تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

 

یکماه از مرگ فرج الله زمانی می گذرد. نمی خواهم پس و پیش اسمش لقب بگذارم، دوست و عزیز و مانند اینها. نمی خواهم مرگش را هم با درگذشت و فوت و پرواز و اینها بپوشانم. با خود به اندازه کافی کلنجار رفتم تا این را بنویسم. امروز از خواب ِ خسته (عنوانی که به این خوابهای ناآرام و بی حاصل خود گذاشته ام) برخواستم، آهنگی از فریبرز لاچینی، همان خوابهای طلایی، به یاد روزهای از دست رفته باز گرداندم به همان لحظه ای که بر دور میز دانشگاه نشسته بودم و با فرج بحث می کردیم. همان بحثها که خاطره تک تک آنها بر روی جانم مانده است. همانها که بر سر آنها دعوا می کردیم و داد و فریادمان همه را جلب می کرد. به یاد دارم فرج داشت در مورد چیزی بحث می کرد. نمی دانم موضوع چه بود. فقط یک تک جمله از آن در یادم مانده است. نه اینگونه نیست، در یادم نیست، در ذهنم تکرار می شود. درست مثل نوارهایی که در دستگاه گیر می کنند و دنبال هم تکرار می شوند : «انسان وقتی می میرد... هیچ ماورایی نیست، پوف... دود می شود و از میان می رود...». نمی دانم داشت از چه صحبت می کرد اما این جمله را در میان پرانتز گفت. چند شب پیش انقدر دلم گرفته بود که نیمه های شب یکی از دوستان اجنبی را بیدار کردم و نشستم این داستان را برایش می گفتم و قطره های اشک از گونه هایم سرازیر می شد. اما نمی دانم چرا انگار ماجرا را درک نمی کرد. هزار داستان بافتم از اینکه در یک جامعه مذهبی، چنین سخنی سنگین است. باید مدتها با خودت کلنجار بروی که از دهانت تراوش کند. چه برسد که اینگونه در پرانتز آنرا بگویی. ابراز همدردی می کرد. نمی دانم برای فرج یا از لرزش صدای من. دیگر با کسی چیزی نگفتم. انگار به خاطره اش توهین می شد اگر با کسی چیزی می گفتم. مگر کسی می داند که چه رنجی بردیم؟ مگر می دانند همسخن از دست دادن یعنی چه؟ مدتها است فهمیده ام برای اکثر انسانها دوست و رفیق معنایی دارد که برای من غریب است. حرفهایشان را نمی فهمم. دوستهای کمی دارم. اکثرا تنها هستم. از گفتگو کمتر لذت می برم. فرج از آنها بود که مرگش کمرم را شکست.

 دلم برای فرج تنگ شده است. دلم بسیار تنگ شده است. ایکاش از اینجا می رفتیم. همه می رفتیم در همان دخمه هایی که اسمش را سلف سرویس دانشگاه گذاشته بودند می نشستیم و آن چایی های بی مزه را سر می کشیدیم و بر سر هم فریاد می کشیدیم. ایکاش هنوز می شد سر فرج داد زد. دوست داشتم باز هم می گفتم «تاریخی گرا»، «نسبی گرا»، «روشنفکر»، «چپ»، ... از همین فحشها که به هم می دادیم و بعدش قهقهه می زدیم. دوست داشتم بازهم از آن شوخیهای جلف و جنسی می کردیم و برای همه فلاسفه داستانهای مبتذل می ساختیم. دلم برای خیلی چیزهای تنگ شده است. به یاشار می گفتم که فرج امشب می داند که آیا انسان می میرد «پوف» می شود یا نه. نمی دانم چه شد اما برای ما پتکی بود که بر سرمان  فرود آمد. از آن وطنی که بوی مرگ گرفته است فرار کردیم، اما بوی مرگ انگار در روحمان خانه کرده است. دلم برای آغوش مادرم، برای سیگار کشیدنهای یاشار، برای حرفهای رکیک دوستانم، برای کوچه هایی که شبها می گذشتیم، دلم برای همه چیز آن خراب شده تنگ شده است. اینبار اگر بازگردم شبح فرج همه جا دنبالم می کند. یادش بخیر آنروز در پشت فرمان نشسته بودم و فرج با بقیه صندلی عقب بود. من هم بر روی منبر به جواد طباطبائی فحش می دادم. فرج حسابی دلخور شده بود. با خنده می گفتم «طباطبائی چی بدبخت». فحشهایمان همینها بود. چه لذتی داشت وقتی کسی می خواست خودش را از این «اتهام» متبری کند.

یادم می آید اولین بار در دانشگاه که فرج را دیدم حسابی از او متنفر شدم. از همان تنفرها که نشناخته به کسی احساس می کنم. نمی دانم از چه بدم آمد. از ژست دستهایش که حرف می زد و در هوا تکان می داد؟ نمی دانم. همان ها است که دلم برایش تنگ شده است. حتی یک عکس هم ندارم. نمی دانم چرا دلم می خواهد بنشینم زار زار گریه کنم. نمی دانم دلم برای خودم می سوزد یا برای فرج. در نامه هایم که می گردم پر است از درد دلها و گفتگوها. یاد خاطرات پارک خانه هنرمندان و حرفها و کتاب خوانی ها و خیلی چیزهای دیگر افتاده ام. نامه ای از فرج دارم که گفته بود «کریسمس بیا ایران، دلم برای صحبتهای خانه هنرمندان تنگ شده است». ایکاش رفته بودم...

 

                            یادداشتهای دفتر سفید : شماره صد و بیست و نه

 

One who does not believe in gods is the one who will drink with gods, the night of his death, until the morning of the judgment day.

 

In memory of a true friend, (Faraj Zamani, 10 Fravardin 1387)

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 23:15 |

پسیکه در حال ورود به باغ اروس (اثر جان ویلیام واتر هاوس)

چند وقتی به دادن عیدی به سنت هرسال فکر کردم اما چیزی بنظرم نرسید. اما امروز مثل یک معجزه متنی از نامه پل مقدس به قرنتیان خواندم که زیباترین عیدی امسال است :

"If I speak with the tongues of men and of angels, but have not love, I am become sounding brass, or a clanging cymbal. And if I have the gift of prophecy, and know all mysteries and all knowledge; and if I have all faith, so as to remove mountains, but have not love, I am nothing. And if I give all my goods to feed the poor, and if I give my body to be burned, but have not love, it profiteth me nothing. Love suffers long, and is full of goodness; love envieth not; love vaunteth not itself, is not puffed up, doth not behave itself unseemly, seeketh not its own, is not provoked, taketh not account of evil; rejoiceth not in unrighteousness, but rejoiceth with the truth;  beareth all things, believeth all things, hopeth all things, endureth all things. Love never fails: but whether there be prophecies, they shall be done away; whether there be tongues, they shall cease; whether there be knowledge, it shall be done away. For we know in part, and we prophesy in part; but when that which is perfect is come, that which is in part shall be done away. When I was a child, I spake as a child, I felt as a child, I thought as a child: now that I am become a man, I have put away childish things. For now we see in a mirror, darkly; but then face to face: now I know in part; but then shall I know fully even as also I was fully known. But now remains faith, hope, love, these three; and the greatest of these is love."

                                                                  -- Corinthians, 13: 1-13

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 4:52 |
                      

                                            نقاشی "فال حافظ" اثر ایمان ملکی

ساقیا آمدن عید مبارک بادتدر شگفتم که در این مدت ایام فراقبرسان بندگی دختر رز گو به درآیشادی مجلسیان در قدم و مقدم توستشکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافتچشم بد دور کز آن تفرقه​ات بازآوردحافظ از دست مده دولت این کشتی نوح وان مواعید که کردی مرواد از یادتبرگرفتی ز حریفان دل و دل می​دادتکه دم و همت ما کرد ز بند آزادتجای غم باد مر آن دل که نخواهد شادتبوستان سمن و سرو و گل و شمشادتطالع نامور و دولت مادرزادتور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

                                                             عیدت مبارک

یادداشتهای دفتر سفید : شماره صد و دوازده

 

گوش بسپار ... گوش بسپار به موسیقی لحظه ها ... به گذر ِ بی زمان ِ ثانیه ها ... می گذرند و انگار که نمی گذرند ... می گذریم و انگار که نمی گذریم ... این ثانیه ها با ما پا به پا می آیند ... مانند ِ مادری که فرزندش را راه رفتن می آموزاند ... و یکبار رهایش می کند... مرگ اینگونه فرا می رسد ... ثانیه ها می ایستند و ما می رویم در دنیای ِ بی زمان و بی مکان و شاید هیچ ... گوش بسپار ... گوش بسپار به این قدمها که مادر ِ زمان با تو می آید و هرلحظه به انتظار که رهایت کند...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 16:28 |
   

                                            نقاشی «چهره جنگ» (The Visage of War) اثر سالوادور دالی

"ایران در آینده نزدیک به کجا می رود ؟" شاید هر صاحب نظری به این سئوال با تردید نگاه کند، چون معمولا از پیش بینی و پیش گویی سابقه خوبی در یادها نمانده است. اما تصور می کنم با تمامی نقصهایی که می توان برای پیشگویی متذکر شد، یک تلاش برای عملی کردن آن چندان بی لطف هم نباشد. در عین حال همانطور که خواهیم دید، شرایط بگونه ای است که پیش بینی آینده نزدیک ایران چندان ناممکن نیست.

بنظر می رسد که همگان در این مورد متفق القول باشند که سرنوشت ایران در آینده نزدیک و شاید در آینده دور وابستگی کاملی به مسئله هسته ای دارد. نتیجه این «بحران» هسته ای هرچه باشد تاثیر کاملا تعیین کننده بر آینده ایران خواهد داشت. افراد بسیار با صلاحیت تری در مورد جزئیات موقعیت ایران سخن گفته اند، بنابراین من قصد ندارم در اینجا گفته شده ها را تکرار کنم. اما بنظر  خلاصه ای از این نوشته های بسیار مفید، اما طولانی و شاید دوپهلو لازم باشد. بصورت خلاصه می توان گفت که جمهوری اسلامی تصمیم قاطعی برای گسترش فعالیت های هسته ای خود گرفته است. با اطمینان بالا می توان گفت که این تصمیم قاطع با در نظر گرفتن تمامی هزینه های آن، یعنی تحریم کامل اقتصادی و حتی جنگ گرفته شده است. این گسترش فعالیت ها هرچه باشد (تولید سلاح هسته ای و یا دستیابی به تکنولوژی) تفاوتی در اصل ماجرا ندارد. در هر صورت این توسعه فعالیتها خلاف خواست قدرتهای عمده جهانی است. این قدرتهای جهانی محدود به اتحادیه اروپا و ایالات متحده نیز نمی شوند، بلکه مطمئنا روسیه و چین نیز تمایلی به گسترش فعالیتهای هسته ای ایران ندارند. در واقع آمریکا و سایر قدرتهای جهانی متفق القول هستند که ایران دارای تواناییهای گسترده هسته ای به هیچ وجه قابل تحمل نیست. دلیل این امر نیز چندان پیچیده نیست : گسترش تواناییهای هسته ای ایران شرایط سیاسی منطقه خاورمیانه را بصورت قابل بازگشتی تغییر می دهد و در عین حال به معنای مرگ پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای است. در صورت تداوم روند غنی سازی در ایران، سایر کشورها، از جمله ترکیه، عربستان، سوریه، مصر و بسیاری دیگر نیز بدنبال ایران حرکت خواهند کرد. جهانی که در آن دستیابی کشورهای متعدد به سلاح هسته ای "ممکن باشد" به هیچ وجه در جهت منافع کشورهای قدرتند جهان نیست. توازن نسبی قوا و توانایی بالای چانه زنی قدرتهای عمده جهانی ارتباط مستقیمی با محدودیت تواناییهای هسته ای کشورههای دیگر دارد. این توازن و شرایط نسبی ثبات سالها است که حفظ شده است، و تغییر آن "به هیچ وجه" برای آمریکا و سایرین قابل پذیرش نیست. لذا همانقدر که ایران در تصمیم خود برای توسعه تواناییهای هسته ای مصمم است و حاضر است برای دنبال کردن آن تا جنگ نیز پیش برود، کشورهای دیگر از جمله آمریکا و اسرائیل نیز حاضر هستند برای متوقف کردن ایران و بسته نگاه داشتن جعبه پاندورای تکنولوژی هسته ای در جهان به همه ابزارها از جمله جنگ متوسل شوند.

در عین حال بنظر می رسد تحریمهای بین المللی نخواهند توانست تلاش ایران برای گسترش تواناییهای خود را متوقف کند. مسئله به تاخیر افتادن صدور قطعنامه جدید شورای امنیت نیز اهمیت چندانی ندارد، زیرا ایران در بهترین شرایط تمامی اطلاعات هسته ای خود را در اختیار آژانس انرژی هسته ای قرار خواهد داد اما از متوقف کردن چرخه سوخت خودداری خواهد کرد، در حالی که خواسته اصلی شورای امنیت و آمریکا همین متوقف ساختن چرخه تولید سوخت هسته ای است و نه تداوم بازرسی ها. بنابراین انتظار می رود که با پایان مهلت شورای امنیت، رفتار ایران هرگونه که باشد، تحریم ها تشدید شود. اما همانطور که گفتیم ایران در تصمیم خود به اندازه ای مصمم است که با وجود تحریمهای بزرگتر نیز به فعالیتهای خود ادامه خواهد داد.

بعد از تشدید تحریمها و تداوم روند صدور قطعنامه های متعدد، جامعه بین المللی مطمئن خواهد شد که امکان متوقف کردن ایران از طریق تحریم ممکن نیست. این شرایط احتمالا تا ۶ ماه دیگر متحقق خواهد شد. پله بعد از تحریم های اقتصادی و سیاسی، بی شک حمله نظامی مشترک کشورهای شورای امنیت (مانند عراق در سال ۱۹۹۱) و یا حمله یک جانبه آمریکا و بعضی قدرتهای نزدیک به آن (اسرائیل، انگلستان و شاید حتی فرانسه) خواهد بود. به عبارت دیگر در ۶ تا ۱۲ ماه آینده شعله جنگ میان ایران و جامعه بین المللی برافروخته خواهد شد.

 روزنامه ای عربی نوشته بود : "تنها یک معجزه می تواند از جنگ جلوگیری کند". این نظر اگرچه در نگاه اول شاید بیش از همه ژورنالیستی باشد تا کارشناسانه، اما بنظر می رسد که کاملا با واقعیت منطبق است. در شرایطی که هر دو سوی بحران، ایران و قدرتهای بزرگ، در تصمیم خود قاطع هستند و آنرا تا جنگ نیز دنبال می کنند، هیچ چیز بجز یک معجزه نمی تواند از جنگ جلوگیری کند.  این معجزه نیز چیزی نیست بجز یک "امر غیر قابل پیش بینی" : برای مثال عقب نشینی ایران، تغییر سیاست گذاران پرونده هسته ای و یا تغییر استراتژی جهانی آمریکا. اینها احتمالاتی است که نمی توان بدون توسل به حدس و گمان از آنها سخن گفت، بنابراین باید به همان پیش بینی اولیه اکتفا کرد : « در ۶ تا ۱۲ ماه آینده شعله جنگ میان ایران و جامعه بین المللی برافروخته خواهد شد.»

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 23:49 |

سید ابراهیم نبوی متنی انتقادی نوشته است درباب ماجرای بی احترامی به محمود احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا. کاری به محتوای آن ندارم که هرکس باید خود بخواند و خود قضاوت کند. اما دیدم مجالی است که یادداشتی بنویسم در مورد فن نگارش. می گویند هرکسی برای خود هنری دارد، و اگرهم نداشته باشد هنری است که دوست دارد داشته باشد. دوستان اینروزها در سایت flickr عکسهایشان را می گذارند، بعضی در youtube ساز و آوازشان را پخش می کنند و غیره. البته نمی گویم عکاسی و ساز و آواز هنر نیست و کم است، اما همیشه بالاترین هنر را نگارش تصور کرده ام. همیشه غبطه می خورم به کسانی که نثر زیبایی در فرانسه و انگلیسی دارند. البته واضح است که عطای زبانهای خارجی را به لقایشان بخشیده ام. همانقدر که نوشته هایم ساده و قابل فهم باشند بس است. اما این زبان فارسی را خیلی آرزو کرده ام درست و زیبا بنویسم که البته تلاش چندانی هم برایش نکرده ام. این هم از آن آرزوهاست که همه عمر می کنیم بدون آنکه برایشان تلاشی کنیم. متن ابراهیم نبوی از آن متنها بود که در بعضی قسمتها بسیار زیبا نوشته شده بود. اینگونه می توان دید که بعضی افراد اگر اراده کنند متنهای خوبی می نویسند. بقول دوستان "خدا قسمت کند". همین...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 2:15 |

سرگردان بر فراز دریای مه آلود (The wanderer above the sea of fog)

گویا مطلبی که در مورد «وطن چیست؟» نوشته بودم اثرات بسیار مثبتی داشت، زیرا تعداد زیادی از دوستان بسیار فرهیخته به آن عکس العمل نشان دادند که در نوع خود مجموعه جالبی از متنهای به یاد ماندنی خلق کرد. در عین حال این تبادل آراء و بعضی بحثهای جانبی دیگر باعث شد عاقبت زخم چرکینی که مدتها است بی سر و صدا در اعماق ذهنم خانه کرده است سرباز کند. من با استقبال به سمت این، به قول نیچه «ژرفنا» [abyss]، حرکت می کنم چون به کلام مارسل پروست اعتقاد دارم که «ما تنها هنگامی از رنج شفا می یابیم که آنرا تا منتهی درجه لمس کنیم.» جای دیگری، در قالب ادبی گفته بودم که « باید بال گشود و به عمق وحشت رهسپار شد». این اشاره ای است به این واقعیت که بسیاری از مسائل تنها هنگامی بوجود می آیند که جرئت نگاه کردن در چشمهای مشکلاتمان را از دست می دهیم و به خیال رهایی از آنها سعی در فراموش کردنشان داریم. روانکاوی فرویدی تا حدودی رودر رو شدن با این عقده های سرکوب شده و رنجها و ننگهای فراموش شده است. کسی که در کودکی مورد تجاوز قرار می گیرد، در مقابل دوستانش تحقیر می شود، شکستی را متحمل می شود که تا اعماق جان و اعتماد به نفس او رخنه می کند، ظرف بلورین را می شکند و برای آن تنبیه می شود، آنکس را که دوست دارد از دست می دهد، و یا دیگر شاهد هرگونه واقعه ناگوار دیگری است، این وقایع را هیچگاه کاملا از خاطر نمی برد. رنجهای ما در بنیاد رفتار و خاطراتمان خانه می کنند و همسایه جاودانی افکارمان می شوند. رها شدن از آنها مانند شکستن طلسمی است که تنها انجام دادن آن دشوار است اما از انجام دادن تا نتیجه گرفتن تنها چند لحظه فاصله است.

بعضی از دوستان به نگرش «شبهه مذهبی» و «شبهه رمانتیک» من به مقوله عشق، وطن و دین اعتراض کرده بودند. مهدی تاجیک، دوست و روزنامه نگار قابلی که اکثر ما بی شک با نوشته های او در روزنامه های «اعدام شده» آشنا هستیم، در مطلبی به انتقاد از مفهوم «وطن» پرداخته است. فرج زمانی، هم دانشگاهی عزیز و تا آنجایی که به خاطر دارم، نماد ِ تابو شکنان دوران تحصیلم، تا آنجا جلو رفته است که در جدی بودن نوشته من تردید کرده است. دوست نادیده دیگری با نام مجتبی از وبلاگ «هملت نوشت» از ارتباط میان مفاهیم رمانتیکی مثل وطن و خشونتهای کور و فاناتیک ملی سخن گفته است.  شروین مقیمی، دوست بسیار عزیز و اندیشمندی که مدتهاست متاسفانه با او گفتگویی نداشته ام، به درستی ارتباطی میان زندگی تراژیک مدرن یا بقول ماکس وبر «جادوزدائی»، و این گرایش به عشق، وطن، دین ،و به تعبیر شروین انواع مخدرات آورده است که بسیار قابل توجه است.

این گزارش کوتاه را آوردم که اشاره کنم به این نوشته ها فکر کرده ام و دغدغه دوستان را کاملا درک می کنم. در عین حال چند شب پیش با دوست و همراه مهدی تاجیک، سجاد سالک روزنامه نگار دقیق دیگری از سنخ روزنامه های توقیف شده همسخن بودم. سجاد بر خلاف مهدی طبع معنوی و مزاج حساسی دارد که آرامش قلبش همواره باعث حسرتم بوده است. او پیشنهاد کرد مطلبی در مورد دین بنویسم که در ماه رمضان نیز بی مناسبت نیست. همه اینها دست به دست هم داد تا عاقبت به ماجرای همان «زخم سربسته» بازگردم.

اگر به نظر شروین مقیمی و ارتباط میان دنیای «خالی از ارزش» مدرن بازگردم بی اختیار به یاد ماکس وبر می افتم. لئواشتراوس اگرچه برای وبر احترام زیادی قائل نبود و او را در مقابل هایدگر به «کودک یتیم» تشبیه می کرد، اما در عین حال معتقد بود که هیچکس به اندازه ماکس وبر به مسئله ارزشها توجه نشان نداده است. از نظر من ماکس وبر تجسم کامل وضعیت انسان مدرن بود. ترکیبی از عناصر غریب و ناهمساز : نگاه تراژیک نیچه و آرمان دانش کانت. او دنیا را در چهارچوب فارغ از ارزشی نگاه می کرد که فصل مشترک تمامی انسانهای مدرن است و در عین حال با کشش خارق العاده  و وفاداری کامل سعی داشت به جستجوی حقیقت بپردازد. او معتقد بود هیچ چیز و هیچ انتخابی در خارج از شخص انتخاب کنند و ناظر انسان (سوژه) دارای ارزش نیست. همه ارزشها زاده نگاه انسان است و هیچ معیاری برای داوری میان آنها ممکن نیست. به عبارت دیگر انتخابها همواره دلبخواهانه است و یا به تعبیر شروین مقیمی «تراژیک». در عین حال این نگاه فارغ از ارزش او هیچ خللی بر تعهد او به آرمان علم و جستجوی حقیقت نداشت. به وضوح می توان دید که همه ما کم و بیش در این دوگانگی ماکس وبر شریک هستیم. همه چیز برای ما نامقدس و همه امور بی ارزش و بی معناست بجز تلاش برای فهمیدن و نشان دادن ِ این بی ارزشی و بی معنا بودن جهان. اگر تمام ِ کسانی که با تمامی وجود به ایده بی معنا بودن ذاتی جهان معتقد هستند بخواهند توازن و قواعد ابتدایی منطق را در ساختار فکری خود برقرار کنند، ما با دنیایی بی گفتگو، بی استدلال، بی تعهد، و به کلام نیچه، دنیایی متجسم شده از «اراده معطوف به قدرت» مواجه خواهیم بود. اگر همه ما در یک موضوع همعقیده باشیم، همه اینگونه بیندیشیم که راه «عقلانی» برای برطرف کردن اختلافهای ما وجود ندارد، آنچه باقی می ماند اراده ما و توانایی ما برای عملی کردن اراده مان در جهان است. اگر من می اندیشم که دموکراسی بهترین رژیم سیاسی است و دیگری خلاف آن می اندیشد و هر دو می دانیم که انتخابهایمان هیچ معیار خارجی بجز اراده ما ندارند، و هیچ راهی برای مجاب ساختن طرف مقابل در میان نمانده است، چیزی بجز زور و تلاش برای به انقیاد در آوردن طرف مقابل باقی نمی ماند. اگر هیچ چیز نمی تواند مسئله اختلافهای انسانی را حل کند، «بگذار در میان ِ ما شمشیرها حکم کنند». اما حتی شمشیرها نیز ممکن است در این قضاوت موفق نباشند زیرا شاید یکی از ما مردن را بسیار گرامی دارد و شهادت را حد اعلای آرمان خود بداند. اما آنچه شمشیر را قاضی نهایی می سازد این است که با مرگ ِ طرف مقابل، راه برای برقرار ساختن اراده شخصی ما هموار می شود. پس یک معتقد واقعی به آرمان دنیای فارغ از ارزش ماکس وبر هیچگاه سخن نمی گوید، بلکه همان چیزی را می گوید که دوست کمونیست کارل پوپر به او گفته بود : «تو فقط حرف می زنی، اما من شلیک می کنم.»

سخن من با کسانی که به بی معنا بودن زندگی و جهان معقتد هستند این است که خود ِ گفتن این سخن نوعی تناقض در کلام است. کسی که معتقد است وطن یک کلام ماقبل تاریخی، عشق یک تکانه جنسی خالص، خدا تجسم ضعف انسان و همه آرمانها تخیلهای کودکانه هستند، خود به خود تمایزی میان آنچه «واقعی» است و آنچه «خیالی» و «اشتباه» ایجاد کرده است. اگر کسی همگان را به دروغ متهم کند بی شک معتقد است که خود او راست می گوید. اما واقعیت اینجاست که چنین مفتش اعظمی خود از دروغگو ترین ِ دروغگویان است. اگر همه دروغ می گویند ما نیز دروغ می گوییم. و اگر همگان دروغ می گویند و ما نیز دروغ می گوییم پس تفاوت ِ میان ِ دروغ و راست چیست ؟ اگر من به همان اندازه راست می گویم که دشمن ِ من، و دروغگو همانقدر درست می گوید که راستگو، پس ما همگان دزدانی هستیم که انگشت اتهام به سوی یکدیگر دراز کرده ایم. اگر پیامبری نیست بجز پیامبران ِ دروغین، پس راستگو ترین پیامبر خود نیزدروغگویی بیش نیست.

این نگرش متناقض به مسئله ارزشها در دنیای مدرن، نگرش مفتش ِ اعظم، فراروایت ِ روایتها، خدای ِ خدایان ِ دروغین، برملا کننده رازهای ِ سربسته، دروغ سنج ِ عظیمی که همگان را به اعتراف بر می انگیزد بدون ِ آنکه به صد گناه ِ کرده خود اعتراف کند، همان چیزی است که من از آن با عنوان «دوگانه اندیشی» [doublethink] نام می برم. این مفهوم را از کتاب جاودانه جورج اورول، 1984 وام گرفته ام. جورج اورول دوگانه اندیشی را توانایی برای معتقد بودن همزمان به دو عقیده متضاد می داند. اینکه فکر کنیم «آزادی بردگی است» و «جنگ صلح است». معتقدین به بیطرفی ارزشی نیز می گویند «همه چیز بی ارزش است» و در عین حال می گویند «تلاش در جهت نشان دادن ِ این بی ارزشی ارزشمند است».

نمی خواهم در اینجا تا به انتها استدلال خود را دنبال کنم، در هر صورت این نگرشی است که چند روزی است به آن اعتقاد پیدا کرده ام و هنوز از کم و کیف نتایج آن کاملا آگاه نیستم. تنها قصد دارم تاکید کنم این نگاه ِ «پوزیتویستی» به مسائل که بنظر ریشه در خوشبینی های متفکرین آغازین مدرنیته دارد را نباید اینگونه بی مهابا گریبان رها کرد. اختلافها بر سر انتخابهای ارزشی نه نشانه سرسپردگی به «افسانه های» باستانی دارد و نه نشانی از کودکی و خامی. هرکدام از ما در بهترین حالت استدلالهای ِ «بنظر» قانع کننده ای برای ارزشهای خویش داریم و در بدترین حالت احساساتی عمیق برای سبک اندیشیدنمان. آنچه ما را از هم جدا می سازد دیوارهای ِ پوشالینی نیست که با چند تلنگر بر عقلانیت ِ معیوب فروکش کند، واگرنه صرف تاباندن نور ِ «دانش» برای یکپارچه کردن ِ تمامی بشریت کفایت می کرد. اگر اختلافها بعد از قرنها مجادله و استدلال پابرجا مانده است، بعید است با چنین ژستهای ِ عاقل اندر سفیه از میان روند.

پس نوشت : مراجعه کنید به مطلب زیبای سعید پیوندی در مورد وطن چیست که بیش از سایرین بر دل من نشست.

                                                                    ...

یادداشتهای دفتر سفید : شماره صد و چهارده

 

آنچه را باد با خود آورد را نیز باد با خود می برد مگر آنکه تو خود نسیمی شوی در گوش روزگار و ببری با خود خروش هرآنچه بنیاد می برد و جاودانه شوی به مانند تاریخ... ای سررشته هر آنچه نیکی است ، جاری شو در رگهای غروب و ببر از یاد هرآنچه بود، بنواز بر اندام حیات و ببار بر رود ِ امید ... سکان اگر یاری نمی کند، ناخدایی رها کن و غریق ِ دریا بتاز بر موجهای ِ سرنوشت ... پاها اگر خسته، سینه زن برهرچه خار و خاشاک تا که زبونی تن رها کند و ببّرد فرغ هر خار از خون ِ تن ... جاری در رودهای ِ خاطره تا بی نهایت ِ بی زمان و پایان ِ نسیان ... سر اگر شکسته و اندامها بی رمق، چه باک از بی تنی و ناتنی ، فریاد شو بر دیوار ِ کوه تا بلرزد اندام ِ یاد و خاطره ... ضجه زن بر پشت ِ دربهای بسته تا بشکند طلسم ِ دروازه ها و قصرها... بخوان سلطان ِ بی مروت دل را تا بسوزد همه این خانه های پوشالی ... از زنجیرها چه باک، اگر تو خود زنجیری شوی بر پای ِ غولهای ِ بی صورت ِ آینه ها ... شاید از پشت دیوار قدمهایی بر روی سنگ فرشها نقشهایی می زنند بسوی ِ بی سوی ِ تو ، و باز اگر نیامد چه باک از سکوت ِ بی تزویر ِ تنهایی ،که ما تنهاییم و تنهایی را بر پشت ِ چشمهامان نقش کردیم تا که سیل ببرد از بنیاد عالم ِ بی نشان ... نشان ِ تو همان قلبی است که می لرزد و امید ِ تو همان آرزوها که در پستوی ِ ذهن نهان کرده ای ... چه باک از دنیای ِ بی وفا و امیدها که بر باد می رود ... در انتها تو می مانی و تو ...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 4:12 |

دیدم نیک آهنگ کوثر متنی نوشته است درباره «وطن»، دلم آتش گرفت. بعد دیدم گویا این مخصوص ِ نیک آهنگ  نیست، «بازی» را حسین نوروزی درست کرده است و خیلی ها را دعوت کرده است بیایند «بازی» کنند. من را کسی دعوت نکرده است، البته نه آنکه آن دیگر «بازی» های وبلاگی را که دعوتمان کردند نوشتیم ؛ همان بازی «یلدایی»،  بازی «ده کتابی که پیشنهاد می کنید» و بازی «ده نفری که زندگی شما را تغییر دادند». اما این یکی «بازی» خوبی است، اگر می خواهی «بازی» هم کنی با «وطن» بازی کردن چیز دیگری است.

و چه این ندا از آسمان آمد که «وطن چیست»، انگار داشت یادمان می رفت. یادمان می رفت که جلوی آن چشم سبزها و پدر اجنبی ها و مادر غریبه ها بغض گلویم را می گیرد که «ما وطن نداریم»، «ما رئیس جمهور نداریم»، «ما افتخار نداریم»، «ما اصلا حق زندگی نداریم». اما مگر می شود یادم برود آن دخترک ایرانی مزین به نام فلان کشور را که شب فینال جام جهانی می گفت «باختیم!». مگر یادم رفته است که قهرمانی «ایتالیا» را جشن گرفتیم و دوستان صدایم می کردند «ماریو» ! مگر یادم رفته است که آرزویم شده بود صبح چمدانهایم را ببندم و برگردم «همان خراب شده» و دردم را بیایم همانجا ناله کنم. مگر نه اینکه مدتی است درد در استخوانهایم پیچیده است اما چنان حرفم را در گوشه و کنار دلم قایم کرده ام که کسی خبر دار نشود ؛ آخر این «اجنبی ها» که نمی فهمند، بقول دوستی، ما عاشق هم که می شویم «شرقی» عاشق می شویم ؛ دلم می خواست بگویم «شرقی» چیست، بگو «ایرانی» عاشق می شویم. شبها دلمان می گیرد وضو می گیریم و حافظ ورق می زنیم. بی دین و ایمان هم که می شویم سجده می کنیم و با خدا حرف می زنیم.

 قسم ِ دو چیز را می خورند تمام ِ جانم آتش می گیرد، یکی قسم ِ مادرم است و یکی قسم ِ «آنکس که دوستش داری». چند روز پیش دوستی از سر شیطنت، نمی دانم از دهانش پرید، نمی دانست انگشت گذاشت روی زخمهای ِ ژرفناهای قلبم، گفت «جان آنکس که دوستش داری» ؛ اشک در چشمهایم جمع شد، نفهمید، از این خطهای تلفن که این چیزها رد نمی شود ؛ «اجنبی ها» همه چیزشان را هم مثل خودشان اختراع کرده اند. بگذریم که آنروز بعد از یکسال بغضم پای تلفن شکست، نه منفجر شد، و چه زور زدم صدایش در نیاید. مَردیم دیگر، مرد «ایرانی» حق گریه ندارد، عاشق هم می شود باید شعر بنویسد، اگر چه کسی نخواند و نداند و شاید برایش تره هم خرد نکند...

چند شب پیش با دوستی صحبت می کردم، حسابی دلم پر بود، اما گویا حواسش نبود، حرفهایم جمع شده بود با یکی بزنم. گفت چرا انقدر حرف ایران می زنی. می دانید دیگر، ما روشنفکریم، قرار است «نسبی گرا» باشیم، باید پوزخند بزنیم و بگوییم «وطن چیست!»، اینها همه «قرارداد» است. راست می گویند این «اجنبی ها»، قرارداد است، اما دوست و رفیق و آشنا و شعر و خانواده و غذای خانه و این زبان ِ لامذهب ِ فارسی که انگار فقط ساخته شده بگویی «دوستت دارم»، «دلم گرفته»، «رفیق»، «یار» و هزار حرف زیبای دیگر را چه کنم که در این زبان ِ مزخرف اینها نمی شود بگویی ! زبان ِ این «از ما بهتران» فقط عدد و رقم بر می دارد و حرف رخت خواب و قرار آخر هفته. خنده ام می گیرم از این «نارفیقان» که آهنگهایمان را گوش می دهند و می گویند «اینجایش چه می گوید ؟». من هم با خودم کلنجار می روم که چطور بگویم «درا در کار ِ من» یعنی چه.  چطور بگویم «در ره ِ دل چه لطیف است سفر هیچ مگو»، آخر این «چشم آبی ها» می خواهند با کسی به رخت خواب بروند می گوید «عاشقش شدم». دلم می سوزد، عشق ما کجا و مال ِ اینها کجا.

نیک آهنگ نوشته است «من بی‌وطن، اینجا، در وطن دیگری، تن به هر کار و خفتی می‌دهم که در وطن خودم نباشم. اینجا را وطن خودم می‌دانم، ولی نمی‌نامم.» بخدا دلم سوخت. یاد آن افتادم که به «کسی» می گفتم ، «اینها» می گویند پسیون [passion]، «شما» می گویید پَشِن [passion] و «ما» می گوییم شور. دلم می خواست بگوید این «ما» که می گویی من هم از همانجا هستم. اما نمی شد. بیچاره رفت در فکر پَشِن [passion]، آخر این «اجنبی ها» نمی فهمند که شور همان هوس نیست. آن «کس ِ» ما هم «اجنبی» شده بود دیگر. مگر همه چیزش «اجنبی» نیست، این هم بر روی آن. نیک آهنگ راست می گوید، «تن به هر کار و خفتی می دهم که در وطن خود نباشم»، یادش رفته بگوید «می دهیم» و «نباشیم». خدا کند در این ماه که می دانم دلش نور و جلایی دارد بغض نکرده باشد. باید یادم باشد بگویم «رفیق، یکبار بیشتر ندیدمت، آن موقع هم جوانکی بودیم هجده نوزده ساله، دفتر روزنامه ای بود و نیک آهنگ کوثری بود که نامش را با احترام می بردند، در پشت میز نشته بودی و گویا برای فردا چیزی می کشیدی، با انگشت نشانت دادم به دوستی و همین... اما متنهایت را هر روز می خوانم. ما هم غریبه نیستیم. دلمان یکی است. گویی ساز ِ غربت همه را آشنا می کند. غصه دلت را گرفت بدان تنها نیستی».

می خواهم برای همه آرزو کنم، اما می ترسم مثل همان آرزوها شود که از رنگ و رو رفته. همان ها که سی سالی است نقل مجلس اهالی تهرانجلس است ،«به آرزوی ِ همین جمع در ایران». نه اما بخدا از همان جنس نیست اینکه می گویم. می خواهم آرزو کنم همه بار را ببندیم و برگردیم همان «خراب شده». دلم پر است از تنهایی و بی رفیقی و غم غربت و دوری و هزار کوفت و زهر ِ مار دیگر. دلم هوس ِ دوست و رفیق و همزبان کرده است که روی زمین بنشینیم و بگوییم و بخندیم و گریه کنیم. دلم می سوزد می بینیم این اجنبی ها «مهمان نوازی» ندارند، نه اینکه با ما کاری کردند که با خودشان نمی کنند. اما ما می گوییم «غریب نوازی»، «غریب» دلش نازک است. می خواهم آرزو کنم که آن «خراب شده» همان «خراب شده» ای بشود که بود. بگذار همان «شیخ خندان» بیاید و وعده های بیهوده را بر هم سوار کند. بخدا همان حرفها که به هم می بافت از این وحشت ِ ویرانی و جنگ بهتر بود. میزی بود که پشت آن کاغذ چرک می کردیم و آنطرف عزیزی نشسته بود که ما می شناختیم و او نمی شناخت. دانشگاهی بود که همه چیزش خراب بود بجز دل آدمهایش. کلاسهایشان تهی بود و درسهایشان بی مغز، اما رفیقی بود که حرف می زدی سررشته سخنت را می گرفت. خیابانهایی بود که از جزر و مدشان در عذاب بودیم اما نگاه ِ مردمانش غریبه نبود. کتابهایش زیاد نبود، اینترنتش سریع نبود، تاکسیهایش آخرین مدل نبود، متروهایش جای نشستن نبود، دخترانش بی حجاب نبود، پلیسهایش مؤدب نبود، شمالش مسافرت ِ فرنگ نبود، یقه ها مزین به کراوات نبود، مطبوعاتش آزاد ِ آزاد نبود، دانشگاه تهرانش هاروارد نبود، یک کلام اینکه «آباد نبود» ؛ اما «وطن» بود، «مال» خودمان بود.  

 

                                                                ...

 

بزرگترین وسوسه جهان آرزوی ِ نابود کردن جهان است. نابود کردن جهان برای همه آنچه ما را از آنها محروم ساخت.

                                                                یادداشتهای دفتر سفید : شماره صد و هفت

                                                      ...

دعوت : حسین نوروزی گفته است باقی را هم دعوت کنبسیارند که دعوتشان می کنم بنویسند :  مهجاد، سعید پیوندی ، آمنه شیرافکن ، مجتبا هملت نوشت ، نقطه صفر، پاریس  ، پروانه ها و کرمها ، و البته همه کسان دیگری که دعوت من را می خوانند.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 22:33 |

 

                                        نقاشی طوفان نوح (The Deluge) اثر میکلانژ

 

هنگامی که کسی راهش را گم می کند، باید به ابتدا بازگردد، اگر بتواند. ــ آلن بلوم

 

چند شب پیش با یکی از دوستان در ایران صحبت می کردم. شاید چند ساعتی به بحث گذشت. در انتها دیدم انگار از یک گفتگوی طولانی هیچ حاصل نشده است. با سردرد و سرگیجه گفتگو را رها کردم. دوست ما دانشجوی فلسفه بود. نمی خواهم از چیزی بنالم و زبان به انتقاد از این و آن بگشایم. اما گفتم باید این درد دل را با مخاطب انجام داد. وضعیت ایران بسیار بحرانی است. نه بخاطر حکومت و نه بخاطر شلاق و اعدام و فلان سنگسار. آنها بجای خود. اینبار حتی از فرهنگ مردمان جامعه هم نمی خواهم سخن بگویم که از همان ابتدای ِ اندیشیدن هم افلاطون گفته بود که اکثریت را باید به دست چوپان سپارد. می دانم آنچه گفتم برق از سر بسیاری افراد می پراند. می دانم این حرفها با روح دموکراسی و برابری انسانها نمی خواند. اما منتهی درجه ریاکاری است اگر بگوییم همه انسانهای کوچه و خیابان به یک اندازه می اندیشند و به یک اندازه از خرد و دانش برخوردارند. اگر دموکراتها و لیبرالها از آزادی و برابری انسانها دفاع می کنند نه اینکه آنقدر خشک مغزند که خیال می کنند همه انسانها در درجه فهم و شعور یکسان هستند. آنها از آزادی و برابری انسانها دفاع می کنند زیرا آرمانشان این است که حتی فرومایه ترین انسانها نیز به حکم انسان بودن واجد حق و حقوقی هستند. و اگرنه تمام ِ اندیشمندان سیاسی متفق القول هستند که دموکراسی امروز نه تنها عام گرا نیست، بلکه از خاص گرا ترین انواع حکومتهاست. همین رأی دادن و انتخاب کردن یعنی که باید رهبری خود را به عده ای کاردان و دانا سپرد. مسئله امروز ما این است که همین هایی که باید در ایران کاردان و اندیشمندان ِ ما باشند از همه گم گشته تر و سردرگم ترند. همه مسائلشان از مفاهیم و بدیهیاتی ساخته شده است که اگر سئوال کنی نه می دانند به چه معنا است و نه می توانند از آنها دفاع کنند. عقلانیت ، سنت ، مدرنیته ، پست مدرن ، دموکراسی ، پوپولیسم ، غرب ، شرق ، فلسفه و غیره نقل و نبات ِ همگان شده است بدون آنکه بدانند معنای آنها چیست و از کجا می آیند. اگر سئوال هم شود، تعاریف عجیب و غریبی ارائه می دهند که نه معلوم است معنای آنها چیست و نه اینکه به چه کار می آیند. هر مصاحبه ای خط اول آن شده است «بنظر شما سنت با مدرنیته در تضاد است ؟» متفکر مورد سئوال هم ساعتی تمام تاریخ غرب و شرق را مزین به نام تمام ِ فلاسفه می کند و دسته بندیهایی معرفی می کند که عقل از سر هر اندیشمندی می پرداند. در انتها هم طرف مقابل مزین به نام فیلسوف می شود و کتابهایش مشهور و مریدانی می یابد که مانند ِ صلیبیون حاضرند همه را از دم تیغ بگذرانند و از مراد و غایت ِ خود دفاع کنند.

این چند روز رخوتی به جانم افتاده است که بیا و ببین. روزها می آید و می رود و من شبها تا دم صبح به در و دیوار خیره شده ام و روزها تا دمی از ظهر با چشمانی باز به سقف خیره نقش مردگان بازی می کنم. نمی دانم عاقبت ما چه می شود. نه به عاقبت خودمان خوشبینم و نه به عاقبت دیگران. بد دورانی شده است. با خودم هزار بار پرسیده ام چه باید کرد، اما نمی دانم. دیگر فلسفه و اندیشه که انقلاب نیست بگویم شاهزاده می آید همه را درست می کند. چندی پیش خوانده بودم که بعضی گفته اند بهتر است سینمای ایران را اصلا تعطیل کنیم و این بار را از دوش برداریم. فکر من هم شده است که شاید بستن دانشکده فلسفه و علوم سیاسی نیز از اهم واجبات باشد. به راستی کارکرد و سود و منفعت این بحثها و حرفها چیست ؟ بغیر از آنکه توهم زا است که بلی ما هم فلسفه داریم و اندیشمند تحویل می دهیم ؟ بغیر از آنکه توهم شده است که اگر این جامعه دین نداشت و سیاستش از جنس غربی بود خلوار خلوار فیلسوف ِ در ترشی خوابانده داریم ؟ دانشجویانمان هم که رفته اند از غربیها تحفه ای بیاورند گمراه کرده ایم ! دیگر نه می توان بر روی یک حوزه خاص کار کرد و نه بر روی یک موضوع دقیق شد، چون فی البداهه باید کل تاریخ را خط کش بگذاری و از ارسطو تا جان راولز را برایشان تقسیم بندی کنی. و اگرنه می پرسند که اینهمه دفتر و دستک ِ از ما بهتران به شما چه تعلیم داد ! حال کسی نیست بگوید این سئوالاتی که شما می پرسید از تخیل ِ هیچ غول اندیشه غربی هم تراوش نمی کند چه برسد به مای بدبخت بیچاره ای که هنوز از در نرسیده چهارمیخمان می کنند که با فلان گفته رئیس جمهورتان موافقی یا نه !

برعکس هر وبلاگ فارسی را که باز می کنی و هر صفحه اندیشه ای که ورق می زنی پر است از متخصصین همه فن حریفی که از صدر تا ذیل تاریخ بشریت را خبره اند ! چنان از کوروش و داریوش دفاع می کنند که انگار مادرزاد در تخت جمشید حفاری می کرده اند و متنی از ایران باستان نیست که شرحیه ای بر آن ننگاشته باشند ! غرب هم که ماجرایش از روز روشن تر است ! هنوز آثار هیچکدام از متفکرین اصلی غرب ترجمه نشده دوستان نسخه اش را پیچیده اند و تیغ نقد بر کمرش راست کرده اند. هنوز مارکس نخوانده مارکسیست شده اند و کانت نخوانده از فلسفه اخلاق دم می زنند.

 یادم می آید از ایران که راهی می شدم آنقدر چوب در آستینمان کرده بودند که قسم خوردم بیایم و نام ِ آن خراب شده را گل بگیرم. اما شرم دارم از اینکه بخواهم از این تاریخ که بر دوش می کشم فرار کنم. سر و ته موضوع را که بزنی باید اعتراف کنی تمام ِ عمرت در آن ناکجا آباد گذشته است. نمی توان گفت که من دو سال است متولد شده ام ! بعد هم شوق وطن دوستی گریبانت را می گیرد که شاید گوشه ای از این جنازه را بگیری، می بینی خودت باید به درون ِ گور مشرف شوی. دوست و استاد محترمی دارم در ایران که می گفت امیدم به شماست که بیایید و این بلبشو را یکسره جارو کنید. در دل می خندم که این بلبشو را بزرگان اندیشه غرب هم نمی توانند جارو کنند ما که جای خود. مگر همین رورتی خدابیامرز و هابرماس ِ ارواحنا فدا نیامدند ایران و فراری شدند ! هابرماس که در عجب مانده بود و نوشت که ناقوس ِ مرگ این کشور را باید نواخت. رورتی هم آمد و رفت اما همه سئوالشان این بود که پس چرا طرف تحلیل هایدگر و نسخه سنت تحویل ما نداد و رفت ! دیگر خود از سرنوشت ما جوجه دانشجویان ِ راه فلسفه و گمشدگان ِ دپارتمانهای ِ فلسفه غرب بخوان حدیث مفصل ! وضع اندیشه ایران بیش از آنکه جارو و نظافت بخواهد نیازمند یک دستگاه بولدوزر است اما نه به معنای کنایی ! به معنای ِ حقیقی که برود و این بنیاد ساختمانهای دانشکده ها و کتاب فروشیها را صاف کند تا شاید به قول هایدگر بنشینیم ده سالی ارسطو بخوانیم شاید فرجی شد!

ایکاش اسکندر همین چهارتا ستون تخت جمشید را هم در چاه انداخته بود که حداقل مثل استرالیا می گفتیم ما اجدادمان در غار زندگی می کردند و اینقدر هنوز آویزان ِ ریش داریوش و کوروش نبودیم. کار آنقدر خراب است که بیچاره مهاجرین غم غربت گرفته ما در لوس آنجلس هم بدنبال ِ آن فرمان ِ شاهی می گردند که گویا نه تنها منشور حقوق بشر است بلکه فرمان برتری جاودانه نژاد آریا بر شرق و غرب است. حال یکی نیست بگوید اگر این منشور حقوق بشر است پس خود شاه که در آن اینگونه از بشر سخن می گوید چیست ؟ فرابشر است !؟ اگر کسی در میان ِ بردگان خود برابری و مساوات برقرار کند یعنی به حقوق بشر احترام گذارده است ؟! کوروشی که در جای جای ِ این بیانیه حقوق بشر (؟)، خود را تنها فرد ِ شایسته برای شاهی بر جهان معرفی می کند چه ارتباطی به اصول برابری و مساوات امروزین دارد !

البته تمام ِ این سخنان باد در هاون کوبیدن است. دوستی خوب گفته بود که «هر چه می خواهی بگو. من این خاک را دوست دارم و از آن دفاع می کنم». سخنش مرا یاد کارل پوپر و آن کمونیست دو آتشه انداخت. پوپر با یک کمونیست بحث می کرد اما طرف مقابل در آخر اسلحه اش را نشان می دهد و می گوید «تو فقط حرف می زنی اما من شلیک می کنم!» این دوست ِ وطن دوست ما حیف هنوز دستش به اسلحه نرسیده است و اگرنه عشق به وطن خود از آن تحفه هایی است که کم از «نبرد من» هیتلر ندارد. چه خائنین که می توان بر سر این مام میهن دراز نکرد !  تفاوت از ماه ِ داریوش تا ماه ِ رهبر از زمین تا آسمان نیست. فاصله از نوک ِ ریش کوروش ِ کبیر است تا آبروی ِ فاطمه زهرا. بر این پیراهنها شاید روزی کراوات و بر دیوار ها شاید بجای عکس امام عکس تخت جمشید آویزان شود، اما جای گلوله را هیچ گفتگو و استدلالی پر نمی کند، که این قیاس قیاس ِ چلوکباب ناف تهران با رستوانهای «ایرونی» آنور آب است : این کجا و آن کجا !

اینها که گفتم نه اتهام به این و آن است و نه تبرئه خود. هرچه باشد همه ما سر و ته یک کرباسیم. اینها را گفتم که شائبه نشود این روزها کوک ِ فرنگ بازی ساز کرده ایم و به ریش ِ ایران و ایرانی می خندیم. ما خود در منجلابی دست و پا می زنیم که مزیتش این است که به چشم نمی آید. و اگرنه در این سری که بر روی این بدن سوار شده است چنان بلوایی است که صفهای بنزین شما در مقابل آن از نظم بر پادگان و ارتش طعنه می زند. اگر جارویی پیدا کردم مطمئنا قصد ایران نمی کنم. اول باید این خیال ِ آشفته را نظافت کنم. بقول آنهایی که از هفت دولت، هشت دولتش را آزاد کرده اند، خداوند همگان را با شهدا محشور کند. ما که دعاگوی شما هستیم، شما هم اگر بر قبر اجداد ما تف می اندازید از فحش بی نصیبمان نگذارید که محتاجیم به دعا. باشد که ما آنگونه که دوستان می گویند شیفته و مفتون غرب ِ ناپاک بشویم و آنهایی که در راه راست هستند زودتر پاسخ ِ «گره فروبسته سنت در ایران» را بیابند.

والسلام

 

لینک : برای کسانی که هنوز امیدی به قوه نقادی و تامل آنها هست خواندن متن استوانه سیروس را توصیه می کنم. بد نیست به این لینک هم نگاهی بیندازید و بحثهایی که در مورد اطلاق نام «بیانیه حقوق بشر» به این متن شده است را دنبال کنید. بخصوص در سایت بریتیش میوزیوم آمده است که این بیانیه اولین مورد از نوع خود نیست بلکه این سبک از بیانیه ها سنتی در دوران خود بشمار می رفته است و نه عملی خرق عادت و نشانه نوآوری.

 

                          

              استوانه کوروش (The Cyrus Cylinder) در بریتیش میوزیوم

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 6:19 |

 

ارسطو در نقاشی میکلانژ با عنوان مدرسه آتن

 

« افلاطون و سقراط سخنان یاوه را تحت عنوان دانایی و اخلاق  می پراکندند.» ــ جرمی بنتام

 

« تقریبا هیچ چیز در اندیشه ارسطو تا امروز مورد ابطال قرار نگرفته است.» ــ لئو اشتراوس

 

آقای نیما در و بلاگ خود نوشته ای تحت عنوان «ذات گرگ ذات انسان» قرار داده اند که موقعیت مناسبی است برای متذکر شدن بعضی موارد.

۱. همانطور که آقای نیما هم متذکر شده اند نفی ذات گرایی یکی از گرایشهای معاصر در فلسفه است. ذات گرایی بصورت کلی دو دشمن عمده در فلسفه امروز دارد : پوزیتویسم و تاریخی گری. نگرشهای پوزیتویستی و تاریخی گری اگرچه در بنیاد خود تفاوتهای بسیار عمیقی دارند اما هر دو در نقد ذات گرایی در فلسفه مشترک هستند. لئو اشتراوس از این دو با عنوان دو اقتدار مدرنیته نام می برد و هر دو آنها را عامل نسبی گرایی و نیهیلیسم معرفی می کند. پوزیتویسم بهترین صورت بندی خود را در قالب علم نوین می یابد و تاریخی گری امروز در قالب انواع نگرشهای پست مدرن و اگزیستانسیالیستی ارائه می شود.

۲. بهترین صورت بندی نقد ِ پوزیتویستی ِذات گرایی در اندیشه کارل پوپر به چشم می خورد. پوپر در کتاب جامعه باز و دشمنان آن دو نگرش را از یکدیگر تفکیک می کند : ذات گرایی روش شناختی و نام گرایی روش شناختی. او روش اول را روش ارسطو و افلاطون معرفی می کند و نگرش دوم را بنیاد نظریه علمی خود تحت عنوان ابطال گرایی می داند. بر اساس نگرش ذات گرایانه هر چیز دارای ذات یگانه و متفاوتی نسبت به سایر چیزها است که آنرا از سایر چیزها متفاوت می سازد. اما نگرش نام گرایانه از تعاریف چیزها تنها کاربرد عملی آنها را در نظر دارد. شرح و بررسی این نگرش به مسئله ماهیات احتیاج به بحث بسیار طولانی دارد. اما با توجه به اینکه پوپر از این نگرش برای نقد اندیشه ارسطو استفاده می کند باید نکته ای را متذکر شد. نگرش نام انگارانه به مسئله تعریف تمامی علم [در اینجا منظور دانش است] را به کارکرد عملی آن تقلیل می دهد. علمی که بسوی کارکرد نشانه گیری شده باشد تنها یک نوع خاص از دانش است که در نظر ارسطو با نام صناعت یا تخنه [techne] شناخته می شود. از نظر ارسطو تخنه با علم یا همان سوفیا [sophia] یکی نیست. بنابراین می توان از خود پرسید که پوپر چرا تمامی دانش را با دانش منتهی به کارکرد یکسان می گیرد.

۳. دومین دشمن ذات گرایی در فلسفه معاصر تاریخی گری است. تاریخی گرایی یکسره منکر وجود ذات تغییر ناپذیر است. از نظر تاریخی گرایان چیزی با نام ذات تغییر ناپذیر انسان وجود ندارد. انسان و ذات او یک پدیده تاریخی است که از یک دوران تا دوران دیگر تغییر می کند. تاریخی گری به نوبه خود با مشکلات بسیار   زیادی برخورد می کند. پیش از همه تاریخی گری بنیاد خود را بر تکثر پدیده های انسانی در طی تاریخ قرار می دهد. بنابراین تاریخی گری با نشان دادن اینکه انسان در دورانهای متفاوت و مناطق و فرهنگهای متفاوت دارای عادات و رسوم متفاوت و سبک رفتارهای متکثری بوده است بنابراین انسان ذات مشترکی ندارد. آقای نیما اعتقاد دارند که از زمان افلاطون تا هگل فلسفه به سمت توجه بیشتر به تاریخ پیش رفته است. اما این نظر زیاد دقیق نیست. زیرا حداقل تا زمان ژان ژاک روسو تاریخی گری در فلسفه حضور ندارد. اصولا فلاسفه کلاسیک برای تاریخ ارزش زیادی قائل نبودند. برای مثال به کلام ارسطو «شعر از تاریخ فلسفی تر است». شکلهای اولیه تاریخی گری در اندیشه روسو ظاهر می شود که در ایده کمال پذیری او نهفته است. او تفاوت انسان را با سایر حیوانات در کمال پذیری او می داند. از نظر او انسان مانند حیوانان غریزه و طبیعت تغییر ناپذیر ندارد بلکه می تواند طبیعت خود را تغییر دهد. جالب اینجاست که روسو این طبعیت نداشتن انسان را بعنوان طبیعت خاص او معرفی می کند. این امر نشان می دهد که حتی روسو نیز به مشکلات نظریه خود آگاه بوده است.

همانگونه که آشکار است تکثر پدیده های انسانی در طول تاریخ به هیچوجه نشان دهنده تاریخی بودن ذات انسان نیست. تنها به شرطی می توان از این تکثر نتیجه تاریخی گرایانه گرفت که نشان دهیم میان این تغییرات هیچ ارتباط و شباهتی نیست. به محض اینکه این سئوال پرسیده می شود ارسطو بعنوان متفکری بی همتا در مقابل ما ظاهر می شود. کتاب سیاست ارسطو کشف همین اشتراکات انسانی ، یا همان حقیقتهای ِ فرا تاریخی یا همان طبیعت یا به یونانی فوسیس(φύσις) است. هنگامی که ارسطو از اهمیت اجبار در زندگی انسانی سخن می گوید به ما نشان می دهد که هیچ جامعه انسانی در طول تاریخ بدون نیروهای نظامی وجود خارجی نداشته است. در عین حال به کلام ارسطو انواع رژیمهای سیاسی از سه نوع خارج نخواهد بود : یا حکومت یکنفر یا چندتن یا همه. در واقع به هیچوجه نمی توان نوع دیگری از رژیم سیاسی را تجسم کرد. در عین حال او اضافه می کند که در تمامی حالتها رژیمهای سیاسی به سمت رژیم مختلط گرایش دارند. هنگامی که ارسطو از انسان بعنوان حیوان سیاسی نام می برد حقیقت بنیادی را در انسان متذکر می شود که در واقع ابطال پذیر نیست. برای مثال آقای نیما معتقد هستند که طبیعت انسان در طول تاریخی تفاوت زیادی کرده است. احتمالا منظور ایشان تفاوت میان انسان نئوندرتال و انسان مدرن است. اما نباید شباهت لفظ ما را به شباهت ذات راهنمایی کند. تفاوت میان انسان نئوندرتال و انسان مدرن همانقدر عظیم است که تفاوت میان انسان و گربه. انسان نئوندرتال اگرچه شباهتهای بسیاری با انسان مدرن دارد ولی انسان نیست. انسان آنچیزی است که ما امروز می بینیم. تحول داروینی (حتی اگر درست و قابل اثبات باشد که پوپر منکر آن است) تنها نشان دهنده این است که موجودات مختلف از یکدیگر نشات گرفته اند. اما این نظریه باز تفاوت بنیادی میان موجودات را از میان نمی برد. تفاوت میان گربه و شیر بسیار زیاد است اگرچه ریشه های آنها یکسان باشد. تفاوت میان یک انسان و یک فوک در میزان  هوش نیست اگرچه همین میزان تفاوت باعث شده است تا پیچیده ترین عمل یک موجود پریدن از داخل یک حلقه باشد درحالیکه دیگری می تواند پیچیده ترین ابزارها را به فضا منتقل کند.

نفس عاقله یا همان قوه نطق اتفاقا در ترجمه مسلمانان بسیار صحیح بوده است زیرا در زبان یونانی لوگوس هم به معنای عقل و هم به معنای کلام است و در زبان فرانسه و انگلیسی هم همینگونه ترجمه می شود. در عین حال اگر متن یونانی عهد جدید کتاب یوحنا را ملاحظه کنید می خوانید «In the beginning was the Word» که از جمله یونانی «en arch hn o logoV» ترجمه شده است.

اگر تواناییهای انسان و تفاوت آنرا نسبت به سایر موجودات قبول کنید شما می توانید هر مفهوم و نامی که می خواهید را برای آن مشخص کنید. همانطور که گفتم تفاوت میان انسان و غیر انسان آنقدر عظیم است که حتی اگر این دو از یکدیگر نشأت گرفته باشند نمی توان تفاوت آنها را تنها در درجه دانست. یکی از آنها انسان و دیگری میمون است. ذات ایندو از زمین تا آسمان با یکدیگر تفاوت دارد. مقایسه کردن انسان با غیر انسان از طریق درجه همانقدر بی معنا است که مقایسه کردن پیچیدگی ذهن یک کرم با یک ابرکامپیوتر.

۴. شما بصورتی استدلالهای خود را در کنار هم قرار داده اید که گویا تفاوت خاصی میان مابعدالبیعه ارسطو با آیینهای اولیه انسانهای ِ غارنشین قائل نیستد. مثال شما در مورد دیوانه ای که میان فیلها و انسانها از نظر عقل و شعور تفکیک قائل نمی شد خود می تواند بسیار آموزنده باشد. این نشان می دهد که تنها یک انسان خالی از عقل می تواند سخن ارسطو را در مورد تفاوت بنیادی میان انسان و غیر انسان نپذیرد.

۵. اغلب استدلالهای اینچنینی مثل تحول تاریخی انسان و نسبی بودن فرهنگی زمینه ای هستند برای نگرشهای فمینیستی. فمینیستها از آنجایی شروع می کنند که تمامی خصوصیات زنان و مردان را زاییده فرهنگ و سیر تکامل تمدن بشری می دانند و در نهایت در جهت نفی آنها استلال می کنند. اما بنظر می رسد استلال فمینیستها بصورتهای گوناگون دچار اشتباهات فاحش باشد. برای مثال  حتی فیزیولوژی بعنوان یک علم نوین نیز تصدیق می کند که تفاوتهای بنیادینی میان زنان و مردان وجود دارد. حتی اگر استلال دانشمندان را هم نپذیریم تجربه یک قرن تساوی حقوقی زنان و مردان نشان دهنده این است که گویا بعضی خصوصیات زنانه و مردانه قابل برچیده شدن نیستند. برای مثال همین مسئله فلسفه را در نظر بگیرید. در تمامی طول تاریخ بشر با تمامی تفاوتهای فرهنگی و تمدنی هیچ زنی بعنوان یک فیلسوف درجه یک مانند افلاطون ، ارسطو ، کانت یا نیچه وجود نداشته است. در همین قرن بیستم هیچ نظریه پرداز درجه یک در حوزه فلسفه زن نبوده است و زنان در حد انتهای خود نویسندگان متنهای فلسفی بوده اند. فلاسفه درجه یک قرن بیستم مثل هایدگر ، ویتگنشتاین ، هابرماس و سایرین همگی مرد بوده اند. با این تجربه بد نیست که از خود سئوال کنیم که آیا فلسفه فضیلتی ذاتا مردانه نیست ؟ در عین حال این بدین معنا نیست که زنان دارای فضایل خاص خود نیستند. هیچ کس نمی تواند منکر آن شود که زنها در بعضی فضیلتها به هیچوجه قابل مقایسه با مردان نیستند. آنچه لازم است پذیرفتن این تفاوتهای ِ اساسی و بازگشتن به مفهوم ذات در نزد ارسطو است.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 18:49 |

نقاشی پرتگاه اثر ژوان زونگور

" هر آنکس که با هیولا ها می جنگد باید مراقب باشد که در این راه خود به هیولا بدل نشود و آنگاه که تو به داخل پرتگاه می نگری پرتگاه نیز به داخل تو می نگرد."

                          -- نیچه

"Whoever fights monsters should see to it that in the process he does not become a monster and when you look into the abyss, the abyss looks into you."

                        -- Nietzsche

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 14:11 |

یک عکس با تقلید از نقاشی جیغ اثر ادوارد مونک

یکی از دوستان در مطلبی به نقد روشنفکری دینی و بخصوص نظریات عبدالکریم سروش در یکی از سخنرانی های او پرداخته است. این مطلب به من فرصتی داده است که نظر خود را در مورد جنبش روشنفکری دینی و مدرنیته در ایران م