تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

 

 

“At the touch of love everyone becomes a poet.
                                                           
       -- Plato, Symposium

 

دیالوگ سومپوزیون ، یا آنگونه که در زبانهای جدید اروپایی ترجمه می شود ، میهمانی (Symposium) بدون شک قله زندگی فکری افلاطون (Plato) و کهن ترین متن فلسفی درباره عشق یا همان اروس (ρως) است. در این اثر افلاطون با تمام قدرت فلسفی و ادبی بر ما ظاهر می شود و شاید این زیباترین نمایش عشق به صورت کامل و خدایگونه خود باشد. برای کسی که هنوز چیزی انسانی را در قلب خود احساس می کند ، خواندن سومپوزیون می تواند به اندازه تمامی طول عمر ادامه داشته باشد ;  هربار با تجربه های جدید و لذتهای یگانه که انسان را به فراتر از تجربه های انسانی پرواز می دهد و این تجربه ناب ِ ابدی بودن را در ذهن جاری می سازد. اگر به ادعای ِ سقراط (Socrates)، تنها هنر ِ او عشق باشد ، این نماد ِ فلسفه و فیلسوف ِ کامل به ما آموخته است که فلسفه چیزی بجز عشق نیست. تجربه عشق همان فلسفه است تنها به زبانی دیگر.   

عنوان این اثر در زبان یونانی Sumpósion از فعل sympotein به معنای «نوشیدن با یکدیگر» می آید. سومپوزیون در فرهنگ یونان باستان میهمانی است برای نوشیدن و مباحثه کردن در میان انسانهای دانا. اگر ما سومپوزیون را با میهمانیهای دوستانی خود مقایسه کنیم، عمق دره ای که ما را از یونانیهای باستان و تجربه انسانی آنها جدا می سازد درک خواهیم کرد. سومپوزیون میهمانی مردمان عادی و نابالغی نیست که سعی داشته باشند تا حد ممکن مست و تهی شوند. سومپوزیون مکانی برای گفتگو با زنان زیبا و کسب ِ لذتهای حیوانی نیست. سومپوزیون میهمانی انسانهای دانا برای گفتگو درباره سئوالهای انسانی و متعالی است. کارکرد شراب در سومپوزیون مستی و جنون ِ جوانی نیست. شراب ابزار ِ کسب شجاعت است زیرا که شجاعت فضیلت مردان ِ دانا برای سخن گفتن از موضوعات الهی و شریف است. مستی شرط لازم برای تحقیق ِ خالصا الهی یعنی philosophia  یا همان جستجوی دانش است. این فیلوسوفوس Philosophos ، مرد به راستی فضیلتمند است که شایسته چنین تحقیقی است زیرا این تنها اوست که می داند «زندگی ِ ناسنجیده شایسته سپری شدن توسط انسان نیست». اگرنه برای یک انسانی عامی، لذت و زندگی سرشار از مستی و دیوانگی , سعادت ِ کامل است.

دیالوگ سومپوزیون با یک نقل قول غیر مستقیم آغاز می شود. از ابتدا متوجه می شویم که ما نمی توانیم دانش مستقیمی از آنچه در سومپوزیون اتفاق افتاده است داشته باشیم مگر بواسطه روایتی که از سوی دیگری نقل شده باشد. ما برای شنیدن گفتگویی درباره عشق دعوت نشده ایم زیرا شاید این موضوع شایسته شنیده شدن توسط انسانهایی که مانند سقراط و آریستوفان دانا و متعادل نیستند نباشد. سقراط با گفتن اینکه خود او دعوت نشده است به ما یادآور می شود که او حتی خود را شایسته دعوت شدن در یک میهمانی برای گفتگو درباره مسائل الهی نمی داند . او خود را به میهمانی تحمیل می کند تا به ما نشان دهد که ما بطریق اولی دعوت نشده ایم. اگر سقراط ، این انسان ِ پر رمز و راز و نماد فلسفه دعوت نشده است ، ما انسانهای حقیر و میانمایه نمی توانیم چیزی بجز شنوندگان این داستان ِ الهی باشیم. اما با همه اینها سقراط ما را کاملا ناامید نمی سازد. او با گفتن اینکه حتی یک انسان عامی می تواند بر سر میز ِ انسانی که بسیار بالاتر از اوست دعوت شود ما را اندکی امیدوار می سازد. اما همه اینها به شرطی است که ما پیروانی فرمانبر و رام باشیم.  

آنکس که می خواهد داستان ِ سومپوزیون را برای ما نقل کند دودل است. آشکار می شود که او قصد ندارد دانش – sophia را برای ما آشکار سازد. اما او سرانجام با تاکید ِ شخص دیگر داستان تسلیم می شود و شروع به نقل داستان می کند. او داستان را در هنگام راه پیمودن به سوی آتن نقل می کند. همین فضای ِ نقل ِ داستان به ما نشان می دهد که این روایت نمی تواند در شهر نقل شود. شهر در اینجا نماد ِِ کامل ِ ناآگاهی انسان است. شهر همان غار ِ افلاطون است ؛ خالی از نور و دانش. در شهر است که انسانهای عامی و میانمایه سکونت دارند. در عین حال پایان ِ داستان یکسره مبهم است. انگار که گفتگو درباره عشق آنچنان ما را جادو زده کرده است که ما در مسیرِ آتن یکسره گم گشته ایم ؛ راهی که با نقل ِ داستان عشق طی می شود جاده ای است که انتهای ِ آن ناکجا است.

شخصیت اصلی نوشته های افلاطون ، سقراط ، که همواره بر نادانی خود تاکید می کند اینبار در اظهار نظری تعجب بر انگیز تنها هنر خود را عشق معرفی می کند و برخلاف سایر موارد که از گفتگو کردن اجتناب می کند اینبار با اشتیاق می خواهد از عشق سخن بگوید. عشق آنقدر سحر آمیز است که این بزرگترین اندیشمند ِ تاریخ نیز نمی تواند از سخن گفتن درباره آن دوری کند : انگار که سقراط فلسفه را تنها وسیله پرداختن به دغدغه اصلی خود می داند. عشق موضوع فلسفه نیست بلکه فلسفه ابزار عشق است. فلسفه راهی است که در انتها به عشق ختم می شود.

نخستین کسی که سخن از عشق را آغاز می کند آریتودوموس است. او عشق را تنها وسیله آموختن ِ آنچه می داند که هیچ کس نمی تواند به انسان بیاموزد. عشق مانند آموزگاری است که زندگی را به انسان ِ عاشق  می آموزد. انگار که زندگی بی عشق ناتمام است. از نظر او بدون عشق هیچ کس نمی تواند کاری بزرگ انجام دهد. عشق آموزنده زیبایی و شایستگی است. «اگر عاشقان و معشوقان به میدان جنگ بروند بر همه پیروز خواهند شد اگرچه تعداد آنها اندک باشد». عشق تنها عاملی است که می تواند یک انسان را به خلق کردن ِ آثار ِ فراانسانی و الهی توانا کند. تنها تجربه بشر برای اثبات درستی این سخن کافی است. بزرگترین آثار هنری و موسیقها و کتابهای ِ جهان حاصل عشق و نیاز ِ بی نهایت به دیگری است. اینجا داستان ِ زیبای ِ عشق ِ آلکستیس(Alcestis) و آدمتوس نقل می شود تا شاهدی باشد بر یگانگی و زیبایی عشق که حتی خدایان هم در مقابل ِ عظمت و زیبایی آن سر فرود می آورند. آلکتسیس آنقدر به شوهر خود آدمتوس عشق می ورزد که با سرنوشت قرار می گذارد که در هنگام ِ مرگ ِ آدمتوس بجای ِ همسرش بمیرد. هیچ کس دیگر بجز آلکستیس حاضر نیست چنین فداکاری را متحمل شود.  حتی پدر و مادر ِ پیر و رو به مرگ ِ آدمتوس حاضر نیستند برای فرزند خود دست از جان ِ خود بردارند.  اما آلکستیس این سرنوشت را می پذیرد تا بجای ِ معشوق ِ خود جان بدهد. پرسفونه ، ملکه دنیای ِ مردگان آنقدر تحت تاثیر عشق آلکتسیس و عمل فداکارانه او قرار می گیرد که او را از دنیای ِ مردگان باز می گرداند تا با معشوق خود به زندگی ادامه دهد.

 

 

 

نقاشی مرگ آلکستیس

 

اما این تنها عاشق نیست که باید در پای ِ معشوق فداکاری کند. شایسته تر این است که معشوق در پای ِ عاشق فداکاری کند زیرا خدای ِ عشق در قلب ِ عاشق قرار دارد و مقام ِ عاشق بسیار والا و الهی است. اگر معشوقی در پای ِ معشوق دست به فداکاری زند عملی شایسته تحسین و احترام انجام داده است. اما باید دانست که هرعشقی شایسته ستایش نیست. زیرا عشق می تواند جلوه زمینی و حیوانی هم به خود بگیرد. عشقی که برای لذتهای ِ بدنی باشد عشق ِ واقعی نیست. عشقی واقعی است که موضوع ِ آن زیبایی ِ روح ِ و اندیشه معشوق باشد. کششی که از زیبایی ِ روح و اندیشه نشأت گرفته باشد بی پایان و ابدی است.  

شاید زیباترین و سحرانگیز ترین قسمت ِ سومپوزیون افسانه ای باشد که آریستوفان نقل می کند. آریستوفان داستانی از سالهای دور را نقل می کند که در آن انسانها به شکل امروزی خود نبودند. در آن دوران انسانها چهار پا و چهار دست و دو سر داشتند. در واقع انسانها زنها و مردهایی بودند که جفت جفت از پشت به یکدیگر متصل شده بودند. این موجودات آنقدر قدرتمند و توانا بودند که خدایان از قدرت آنها به هراس افتاده بودند و بیم آنرا داشتند که روزی این انسانها بر خدایان پیروز شده و خود بر جهان حاکم شوند. خدای خدایان ، زئوس ، برای آنکه از قدرت آنها بکاهد دستور داد تا آنها را مانند سیب به دو نصف کرده و در سرتاسر زمین پراکنده کنند. هر نیمه این موجودات برای خود انسانی مانند انسانهای امروزی و عادی شد. اما آن لذت و عشق و نیاز ِ جاودانی و کهن هنوز در جان انسانها باقی است. آنها در تمام ِ عمر خود به دنبال نیمه دیگر خود سرگردانند و همه جا را جستجو می کنند تا بار دیگر به او بپیوندند. اروس یا همان خدای عشق انسانها را در این کار یاری می دهد و واسطه ای است برای رساندن این نیمه های ِ از هم جدا شده به یکدیگر.  هر دو انسانی که روزی از هم جدا شده اند اگر به یکدیگر دست پیدا کنند هیچگاه از یکدیگر خسته و دلزده نخواهند شد زیرا آنها جزئی از یکدیگر هستند. به همین جهت است که اگر از دو عاشق سئوال کنید برای چه به یکدیگر دلبسته اید و چه از هم می خواهید هیچ پاسخی نخواهید یافت. آنها به یکدیگر نیازی ندارد. عشق و کشش آنها از لذتهای بدنی سرچشمه نگرفته است بلکه نیاز ِ آنها تکاملی است که از بهم پیوستنشان حاصل می شود. آنها نیمه های یکدیگرند و تنها با یکدیگر آرامش خواهند یافت و اگر نیمه خود را پیدا نکنند تا انتهای عمر سرگردان و بی قرار باقی خواهند ماند.

 

 

 

اروس و پسوخه در موزه لوور

 

آگاثون که میهمانی در خانه او جریان دارد سررشته سخن را بدست می گیرد و سخنانی زیبا در وصف خدای عشق ، اروس ، می گوید. از نظر او خدای عشق پاهایی زیبا دارد زیرا هیچگاه بر زمین راه نمی رود. او تنها بر دلها و ذهنهای  انسانها قدم می گذارد. او شجاعترین ِ خدایان است زیرا هیچ چیز شجاعتر از عاشق نیست. به همین دلیل است که عاشق هیچگاه از ابراز ِ عشق خود ترسی به دل راه نمی دهد و آنرا به سرعت آشکار می کند. سقراط که تمامی سخنان ِ خود را برای انتهای ِ داستان گذارده است با تایید سخنان دیگران آغاز می کند اما تاکید می کند که با تمامی این سخنان ِ زیبا هنوز هم تمامی ِ حقیقت درباره عشق گفته نشده است. او با دیگران هم عقیده است که عشق به همراه خود زیبایی می آورد. اما عشق همان زیبایی نیست. از نظر سقراط همه انسانها در درون خود زیبایی نهفته ای دارند. وظیفه عشق آشکار کردن این زیبایی درونی است. عشق زیباییهای درون ما را نمایش می دهد. عشق پاسخ نیاز انسان به جاودانگی است. انسان با عشق طعم جاودانگی را می چشد زیرا عشق از انسان و تجربه او فرا تر می رود. عشق تنها تجربه ای در زندگی ِ کوتاه و ناپایدار ِانسانهای ِ فانی است که می تواند آنها را از زندگی عامیانه فراتر برد. گفتگوهای سحرآمیزِ  سقراط آنقدر ادامه پیدا می کند که تمامی میهمانان از خوشی و زیبایی ِ گفتار ِ او مست می شوند و خواب آنها را می رباید. اما سقراط  به تنهایی تا انتها بیدار می ماند و مجلس را ترک می کند.

آری اینگونه بود داستان ِ عشق از زبان دانایان ِ یونانی. و من هربار از این کلام جاودانی  ρως  (Eros = Love = Passion) می گذرم نام ِ تو را بر ذهن و زبان دارم. بگذار به کلام ِ سقراط گوش بسپاریم که « عاشق ِ یک روح زیبا همواره وفادار خواهد ماند ، زیرا او به چیزی عشق می ورزد که ابدی است». سومپوزیون داستان ِ عشق ِ من است. هربار از ابتدا تا انتها. و هرگاه که داستان ِ عشق ِ من ِهمه را مست و بیهوش ساخت این منم که باز می روم و داستان را با خود هزار بار می گویم و انگار پایانی ندارد.

 

“Most noble is that which is justest, and best is health; but pleasantest is it to win what we love.”

                                                                                                -- Aristotle, Nicomachean Ethics

 

...

 

یادداشتهای دفتر سفید : شماره هفتاد و هفت

 

             تمام ِ زندگی در همان لحظه بود که برای اولین بار گفتم دوستت دارم ...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 11:33 |

نقاشی تجاوز به پروسپرینا (Rape of Proserpin) 

پروسرپینا الهه ای است که داستان آن برای توجیه آمدن بهار مورد استفاده قرار می گرفته است. ونوس خدای زیبایی برای آنکه خدای دنیای زیرین (underworld ) یعنی هادس (Hades) را عشق مبتلا کند فرزند خود اروس (Eros ) را فرستاد تا با تیرهای مشهور خود که با هر کس برخورد می کرد عاشق می شد او را عاشق پروسپرینا کند. هادس با چهار اسب سیاه خود در حال خارج شدن از دهانه آتشفشان بود که عاشق پروسرپینا شد و تصمیم گرفت او را بدزدد و با او ازدواج کند. پروسرپینا با تعدادی از حوری های برکه در حال چیدن گل است . صحنه دزدیده شدن پروسرپینا توسط هادس موضوع بسیاری از نقاشیهای کلاسیک است. اما پس از آنکه هادس معشوق خود را می دزدد و به دنیای زیرین می برد مادر پروسپرینا تمام دنیا رو برای یافتن او زیرپا می گذارد. مادر پروسرپینا خود الهه گیاهان است. او بخاطر عصبانیت خود حاضر نمی شود به کوه المپ بازگردد و رشد گیاهان را متوقف می سازد. به هرجا قدم می گذارد تبدیل به صحرا و خشکزار می شود. زئوس که از آینده زمین نگران می شود از هادس می خواهد تا پروسرپینا را آزاد کند. هادس از پروسرپینا قول می گیرد که شش ماه از سال را با او باشد و شش ماه دیگر را با مادر خود بسر ببرد. بنابراین دلیل بهار و پاییز همین رفتن و آمدن پروسرپینا است. هنگامی که او به پیش مادر خود بازمی گردد همه جا پر از شکوفه می شود و هنگام بازگشت او همه چیز پژمرده می گردد. در ضمن پروسرپینا از آنجایی که زن هادس بشمار می رود الهه دنیای زیرین است.

مجسمه ربودن پروسرپینا توسط هادس

نقاشی پروسرپینا اثر روزتی

عنوان : لاخس (Charmides)  

موضوع : در باب خویشتنداری.

یادداشتها :

۱ ـ دیالوگ از آنجایی شروع می شود که سقراط و دوستان او سعی دارند جوان زیبایی را با خود همراه سازند.

۲ ـ سقراط به بهانه ای اینکه قصد مداوای روح جوان را دارد با او به گفتگو می نشیند. در این میان او سخنی را اظهار می کند که یادآور مفهوم کاتارسیس (Catharsis) در نزد ارسطو است. سقراط معتقد است که سخنهای نیکو باعث مداوای روح انسان می شوند و او را به زیور فضیلت آراسته می کنند.

۳ـ سخن از اینجا به مسئله خویشتنداری (temperance) می رسد. بحث از این می شود که خویشتنداری چیست. اولین تعریف از سوی خارمیدس ارائه می شود که خویشتنداری انجام دادن کارها با متانت و آهستگی است. سقراط این نظر را رد می کند زیرا در بعضی از اعمال سرعت شایسته تر است تا آهستگی می متانت. بنابراین خویشتنداری نمی تواند آهستگی و متانت باشد.

۴ ـ تعریف دومی که ارائه می شود این است که خویشتنداری همان عفت(Modesty) است. اینجا سقراط برای رد کردن این نظریه جمله بسیار زیبایی از ادیسه اثر هومر نقل می کند که شاید جذاب ترین قسمت این دیالوگ باشد : عفت شایسته انسان نیازمند نیست (modesty is not good for a needy man). و بنابراین خویشتنداری نمی توان همان عفت و خودداری باشد.

۵ ـ توجه کنید که سقراط چگونه از سنت و آثار کلاسیک یونانی و افسانه های خدایان برای نظریات خود استفاده می کند. در عین حال در کتاب جمهوری او شدیدا هومر و هزیود را مورد انتقاد قرار می دهد و خواهان تحریم آثار آنها می شود. بحث بسیار جالبی است که بدانیم سقراط به خدایان یونان و افسانه های آن چگونه می نگریسته است. بنظر می رسد که سقراط (افلاطون) حداقل در آثار متاخر خود بصورت کاملا گزینشی از نقل قولهای هومر استفاده می کند. آیا می توانیم سقراط (افلاطون) را یک منتقد فرهنگ یونانی و خدایان أن بدانیم ؟

۶ ـ  تعریف بعدی این است که خویشتنداری این است که هر کس کار خود را انجام دهد. توجه کنید که این تعریف از خویشتنداری بعدا در کتاب جمهوری مورد تایید قرار می گیرد. بنابراین تعریف نهایی خویشتنداری این است که هرکس تنها بر اساس دانش خود عهده دار کاری شود که این همان دفاع از دولت طبقاتی و تخصص گرایی سیاسی است . با اینکه در اینجا دیالوگ کاملا مثمر ثمر بنظر می رسد اما واقعیت اینجاست که بازهم افلاطون بحث را بجایی می کشاند که خویشتنداری بنا به تعریف خود بی فایده تشخیص داده می شود. نمی دانم آیا باید به لوی اشتراوس اعتقاد پیدا کنیم و تصدیق کنیم که افلاطون در گفتگوهای خود معنای نهایی قرار داده است یا نه.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 23:55 |

تجاوز به اروپا ( The Rape of Europa) اثر فرانسوا بوشر (François Boucher) در موزه لوور. اروپا که امروز نام قاره ای بشمار می رود در افسانه های یونانی نام زنی بوده است که بعد نام آن برای اطلاق به قاره اروپا استفاده می شود. در مورد اینکه مادر و پدر و اروپا چه کسانی بودند داستانهای متعددی وجود دارد و در هرکدام از آثار ادبیات یونان روایت متفاوتی نقل شده است. بعضی او را دختر زئوس می دانند که از یک حوری برکه (nymph) زائیده شده است. بنابر افسانه ها زئوس شیفته زیبایی او شد و تصمیم گرفت او را اغوا کند یا مورد تجاوز قرار دهد. زئوس خود را به شکل یک گاو نر در آورد و خود را در میان گله پدر اروپا مخفی کرد. هنگامی که همراهان اروپا در حال چیدن گل بودند او از فرصت استفاده کرد و به سوی اروپا رفت. اروپا شروع به نوازش او کرد و تحریک شد تا بر او سوار شود. تا او بر گاو سوار شد گاو سفید به سمت دریا رفت و شروع به شنا کردن کرد تا به جزیره کرت رسید. در آنجا به اروپا گفت که هویت واقعی او زئوس شاه خدایان است. در افسانه ها هست که زئوس به افتخار اروپا صورت فلکی ثور را که همان گاو نر باشد در آسمان قرار داد.

تصویر اروپا و گاو افسانه ای بر روی سکه دو یورویی یونان

نقاشی مدرن از داستان تجاوز به اروپا

تصویر بزرگ را در اینجا ببینید.

عنوان : لاخس (Lachès)  

موضوع : درباب شجاعت. بدون نتیجه.

یادداشتها :

۱ ـ با اینکه همه جا موضوع دیالوگ شجاعت عنوان شده است واقعیت اینجاست که سئوال شجاعت چیست ؟ تنها در اواسط گفتگو مطرح می شود.

۲ ـ ترتیب گفتگو به این شکل است. ابتدا سخن از چگونگی تربیت روح فرزندان سخن می رود. بعد به مسئله آموزش جنگ افزار می رسد. و بعد این سئوال پیش می آید که فضیلت چیست. اما از آنجایی که بحث از فضیلت به دراز می کشد تصمیم بر آن قرار می گیرد که تنها از یکی از اجزاء فضیلت یعنی از شجاعت سخن بگویند.

۳ ـ اولین تعریف شجاعت از سوی لاخس ارائه می شود. او معتقد است که شجاعت همان پایداری در مقابل دشمن است. اما سقراط این ایراد را می گیرد که گاه شجاعت در فرار کردن از دشمن است. پس سقراط دوباره سئوال می کند که چه چیزی در همه حال شجاعت است. توجه کنید که ویتگنشتاین واپسین چگونه از این طرز سئوال کردن ایراد می گیرد. او می گوید شجاعت یک معنای عام ندارد و هرجا متفاوت است.

۴ ـ لاخس تعریف خود را تصحیح می کند و می گوید که شجاعت یک نوع پایداری روحی است. اما سقراط بازهم نظر او را اصلاح می کند و به آنجا می رسد که پایداری از روی خرد همان شجاعت است. اما سقراط بازهم این تعریف را به آنجا می رساند که پایداری اگر از روی خرد صورت پذیرد عمل متهورانه ای نیست و به راستی نمی توان آنرا شجاعت خواند. در عین حال کسانی هم که از روی نادانی پایداری می کنند مخالف خرد عمل می کنند در حالی که شجاعت نمی تواند دور از خرد باشد. پس بنظر می رسد ما با یک تناقض مواجه هستیم.

۵ ـ لاخس در میان گفتگو جمله بسیار مهمی را به زبان می آورد که بعدا آگوستین و ویتگنشتاین به آن اشاره کرده اند. او می گوید که در عالم اندیشه می داند شجاعت چیست اما آنگاه که سخن می گوید گویا نمی داند.

۶ ـ نیکیاس تعریف دیگری از شجاعت ارائه می دهد و آنرا دانش بدی و خوبی و آنچه درست و آنچه اشتباه است معرفی می کند. اما ایرادی که سقراط می گیرد این است که شجاعت تنها جزئی از فضیلت است بنابراین نمی توان تعریفی برای آن انتخاب کرد که سایر فضائل مثل دانایی را هم شامل شود.

۷ ـ حال که نتیجه بحث به اینجا رسیده است همه اعتراف می کنند که هیچ نمی دانند و به سقراط پیشنهاد می کنند که آنها را یاری کند. و سقراط هم مانند همیشه خود را نادان می شمارد و از آموزش آنها سر می زند. گفتگو بدون نتیجه پایان می پذیرد.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 22:32 |

مجسمه آپولو (Apollo) در موزه لوور. آپولو در افسانه های یونان یکی از مهمترین خدایان بشمار می رود. او خدای پزشکی و بهبود و رهبر موزها (Muses) الهه های هنر است. معبد مشهور دلفی در یونان به او اختصاص داشته است و بنابراین بعنوان خدای پیشگویی هم شناخته می شود. او به همراه خواهر دوقلوی خود آرتمیس (Artemis) فرزندان زئوس از مادرشان لتو هستند. مشخص ترین نشانه های آپولو کمان و چنگ است. در افسانه های یونانی آپولو با تاکید بر عقل و نظم در مقابل دیونیزوس (Dionysus ) خدای شراب قرار می گیرد که در کتاب مشهور نیچه با نام زایش تراژدی مورد بررسی قرار گرفته است. هرا همسر زئوس که از حامله بودن لتو از همسر خود ، زئوس با خبر بود خدای وضع حمل را ربود تا لتو نتواند فرزندان خود را بدنیا بیاورد. در افسانه هست که لتو ابتدا آرتمیس را بدنیا آورد و آرتمیس او را کمک کرد تا آپولو را بدنیا آورد. آپولو پدر آسکلپیوس (Asclepius) نیمه خدای پزشکی است که بیش از همه بواسطه عصای خود مشهور است. عصای اسکلپیوس (Rod of Asclepius) دز استانداردهای علائم بین المللی نشانه پزشکی بشمار می رود.

عصای اسکلپیوس و نشانه بین المللی پزشکی

ستاره زندگی (Star of Life) علامت بین المللی اورژانس و کمکهای اولیه

 عنوان : لیسیس (lysis)  

موضوع : درباب دوستی . بدون نتیجه.

یادداشتها :

۱ ـ دیالوگ لیسیس از جمله دیالوگهای افلاطون است که بدون نتیجه پایان می پذیرد. سقراط راه حلهای زیادی را برای فهم رابطه بین عشق ـ دوست داشتن و دوستی بررسی می کند اما همه را یکی یکی رد می کند تا در انتها بدون آنکه نتیجه ای ارائه دهد شرکت کنندگان در بحث جلسه را ترک می کنند و خود سقراط هم راهی می شود.

۲ ـ موضوع این دیالوگ دوستی است. باید توجه داشت که در فرهنگ یونان دوستی هم رابطه میان دو نفر انسان است و هم می تواند نشان دهنده گرایش همجنس خواهانه بین دو مرد باشد که در سراسر یونان رواج داشته و تقدیر می شده است.

۳ ـ سقراط با نظریه مشهور خود درباره دانایی و تخصص آغاز می کند. او بازهم بر این نکته تاکید دارد که نادان همواره باید بوسیله دانا راهنمایی و کنترل شود تا زمانی که خود شخص به دانایی لازم برای به دست گرفتن زمام امور زندگی خود دست پیدا کند.

۴ ـ سقراط این سئوال را پیش می کشد که دوست همان کسی است که دیگری را دوست دارد ، یا آنکسی است که دوست داشته می شود و یا هر دو. در جریان این مباحثه تمامی این احتمالات مورد تردید قرار می گیرد.

۵ ـ مسئله بعدی این است که دوستی بین دو شخص مشابه بوجود می آید یا دو شخص متفاوت ؟ سقراط از ادیسه هومر و کارها و روزها اثر هزیود نقل قول می آورد که هرکس به سمت شبیه خود کشش پیدا می کند. در مقابل بازهم نقل قولهایی از هراکلیتوس می آورد که هر چیز به ضد خود تمایل دارد. بنابراین بازهم سقراط تمامی احتمالات را رد می کند.

۶ ـ سقراط نظریه خود در باب دوستی را اینگونه مطرح می کند : دوستی رابطه ای است میان یک انسان نا کامل و یک انسان کامل. اما بعدتر همین نظر نیز مورد تردید قرار می گیرد.

۷ ـ  در مورد این آشفتگی موجود در دیالوگ دو نظر می توان ارائه داد. یا افلاطون مانند سوفسطائیان می خواهد ثابت کند که دانش قابل دستیابی نیست (این نظر اشتراوس است) و یا اینکه او قصد دارد نظریات مشهور را رد کند تا در آثار بعدی خود راه حل خود را ارائه دهد. قضاوت در اینجا بسیار مشکل است.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 21:21 |

 

مجسمه هرمافرودیت خوابیده (Hermaphrodite endormi) در موزه لوور. هرمافرودیت خدایی در افسانه های یونان است که هم زمان آلت جنسی مردانه و زنانه را دارا است. اسم او ترکیبی است از اسم هرمس (Hermes) و آفرودیته (Aphrodite) که پدر و مادر او هستند. اما او بصورت هرمافرودیت زاده نمی شود بلکه در ابتدا پسری بسیار جذاب و زیباست. او در پانزده سالگی از روی کنجکاوی به داخل یک جنگل می رود و در کنار برکه آن می نشیند. یکی از حوری های برکه (nymph) به او دل می بازد و سعی می کند تا او را اغوا کند اما موفق نمی شود و هرمافرودیت او را پس می زند. حوری برکه به ظاهر می رود و هرمافرودیت به تصور اینکه تنها است برای آبتنی در داخل برکه می رود. در این لحظه همان حوری برکه به داخل آب شیرجه می زند و به بزور او را در آغوش می گیرد و می بوسد و همزمان از خدایان می خواهد که آنها را هیچگاه از هم جدا نکنند. این خواسته با تبدیل هر دو به یک هرمافرودیت اجابت می شود. هرمافرودیت هم از غم از خدایان درخواست می کند که هرکس در آن برکه شنا کند به همین سرنوشت دچار شود.

 عنوان : پروتاگوراس (Protagoras)  

موضوع : مباحثه بین سقراط و پروتاگوراس سوفسطائی در باب فضیلت و قابل آموزش بودن آن. 

یادداشتها :

۱ ـ سقراط در این گفتگو با پروتاگوراس سوفسطائی این اختلاف را دارد که از نظر او فضیلت قابل آموزش نیست. اما سرانجام این دیالوگ به اینجا منتهی می شود که هر دو بر آموزش پذیر بودن فضیلت توافق می کنند اما البته روش سقراط با پروتاگوراس متفاوت است.

۲ ـ مسئله بسیار مهمی که در این دیالوگ مطرح می شود مسئله عمل بد است. افلاطون معتقد است که دانستن عمل درست همواره به انجام دادن آن منتهی می شود. اگر کسی عمل بدی را مرتکب می شود به این دلیل است که دانایی تشخیص نتایج بد آنرا ندارد. ارسطو بعدا این مسئله را به انتقاد می کشد و مسئله ضعف اراده را مطرح می کند. ولی بنظر می رسد نظر افلاطون قابل قبولتر باشد. ضعف اراده بیش از همه کشش به سمت لذت دیگری است که با عمل درست در تضاد است. سقراط معتقد است که اینجا مسئله اندازه گیری اهمیت زیادی دارد. از نظر او اگر ما درست اندازه گیری کنیم همواره عمل درست بیشتر فایده را پیش می کشد. این نوعی صورت بندی اولیه از اصل فایده جرمی بنتام است.

۳ ـ سقراط در ابتدای دیالوگ اشاره می کند که هرکس دانا تر است زیبا تر است. این بنظر من ارتباط زیادی با مفهوم عشق افلاطونی دارد. عشق افلاطونی هم دوست داشتن برای پرورش دانش است. پس زیباترین کس برای دوست داشتن داناترین کس است.

۴ ـ افلاطون مسئله سلامت روحی انسان را مطرح می کند. از نظر او روح بسیار حساستر از بدن است و می تواند به سرعت از آموزش اشتباه آسیب ببیند. پس او پیشنهاد می کند تا آموزش و فرهنگ تحت نظر و مراقبت متخصصین باشد. این مسئله می تواند به نوعی با مسئله سانسور که در جمهوری مورد اشاره قرار می گیرد مرتبط باشد.

۵ ـ پروتاگوراس در افسانه آفرینش بسیار مشهوری که نقل می کند عدالت و شرم را بعنوان دو اصل اساسی برای زندگی اجتماعی معرفی می کند.

۶ ـ بعضی از مفسرین در این دیالوگ مدعی هستند که پروتاگوراس از حکومت الیگارشی دفاع می کند و وجود خدایان را نفی می کند اما من نشانه ای از آن نیافتم.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 21:20 |

سوگند هوراتی (Oath of the Horatii) اثر ژاک لوئی داوید (Jacques-Louis David)

بر اساس تاریخ تیتوس لویوس (Titus Livius) در اختلافی که بین شهر روم و شهر آلبالونگا بوجود آمد قرار بر این شد که مشاجره در مبازره ای که بین دو دسته سه نفری از رزمندگان این دو شهر صورت می گیرد پایان گیرد. سه نفر از روم با عنوان هوراتی و سه نفر از آلبا لونگا با عنوان کوریاتی (Curiatii) انتخاب شدند. این صحنه نشان دهنده پیمان سه نفر هوراتی با پدر خود است قبل از رفتن به نبرد. این نقاشی اهمیت بسیار زیادی در دوران انقلاب فرانسه پیدا کرد زیرا نشان دهنده وفاداری نسبت به جمهوری است. در سمت راست سه زن را می بینیم که در حال زاری هستند. ماجرای زنها از این قرار است که یکی از آنها خواهر کوریاتی و همسر هوراتی است و دیگری هم به یکی از کوریاتی ها دل بسته است. بنابراین نشان می دهد که با تمام این وابستگی های شخصی مسئله ملی اهمیت بیشتری دارد. داستان اینگونه پایان می پذیرد که در نبرد تمامی کوریاتی ها و دو نفر از هوریاتی ها کشته می شوند و دروقاع روم پیروز می شود. هوریاتی پیروز به خانه باز می گردد و خواهر او که در می یابد معشوقه اش کشته شده دست به زاری می زند و برادر هم خواهر خود را بقتل می رساند زیرا در سوگ دشمن زاری کرده است. این اثر در موزه لوور قرار دارد.

عنوان : کریتو (Crito)

موضوع : تلاش دوست سقراط (کریتو) برای مجاب کردن سقراط در فرار از زندان. بحث از ماهیت اجبار سیاسی (political obligation).

یادداشتها :

 ۱ ـ تضاد بین کریتو و سقراط در این دیالوگ اهمیت زیادی دارد. کریتو ثروتمند است در حالیکه سقراط به ثروت اهمیتی نمی دهد. کریتو به دلیل ثروت خود را فراتر از قانون آتن می داند و قصد دارد دوست خود را از مخمصه برهاند.

۲ ـ سقراط در این دیالوگ خود را در قالب یک متخصص عدالت و سیاستمدار نشان می دهد که سخت نسبت به سامان سیاسی جامعه خود وفادار است.

۳ ـ  در طی این دیالوگ مشخص می شود که مردمان آتن در محاکمه سقراط چه اشتباه بزرگی مرتکب شده اند. سقراط با اینکه حکم دادگاه را نا عادلانه می داند حاضر نمی شود قانون جامعه خود را به زیر پا بگذارد و فرار کند.

۴ ـ سقراط در این دیالوگ تفاوت زیادی را نسبت به مدعیاتش در دادگاه نشان می دهد. در دادگاه او از شیوه زندگی خود به سختی دفاع کرد. اما در اینجا خود را شدیدا متکی به قوانین جامعه نشان می دهد. می توان نگرش سقراط را نوعی لیبرالیسم تعبیر کرد. سقراط از یک سو مدعی حوزه خصوصی زندگی خود است و از سوی دیگر مدعی است که باید به قوانین اجتماع احترام گذاشت زیرا اجتماع نسبت به ما حکم والدینی را دارد که ما را پرورش می دهد. سقراط ادعا می کند که ماندن در آتن پیشاپیش او را بعنوان کسی معرفی می کند که باید به قوانین احترام بگذارد. توجه کنید که این صورت بندی اولیه ای از نظریه قرارداد اجتماعی است. جان لاک هم معتقد بود که سکونت ما در ذیل یک دولت لاجرم ما را تابع قوانین آن می کند.

۵ ـ کریتو به سقراط می گوید که اگر او کشته شود شهرت او و دیگران بعنوان دوستان سقراط مخدوش می شود. همگان خواهند پرسید که چرا آنها در جهت آزادی دوست خود سعی نکردند. سقراط می گوید که نظر مردمان هیچ اهمیتی ندارد. انسان تنها وظیفه ای که دارد انجام کار درست است و نه عمل کردن بر باب میل دیگران.

۶ ـ سقراط اعلام می کند که فرار او را بعنوان فردی خطا کار شهره خواهد ساخت در حالیکه او بی گناه است. بهتر این است که بی گناه کشته شود تا اینکه شهرت خود را از دست بدهد.

۷ ـ سقراط اشاره می کند که جامعه ای را تصور کنید که هرکس بنا به تشخیص خود قوانین را درست و غلط بداند و از انجام قوانین غلط امتناع کند. در این صورت این جامعه به هیچ وجه پایدار خواهد ماند.

۸ ـ این دیالوگ یکی از متقاعد کننده ترین آثار افلاطون است. به واقع متقاعد می شویم که عمل سقراط کاملا درست و عقلانی بوده است.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:12 |

نیم تنه سقراط در موزه لوور

توضیح : مدتی است برای یک کار دانشگاهی مشغول مطالعه تحلیلی تمام آثار افلاطون هستم. به این بهانه قصد دارم حال که درحال بازخوانی آنها هستم بر تک تک آثار افلاطون یادداشتی بنویسم و در وبلاگ قرار بدهم. از اهمیت آثار افلاطون همین بس که وایتهد فیلسوف معاصر گفته است که تمامی فلسفه غرب شرحهایی است که بر اثار افلاطون نوشته شده است.

عنوان : آپولوژی (Apology)

موضوع : خطابه دفاعی سقراط

یادداشتها :

۱ ـ ابتدای دیالوگ افلاطون با این کلمات آغاز می شود "من نمی دانم". افلاطون در  بسیاری از دیالوگهای خود ، موضوع دیالوگ را در اولین کلمات اعلام می کند. در این دیالوگ هم تاکید سقراط بر این است که فلسفه چیزی جز فهم نادانی نیست. 

۲ ـ کل دیالوگ افلاطون مانند بیشتر آثار او نوعی طعنه است. سقراط بارها تاکید می کند که در سخن گفتن توانا نیست در حالیکه از خود مهارت زیادی نشان می دهد. در عین حال او از سوفسطائیان بعنوان آموزگارانی توانا نام می برد و خود را در دانش آموزاندن ناتوان معرفی می کند.

۳ ـ سقراط در محاکمه خود بین سخنور (Orator) و فیلسوف تفکیک قائل می شود. سخنور از طریق هنر گفتگو دیگران را متقاعد می کند اگرچه آنچه می گوید حقیقت نداشته باشد. اما فیلسوف تنها حقیقت را می گوید. سقراط خود را در سخنوری ناتوان معرفی می کند و می گوید که قصد دارد جز حقیقت را بر زبان نیاورد. اما در پایان آشکار می شود که سقراط در سخنوری تواناییهای بسیاری دارد اگرچه بدلیل پافشاری بر عقاید خود مجازات سختی را برای خود تدارک می بیند.

۴ ـ سقراط در این گفتگو اعلام می کند که از خدای دلفوی شنیده است که او را دانا ترین مرد معرفی کرده است. او خود علت این امر را آگاهی به نادانیش معرفی می کند در حالیکه دیگران به همان اندازه نادانند اما به نادانی خود اعتراف نمی کنند.

۵ ـ سقراط از کسانی که با عاقبت اندیشی نظر خود را بیان می کنند انتقاد می کند. از نظر او ما نباید حقیقت و بیان آنرا فداری مصلحت کنیم. بعدا همین خاصیت با عنوان شهامت (courage) در رساله جمهوری از جمله فضائل چهارگانه معرفی می شود.

۶ ـ از نظر سقراط ، ترسیدن از مرگ خلاف فلسفه است زیرا کسی که از مرگ می ترسد به گونه ای عمل می کند که انگار می داند پس از مرگ چه چیز در انتظار اوست در حالیکه بر اساس تعلیم سقراط فلسفه این است که بدانیم ما نادانیم . سقراط در دیالولگ فایدون دلایل دیگری نیز برای نترسیدن از مرگ ارائه می دهد که در جای خود بررسی خواهم کرد.

۷ ـ  سقراط خود را فرستاده خدایان معرفی می کند که برای بیدار کردن مردمان آتن از خواب غفلت فرستاده شده است. از نظر او کشتنش بیش از همه نوعی بی احترامی به هدیه خدایان است.

۸ ـ تفکیک بین فیلسوف و سوفیست در اینجا اهمیت بسیار زیادی دارد. فیلسوف به معنی دوستدار دانش است که لزوما به معنی دارای دانش نیست. اما سوفیست به معنای استاد و دانشمند است.

۹ ـ سقراط به نکته مهمی درمورد خودش اشاره می کند. او می گوید که روش او در به پرسش گرفتن اعتقادات دیگران نشان دهنده این نیست که خود او دانشی دارد. او تنها قصد دارد نشان دهد که دیگران دانشی ندارند. این مسئله از آنجایی اهمیت بسیار زیادی دارد که یکی از اتهامات سقراط این بود که تظاهر به نادانی می کند اما در واقع مدعی دانایی است. معمولا دوران اندیشه افلاطون را به دوران سقراطی و پسا سقراطی تقسیم می کنند. افلاطون در دیالوگهای خود به وضوح سقراطی است یعنی در پایان به نتیجه ای نمی رسد و تنها مدعیات دیگران را نقش بر آب می کند. در واقع افلاطون در دیالوگهای خود به ندرت نکته ای را بصورت مثبت ابراز می کند. اما در جمهوری و قوانین او به گونه ای سخن می گوید که به وضوح مدعی دانش است.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 12:42 |