تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

عکسی از هانا آرنت 

 

هانا آرنت کتاب دوران سازی خود که عنوان اصلی آن در زبان انگلیسی وضع بشر [The Human Condition] است را با توصیف خیره کننده ای از اولین موفقیت انسان در قرار دادن یک ماهواره در مدار زمین و مشکلاتی که این موفقیت حیرت انگیز برای اندیشه بشر ایجاد کرده است آغاز می کند. آرنت هدف خود در نوشتن این کتاب را نه ارائه پاسخی برای مشکلات پیش ِ روی ِ دنیای ِ مدرن بلکه تنها شرح «آنچه ما انجام می دهیم» عنوان می کند. بنابراین در یک کلام می توان گفت که هدف آرنت در این کتاب تنها شرح وضعیت انسان در دنیای مدرن است. شاید به این دلیل باشد که مترجم خوش ذوق فرانسوی ، کتاب را با عنوان وضع ِ انسان ِ مدرن [Condition de l'homme moderne] برگردانده است. من عنوان نوشته خود را از این کتاب گرفته ام و هدفم نیز چیزی جز تشریح وضعیت امروز ما نیست و شاید بهتر بگویم وضعیتی که خود در آن به سر می برم. انگیزه نگاشتن این متن را بیش از همه مدیون نوشته زیبای نیما هستم. بنابراین بد نیست با تحلیل بسیار کوتاهی از نوشته او آغاز کنیم [لازم به اشاره نیست که خواندن متن نیما را به همه توصیه می کنم زیرا بی شک این یکی از زیباترین متنهایی بود که اخیرا مطالعه کرده ام].

نیما در نوشته خود که مانند همیشه با پیروی از ذوق سینمایی او از یک فیلم فرانسوی گرفته شده است به تحلیل وضعیت انسان ِ مدرن در مقابل مذهب پرداخته است. اگر چه سئوال پیش روی نیما بسیار مقبول و قابل بحث است [و شاید پرسیدن آن به این صورت جزئی از خواص بیشتری برخوردار باشد] اما می توان آنرا به گونه بنیادی تری صورت بندی کرد. مسئله بنیادی تر همان چیزی است که از نظر لئو اشتراوس پرسش بنیادین فلسفه کلاسیک است : چگونه باید زندگی کرد ؟ بدون اغراق می توان گفت که تمام فلسفه کلاسیک [و البته بخش بزرگی از فلسفه مدرن] را می توان بر حول این مسئله صورت بندی کرد. بدین گونه بنیاد فلسفه سیاست ، فلسفه اخلاق و مابعدالطبیعه همان پرسش مشهور لنین است : چه باید کرد ؟ فراموش نکنیم که تمام ِ ساختار اندیشه ارسطو تا فلسفه اخلاق و سیاست آن بر اساس نگرش سلسله مراتبی او از موجودات در جهان و یا همان کیهان شناسی [cosmology]  بنیاد نهاده شده است.

از نظر السدر مکینتایر انسان مدرن از سردرگمی در میان مدلهای زندگی رنج می برد. از نظر شهروند یونان باستان مدل آرمانی که شایسته تقلید و پیروی بود همان καλς κγαθός است که معادلی در زبان فارسی ندارد اما به زبانهای اروپایی عموما با عنوان جنتلمن [gentleman] ترجمه می شود اما در زبان یونانی بصورت دقیق به معنای «زیبا و خوب» است. تمام نظریه اخلاق ارسطو بر حول این مدل آرمانی انسان شکل گرفته است که همان تجسم فضایل است. با افول دولت شهرها و فرهنگ یونانی این مدل آرمانی انسان از اندیشه انسان رنگ می بازد و جای خود را به معادلهای مذهبی خود می دهد که می توان در یک کلام آنرا با عنوان «مرد ِ مسیح مانند» معرفی کرد. تمامی اندیشه مسیحی به سوی تحقق بخشیدن این مدل ِ آرمانی ، این مرد ِ مسیح مانند ، حرکت می کند. همانگونه که تحقق جنتلمن ِ یونانی یک آرمان و شاید دسترس ناپذیر بود، مرد ِ مسیح مانند ِ مذهبی هم فراتر از تواناییهای انسان قرار می گرفت. بااینحال همین مدل ، هرچند دور از دسترس و ناممکن ، می توانست بعنوان راهنمایی برای رفتارهای ما عمل کند. با افول اقتدار مذهبی و رنگ باختن اعتقادات مسیحی، این مدل آرمانی انسان نیز به فراموشی سپرده شد و بجز در حلقه محدود معتقدین اعتبار ِ پیشین خود را دارا نیست. می توان گفت که پس از افول اعتقادات ِ مسیحی، سیستمهای تک مدل بیش از پیش از دور خارج شدند. هرکدام از سیستمهای فلسفی یک نوع مدل آرمانی انسان را ارائه می کنند. کانت سعی داشت با «امر مطلق» اخلاقی خود نمونه جدیدی از انسان فضیلتمند ارسطویی ارائه کند که نیازمند مرجع مذهبی اخلاق نباشد. فایده گرایان مدلی از انسان آرمانی ارائه می دادند که تنها بر اساس معیار فایده تصمیم گیری می کرد. در مقابل نیچه انسانی را الگو قرار می داد که اراده قدرت را به ظهور برساند. این تعدد مدلها هسته سردرگمی انسان مدرن در مواجهه با مسئله «چگونه باید زندگی کرد؟» را تشکیل می دهد. انسانهای مدرن ملغمه ای از الگوهای مختلف اخلاقی هستند که در زیر یک سقف ، همان رژیمهای دموکراتیک ِ آزاد ، زندگی می کنند. عده ای لذت گرای ِ صرف هستند، عده دیگری از الگوهای شبه کانتی پیروی می کنند، و عده ای پیرو نظریه مشهور «بازنده و برنده ها» هستند [Losers and Winners] که الگوی آرمانی زندگی آمریکایی است [این نظریه بصورت طنز آمیزی «ابر مردِ» نیچه را شبیه سازی می کنند که تمامی ِ میانمایگان را به زیر حکم ِ خود در می آورد بویژه فیلم ِ Little Miss Sunshine در این مورد عبرت آموز است]. سیستم تک الگویی قدیمی جای خود را به ملغمه ای از مدلهای ِ گوناگون و آشکارا متضاد داده است که امکان هرگونه انتقاد را از میان برده است. دیگر نمی توان کسی را به صفت غیر اخلاقی یا فضیلتمند موصوف کرد و عملی را ناپسند یا دیگری را اصیل نامید. هرگونه رفتار غیرقابل پذیرش و گستاخانه ای برای خود یک «سبک زندگی» است. در اینجا عکس العمل معصومانه مادرم را در آن میدان مشهور پاریس به یاد می آورم که در مواجه با گروهی از جوانها که گوشواره هایی از تمامی اندامهای خود آویزان کرده بودند از من پرسید «اینها هم انسان هستند ؟!» و من از خود پرسیدم که آیا من «نسبی گرا» نشده ام که می توانم در کنار اینهمه فرمهای ِ ناپسند زندگی کنم و رفتارهای دوست همجنسگرایم که به سختی می خواهد از دخترها تقلید کند را «شکل خاص ِ ابراز هویت» او می دانم ؟ به راستی باید چگونه زندگی کرد ؟ دیگر چه چیز ناپسند است و چه چیز پسندیده و قابل احترام و ستایش ؟ این مسئله ای است که با دنبال کردن استدلال نیما می توان به آن رسید و در آن گم شد.

 

                                            

                                        نقاشی از پیکاسو - به چند پارگی چهره توجه کنید

 

اما این همه ماجرا نیست. این تنها مقدمه ای بود برای آنچه در اینجا قصد ِ مطرح کردن آنرا دارم. می خواهم بگویم که این تنها سئوالی نیست که می توان مطرح کرد و سالها به دنبال پاسخ آن دوید و عاقبت در آن گم شد. سئوالهایی که در جایی آنها را «مسائل غول پیکر» نامیده بودم بسیار است. برای مثال این روزها برای تحلیل دقیق اندیشه هرکدام از فلاسفه در انتها به یکی از همین سئوالهای بی جواب بر می خورم که عاقبت بخش نتیجه تمامی مقالاتم را تشکیل می دهد : «آیا این اندیشه است که شرایط سیاسی و اقتصادی انسان را شکل می دهد یا این شرایط اقتصادی ـ سیاسی است که اندیشه انسان را شکل می دهد؟» یا بصورت دیگر «آیا دنیای مدرن مادر ِ فلسفه مدرن است یا فلسفه مدرن باعث ظهور ِ دنیای ِ مدرن شده است؟». هرکدام از فلاسفه به سوی یکی از این نگرشها تمایل پیدا کرده اند. کسی مانند کارل مارکس اندیشه را به «روبنایِ ِ» ساده سیستم اقتصادی تقلیل می دهد و از سوی دیگر لئواشتراوس تمامی اندیشه های اقتصادی مدرن را در اندیشه ماکیاول و هابز جستجو می کند. هرکدام از این تحلیلها محاسن و معایبی را به دنبال می کشند اما عاقبت کدام یک از دیگری مقبول تر است؟

یا برای مثال مسئله «واقعیت و ارزش» را باید چگونه پاسخ داد ؟ آیا جهان مجموعه ای از واقعیتها است و اگر بتوان آنرا بصورت گذاره های ِ بنیادی در آورد چیزی در آن بجز گذاره هایی در مورد امور واقع وجود ندارد یا اینکه این تفکیک یکسره اشتباه است ؟ آیا این ارزشهای ِ ما نیستند که برایمان واقعیت را منظم می کنند یا برعکس این واقعیتها است که وجود دارند و ارزشها چیزی بجز انتخابهای شخصی ما نیستند که هیچ بنیادی در امور واقع ندارند ؟ همانند سئوالات قبلی ، این سئوال هم پاسخهای متعددی دریافت کرده است. نقد واقعیت و ارزش بخش بزرگی از ادبیات آکادمیک امروز را تشکیل می دهد و از سوی دیگر تمامی علم مدرن بر اساس این تفکیک و پذیرش ِ بی چون و چرای ِ آن بنیاد نهاده شده است. اما کدام یک از دیگری مقبول تر است ؟ تفکیک یا پذیرش یگانگی این دو ؟

حال در مقابل این پرسشها و تعدد پاسخها چه باید کرد ؟ از نظر من این سئوال سه پاسخ متفاوت دریافت کرده است :

 1. پاسخ اول همانی است که روزی برتراند راسل احتمالا برای مورد تمسخر قرار دادن ویتگنشتاین مطرح کرده بود. از نظر راسل اگر سئوالهای ما پاسخ درخوری پیدا نکرده اند این بدین معنا است که ما به اندازه کافی هوشمند نبوده ایم که پاسخ آنها را بیابیم. باید به انتظار بنشینیم تا انسانهایی هوشمندتر و پرنبوغ تر از ما در آینده این سئوالات را بصورت کامل پاسخ دهند. این همان پاسخی است که می توان بصورت خلاصه نام آنرا پیشرفت گرایی [progressism] گذارد. تاریخ رو به جلو حرکت می کند. ما از پیشینیان خود هوشمندتر و دانا تر هستیم و آیندگان از ما پرنبوغ تر و تواناتر. ما بسیاری مسائل را حل کرده ایم که پیشینیان ما پاسخی برایشان نداشته اند و آیندگان نیز سئوالهای ما را پاسخ خواهند داد. من نمی توانم در مقابل خوش بینی این اندیشه ابراز احترام نکنم اما در عین حال نمی توانم به چنین رویای ِ دور از دسترسی دل ببازم. انسان پیشرفتهای ِ شگفت انگیزی داشته است. تصور روزی که بتوان در چند ساعت تمامی جهان را طی کرد برای اجداد ما چیزی بجز خواب و رویا نبوده است اما برای هر کودک ده ساله امروز از بدیهیات است. انسان امروز در مقابل انسان دیروز مانند غولهای ِ افسانه ای در شهر کوتوله های گالیور است. قدرت انسان مدرن به قدری افزایش یافته است که بصورت طنز آمیزی می تواند با فشار یک تکمه تمامی بشریت را نابود کند. اما مگر نه آنکه تمامی این پیشرفتهای چیزی بجز توانایی بیشتر در حل مسائل تکنیکی نیست ؟ انسان مدرن پیشرفته تر و قدرتمند تر است اما تنها برای آنچه «تصمیم دارد» انجام دهد. دانشمندانی که می توانند درباره تمامی جزئیات ساختار جهان کتابهای مفصل منتشر کنند نمی توانند حتی یک کلمه درباره اینکه «چه باید کرد» سخن بگویند. انسان مدرن چیزی بجز یک غول عظیم اما بدون چشم نیست. مشخص نیست که چگونه تمامی افزایش تواناییهای انسان در آینده می تواند به انسان بیاموزد چه عملی درست و چه عملی نادرست است. تبدیل کامل علوم اجتماعی به روانشناسی ، تبدیل روانشناسی به پزشکی، تبدیل پزشکی به فیزیک و تبدیل فیزیک به ریاضیات و تبدیل ریاضیات به به اصول اولیه منطق نمی تواند چیزی از ارزشها و باید و نباید به ما بیاموزد [ البته خود این تبدیل علوم اجتماعی به پزشکی بنظر ناممکن می رسد .این مسئله را مدیون یاسر پوراسماعیل هستم که تاکید می کرد تبدیل مفهوم ذهن به کنشهای عصبی ناممکن است بنابراین من نتیجه می گیرم که ادامه این فرایند یکسره ناممکن است].

2. پاسخ دوم بهترین شکل خود را در نزد ویتگنشتاین دوره دوم می یابد. از نظر ویتگنشتاین سئوالات بسیار پیچیده فلسفی نمی توانند پاسخی داشته باشند نه برای آنکه پاسخ دادن به آنها بسیار مشکل است، بلکه مشکل از خود ِ این سئوالها است. اگر ما نمی توان برای سئوالهای خود پاسخی بیابیم به این خاطر است که سئوالهای ما کاملا اشتباه هستند. برای مثال می توانیم در یک آزمایش ذهنی تصور کنیم که از ویتگنشتاین این سئوال پرسیده شود  «آیا دنیای مدرن مادر ِ فلسفه مدرن است یا فلسفه مدرن باعث ظهور ِ دنیای ِ مدرن شده است؟» . تصور می کنم پاسخ ویتگنشتاین کم و بیش اینگونه باشد : «سئوال شما را نمی توان پاسخ داد زیرا در بنیاد از یک مشکل زبانی بوجود آمده است. شما بگونه این از تاثیر دنیای مدرن بر روی فلسفه مدرن سخن می گویید که انگار از زاییده شدن یک کودک توسط یک مادر سخن می گویید. یک تشبیه زبانی باعث شده است که شما مسئله ای را طرح کنید که وجود خارجی ندارد.» پاسخ ویتگنشتاین بسیار جذاب است. بنظر می رسد روش ویتگنشتاین به ما این امکان را می دهد تا درباره پیچیده ترین مسائل فلسفی به پاسخهای سرراست و ساده ای دست پیدا کنیم. اما اگر بخواهیم از زبان تمسخر آمیز راسل استفاده کنیم باید بگوییم که گویا ویتگنشتاین روشی کشف کرده است که توسط آن از پاسخ دادن به سئوالات ما طفره برود. تحلیلهای زبانی ویتگنشتاین با تمامی جذابیتشان ما را در پیچ و خمهای معنای کلمات درگیر می کند تا خود مسئله اصلی از یاد برود. اگرچه می توان درباره چگونگی تشبیهات ما چون و چراهای بسیار مطرح کرد اما این به معنای آن نیست که سئوال ما یکسره از یک سوء تفاهم زبانی نشأت می گیرد. درگیر کردن خود در تحلیلهای زبانی بیش از همه به نوعی شک گرایی کامل در مورد اندیشه هایمان ختم می شود که در انتها جایی برای هیچگونه تفاهم بر سر معنای کلمات باقی نمی گذارد. مسئله اینجاست که پس از تمامی بحثها در مورد چگونگی کارکرد زبان ما ، مسائل مطرح شده آنگونه که ویتگنشتاین تصور می کرد «ناپدید نمی شوند» ! فلسفه ویتگنشتاین تنها نوع جدیدی از شک گرایی رادیکال است که امکان هرگونه مباحثه فلسفی را از میان می برد.

 

                            

                                                               لودویگ ویتگنشتاین

 

3. راه حل سوم بیش از همه آنچیزی است که لئو اشترواس در کتاب «حق طبیعی و تاریخ» مطرح می کند. از نظر اشترواس فلسفه چیزی بجز درک سئوالهای اساسی ، به عبارت دیگر همان «مسائل غول پیکر» و کشف پاسخهای رقیب نیست. ما تنها می توانیم این سئوالهای اساسی را کشف کرده و راه حلهای متفاوتی را که برای پاسخ دادن به این سئوالها وجود دارد را با یکدیگر مقایسه کنیم. برای مثال سئوال «چگونه باید زندگی کرد؟» یکی از همین پرسشهای بنیادی است. به این پرسش پاسخهای متعددی داده شده است که هرکدام از آنها معایت و مزایای خود را دارد. اما انتخاب میان ِ آنها ممکن نیست. اینگونه است که فلسفه به سادگی تبدیل به تاریخ فلسفه می شود. فلسفه چیزی نیست بجز مطالعه تاریخ فلسفه برای شناختن پاسخهای ِ متفاوت به پرسشهای ِ بنیادین. در واقع نگرش اشتراوس چیزی نیست بجز ایده قدیمی سقراط که سعی داشت نقطه ضعف نظریه های متفاوت را بدون ارائه نظریه ای مستقل از خود نشان دهد. فلسفه یعنی اینکه نمی دانم و نمی توانم بدانم و تمام ِ سعی من بر این است که نشان دهم نمی دانم.  

 

                               

                                                                  لئو اشتراوس

 

پاسخ اول آنچیزی است که در ایدئالهای عصر روشنگری متجلی شده است. هر انسانی که برای اولین بار به سوی فلسفه میل می کند طبیعتا به پاسخ اول گرایش پیدا می کند. فلسفه در اولین نگاه همواره تلاش برای دست یافتن به دانش بیشتر و حل پرسشهای ِ بی پاسخ است و هر اندیشمندی سعی می کند بیش از پیشینیان خود به جلو حرکت کند. پاسخ دوم عموما مشخصه فلسفه های پست مدرن و نسبی گرایی معاصر است. شاید هیچکدام از پاسخهای به اندازه پاسخ دوم نشان دهنده وضعیت انسان مدرن نباشد. در مقابل پاسخ سوم به هیچوجه نسبی گرایانه نیست. در اینجا تفاوت بسیار ظریفی میان ِ پاسخ دوم و سوم وجود دارد. روش اشتراوس اهمیت سئوالها را به زیر سئوال نمی برد و در عین حال معتقد است که پاسخ صحیحی نیز وجود دارد، اما بنظر می رسد رسیدن به پاسخهای نهایی ممکن نباشد. تنها عملی که برای فلسفه باقی می ماند مقایسه ایده های مختلف. از آنجایی که امروز پاسخهای مختلف به سئوالهای بنیادی در اندیشه فلاسفه گذشته قرار دارد، بناچار راه حل اشتراوس نوعی تاریخ نگاری فلسفه است. اشتراوس در تمامی آثار خود تنها به بررسی پاسخهای متعددی که به مسائل بنیادی فلسفه سیاسی داده شده است توجه می کند.

همانطور که پیش از این گفتم وضعیت انسان مدرن کم و بیش راه حل ویتگنشتاین است. ما دیگر به اهمیت سئوالهای بنیادین معتقد نیستیم و به نوعی نسبیت کامل ارزشی را در اندیشه خود پذیرفته ایم. در این شرایط مشخص نیست دیگر فلسفه چه نقشی می تواند ایفا کند. اگر تمامی استدلالهای فلسفی به جایی منتهی شود که ناممکن بودن پرسش و پاسخ را به ما نشان دهد، در نتیجه فایده فلسفه و اندیشیدن در چیست ؟ بعضی از اندیشمندان ایرانی این نسبی گرایی رادیکال را روح دموکراسی لیبرال و ضامن آزادی محسوب می کنند و از فضیلت عدم قطعیت بعنوان بنیاد دموکراسی سخن می گویند. اما توجه کنید که بنیانگذاران نسبی گرایی مدرن مانند نیچه و هایدگر هیچکدام دموکرات نبودند. در واقع عدم وجود معیار برای قضاوت درمیان ِ راه حلهای متفاوت و نسبیت کامل ارزشی نه تنها با دموکراسی سازگار نیست بلکه به نوع خاصی از نسبی گرایی بنام «تصمیم گرایی» منتهی می شود که یکی از انواع اقتدارگرایی است. کسانی مانند نیچه و کارل اشمیت با استدلالهای نسبی گرایانه به حمایت از رژیمهای غیر دموکراتیک می پرداختند.

اما با تمامی این انتقادها و فارغ از نتایج سیاسی این نظریات باید گفت که مسئله مطرح شده در این نوشته بیش از همه با روح فلسفه در تضاد قرار می گیرد. اگر فلسفه تلاشی برای کسب دانش باشد، وجود سئوالات بنیادی و امکان ارائه پاسخ به آنها شرط لازم وجود فلسفه است. من نمی توانم در اینجا به بررسی تمامی جوانب این مسئله بپردازم و نوشته ام تنها در حد طرح یک مسئله باقی می ماند.

 
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 23:49 |