تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

زنگها (L’Angelus) اثر ژان فرانسوا میله. دهقانان در حال دعا، هنگامی که زنگهای کلیسا به صدا در می آیند.

 

ای قاصدک ِ سالهای ِ خوشبختی

رویای ِ پرنشاط ِ خوابهای ِ تنهایی

شاهپرک ِ هفت دریای ِ بی امید

چه می کنی در این بیابانهای ِ بی حاصل؟

می دانی که هزار امید می دهی به این قلبهای ِ لب تشنه ؟

که جان می دهی به این روحهای ِ غم مرده ؟

نباشد آن روز که رخت بربندی از این جویبار

که بی تو می گندد هرچه رود ِ پرنشاط و جهان را می بلعد آن مرداب ِ پرتعفن ِ تنهایی

دربها را مبند بر این خستگان راه و ناامیدان پرامید 

ای منزلت گرم و چشمهایت پر عشق

ما در این شهرها غریبیم اما به منزل ِ تو به هزاران سال آشنا

لبهاسهای ِ قلبمان را کنده  و دلهایمان را در گوشه چشمهانت منزل داده ایم

مگیر از ما این سرزمین رویاها و هفت ملک‌ رویایی

 

                                                                        

                                                                       -- یادداشتهای دفتر سفید، شماره صد و شانزده

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 5:8 |

یادداشتهای دفتر سفید : شماره هفتاد و شش

 

چراغها را خاموش کرده ام ... صدایی نیست ... از هیچکجا نوری نمی تابد ... تاریک ... تاریک ... مثل روزگار ...

دفترها را بسته ام ... کتابها را سوزانده ام ... من از خاطرات می گریزم ... همه چیز رویای ِ دردناک تورا به همراه دارد ...

چه تلخ است این صدای ِ باد ... چه ویران می کند این هیاهوهای خاموش ... چه سخت است ... سخت است قصد سفر و بی مقصدی ...

براستی چه ویران شد این رویای ِ صبحگاهی ...

چه این ظلمتها نزدیک بود ... چه این هیاهوهای خاموش در پشت دربها انتظار می کشید ... اینها که مرا می بوسند چه می دانند ؟ چه می دانند که در این چشمها دیگر ستاره ای نمی درخشد ؟ آنکه می گفت قلبت چه طنینی دارد چه می دانست در دل می خندم ؟ در اینجا دیگر قلبی نمی طپد ...

دستهایم سرد است ... اگرچه همه از سرما به سویش هجوم می آوردند ... حال که قلبم را یخ فراگرفته چگونه می شود دستهایم گرم باشد ؟

دل سردم ... بی قلبم ... پر احساس و پر خاطره ...

باید پنجره ها را گشود ... دیروز پرنده ای از لب پنجره گذشت ... می دانم دیر است ... اما شاید دوباره بازگشت ...

"One word Frees us of all the weight and pain of life : That word is love." 

                                                               -- Sophocles

 

برای آنکس که در خیالم پرواز می کند.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 21:38 |

یادداشتهای دفتر سفید : شماره صفر

ما زندگیهای ترحم برانگیزی را می گذرانیم

ما انسانهای ترحم برانگیزی هستیم

دیروز به دوستی گفتم : هیچگاه اینهمه گمان از خواری و ذلت خود نمی بردم.

اما حقیقت این است. ایکاش من آنجا بودم آنگاه که آن مرد می پرسید حقیقت چیست ؟

پاسخم کوتاه بود : ما به راستی که خوار و ذلیل هستیم.

از این سالها برایمان هیچ بجا نخواهد ماند.

این سالها همان سالهاست که می گفتم : سالهای بی خاطره ...

سه شنبه ـ ۲۲ اوت ۲۰۰۶ ـ ساعت هفت و هفده دقیقه صبح 

  موسیقی

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 7:19 |

تصویر خلقت انسان توسط خداوند. سقف کلیسای سیستین در واتیکان. اثر میکلانژ.

می اندیشیدم که من از شب می ترسم ... اما نمی دانستم که همه عمر در ظلمت بی انتها سر کرده ام ... من براستی باید از روز بترسم ... تا به حال روز را ندیده ام ... راستی ! تو می دانی روز چگونه است ؟ من نام خورشید را شنیده ام ... از سایه  ... بخار آبی که از زمین بر می خیزد ... من از سراب شنیده ام ... از گرمای کشنده ... تو اینها را می دانی ؟ ... برایم از آنها سخن بگو ... شاید هرگز ندیدم ...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 12:52 |

 

امروز روز ِ میلاد ِ من است ... برایم گل نیاورید ... من از شما چیزی نمی خواهم ... من از مال ِ دنیا دیگر بریدم ... برایم خاک ِ مرگ بیاورید ...  آنرا خوشتر می دارم ...

شاید عاقبت از این دام رها شدم ... که می داند ؟ شاید تا رهایی چند قدم فاصله باشد ... اما اگر رها شدم دیگر سرایی ندارم ... به کجا سر بگذارم که من بی خانه شدم ...

 

 شیخنا غزلی گو شاید این غم دیرینه از دل برود

 شاید این طوفان عذاب با کهنه دعایی برود

 ما که ثابت قدمیم و می و باده به دست

 لیک شاید این درد عظیم از ثابت قدمی هم نرود

 

آنجا که دل دیوانه شد و با نامردمان هم قدم است

باید از درد گریست که براستی با دیو صفتان همنفس است

من اگر به مستی عاشق و دیوانه شدم از عقل نبود

که بخدا عقل من از باده و می بی خلل است

 

جام مرگم آن ساقی ِ بی صفت ِ گونه به خون سرشار بکرد

تو ببین روزگار از برای ِ من دیوانه چه تقدیر بکرد

من از تقدیر ننالم که چرا دل سرگشته شیطان ِ بلا شد

من از تقدیر بنالم که چرا من از باده رهانید و دیوانه بکرد

 

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 1:31 |

 

شماره چهار

رویای ی شب ِ من کودکی است گمشده در کوچه ها ...

رویای شب ِ من آلوده است ... پر گناه ...

رویایم شب را آلوده کرد ... چه رویاهای ِ کثیفی ...

این رویاها از کجا می آید ؟ به راستی ذهن من اینگونه لجنزار است ؟!

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 15:18 |

  

                               شماره دو

 

من از ترس کابوس به بی خوابی پناه برده ام ... انگار که از ترس مرگ به خودکشی ...

و تو ...

تو از ترس سخن به سکوت پناه برده ای ... انگار که از ترس آتش به سرما ...

به راستی که ما چه بی پناهیم ... ایکاش به هم پناه برده بودیم ...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 14:30 |

 در حدود دوسالی است که نوشته هایی با عنوان تاملات یک حیات ناتمام می نوشتم که البته بهانه ای داشت که دیگر نیست. درواقع حال که این نوشته ها را می بینیم می دانم که این نوشته ها نشانه دورانی پایان یافته از زندگی من بود. تصور می کنم دوران جدیدی را آغاز کرده ام و به همین دلیل قصد دارم نوشته های جدیدی را با همان روش بنویسم که از امروز آنها را در با عنوان یادداشتهای دفتر سفید خطاب خواهم کرد که کنایه ای است به عنوان کتاب آبی و کتاب قهوه ای اثر لودویگ ویتگنشتاین . اما هرچقدر کتابهای ویتگنشتاین فلسفی بود نوشته های من تنها ادبیات است. در این نوشته ها سعی دارم تجربه ای را که احساس می کنم با کلمات بیان کنم. البته مطمئنا کسی جز خودم از آنها چیزی در نخواهد یافت اما این نوشته ها به دلیل معنای پنهان خود مانند آینه است. هرکس خود را در آنها خواهد دید. اینها آینه تمام نمای شما هستند. ببینید که در آنها چه می بینید . این یادداشتها را تقدیم می کنم به آنکس که هنوز ندیده ام .

شماره یک

پاریس در مه بسر می برد ... به تو می اندیشم ... مثل همیشه ...

ای تو همه رویای شبم ... خیال روزم ... کابوس مرگم ... امید زندگی  ... به تو می اندیشم ...

مثل همیشه ...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 23:26 |