
آتش افروز ۲ (Pyromaniac) اثر ژوزفین مکسپر (Josephine Meckseper)
فلسفه اخلاق در کشورما شاید یکی از ناشناخته ترین و مهجورترین شاخه های فلسفه باشد. اگر از این ناآشنایی فلسفه اخلاق بگذریم ، خود فلسفه هم در کشور ما جایگاه مناسبی ندارد. البته این مسئله دوم به هیچ وجه خاص ایران نیست و اصولا رشته های بسیار نظری که فاقد نتایج قابل لمس باشند در تمامی دنیا طرفدار چندانی را به خود جلب نمی کنند. شاید خواننده ای که کمی در فلسفه و حوزه اندیشه دست داشته باشد این اشکال را سریع به جامعه و فرهنگ مصرفی و منحط ما نسبت دهد. اما واقعیت اینجاست که این وضعیت اسف بار بیش از همه ناشی از عملکرد خود فلاسفه است تا مردم. به راستی مدتهاست که فلسفه نقش آنچنانی در زندگی بعهده ندارد. دورانی که فلاسفه پرچمدار حقیقت و آزادی بودند مدتهاست سپری شده و جای آن را اندیشمندانی گرفته اند که سخنان پیچ در پیچ و نامفهوم آنها نه تنها گوش آزار است بلکه نتیجه ای هم در برندارد. می شود گفت که رابطه فلسفه با زندگی روزمره مردم مدتهاست که قطع شده و آنهم نه از سوی مردم ، بلکه از سوی خود فلاسفه. بنابراین عاجل ترین وظیفه فلاسفه و فلسفه دانها بیش از آنکه نظریه های بدیع باشد ، برقراری ارتباط با زندگی روزمره و مسائل خاص آن است. از آنجایی که تاکید من در اینجا بیش از همه بر فلسفه اخلاق است تا شاخه های دیگر فلسفه ، سعی خواهم کرد وظیفه خود را در قامت کسی که به فلسفه می پردازد در برقراری این ارتباط به انجام برسانم. این تلاش من در قالب شاخه ای از فلسفه می گنجد که به آن «فلسفه اخلاق کاربردی» می گویند. بصورت خلاصه آنکه فلسفه اخلاق کاربردی سعی دارد نتایج نظریه های اخلاق را در زندگی روزمره ما مورد استفاده قرار دهد. بگذارید بیش از این به مطالب انتزاعی نپردازیم و با یک مسئله ملموس تر آشنا شویم.
مدتی است که داستان منتشر شدن فیلم کوتاهی از زندگی شخصی یک هنرپیشه مشهور در جامعه سر و صدای بسیاری بپا کرده است. صرف نظر از حقیقت یا کذب اصل داستان ، بعضی جوانب این مسئله بسیار تامل برانگیز است. بیاد دارم که چندی پیش یکی از دوستان برایم پیغامی فرستاده بود مبنی بر اینکه «برای احترام و حفاظت از حریم شخصی افراد» از دیدن این فیلم خودداری کنید. این عکس العمل و بسیاری از گفتگوهایی که در حول و حوش آن شکل گرفته است من را برانگیخته است تا از دیدگاهی متفاوت , دقیقتر در این مسئله کنکاش کنم. این دیدگاهی است که آنرا فلسفه اخلاق کاربردی می نامند. من قصد ندارم در اینجا پاسخ قطعی و راهنمای عملی در اختیار دیگران قرار بدهم چون بنظر می رسد که وظیفه ما بیش از پیچیدن نسخه های حاضر و آماده ، دادن وضوح بیشتر به مسئله است. بنابراین در صورتی که خواننده ای به دنبال جوابهای قاطع این نوشته را می خواند به او پیشنهاد می کنم وقت خود را بیش از این به هدر ندهد. در عین حال به عنوان یک انسان مدرن اگر سخن کانت را بپذیریم ، وظیفه ما خودآیینی است. یعنی اینکه خود ما عامل تصمیمات خود باشیم نه اینکه وظیفه تصمیم گرفتن برای خود را به دیگری بسپاریم و از زیر بار مسئولیت خود شانه خالی کنیم.
بگذارید ببینیم سئوال اساسی در این ماجرا چیست. به یاد داشته باشید که فلسفه و بصورت کلی دانش ما همواره بر حول سئوالها شکل می گیرد. بنابراین پیدا کردن سئوال اساسی در اینجا اهمیت خاصی دارد. ماجرا از این قرار است که بخشی از زندگی شخصی یک انسان که مردم با چهره اجتماعی او آشنا هستند در سطح اجتماع پخش شده است و افراد زیادی نیز آنرا مشاهده کرده اند. سئوال در اینجا یک چیز است «آیا از نظر اخلاقی ما مجاز هستیم این فیلم را مشاهده کنیم ؟». ممکن است مسئله از دیدگاه افراد دیگر جور دیگری بنظر بیاید. برای مثال سئوال اصلی می تواند این باشد که «آیا از نظر مذهبی ما مجاز هستیم این فیلم را مشاهده کنیم؟». در عین حال بنظر می رسد که بین این دو سئوال تضاد واقعی نهفته نباشد. احادیث و روایات بسیار مستندی وجود دارد که دستورات دینی همواره با عقلانیت سازگار هستند. در واقع «آنچه عقل به آن حکم می کند ، دین هم همان را تجویز می کند». در عین حال بسیاری از فلاسفه مذهبی مثل کانت که در حوزه اخلاق تحقیق کرده اند معتقد هستند که هیچ تضادی میان اعتقادات دینی و عقلانیت اخلاقی وجود ندارد. بنابراین من تصور می کنم هرپاسخی که از نظر اخلاقی به این سئوال داده شود در نهاد خود با دین تضادی ندارد و با آن تطبیق می کند. از آنجایی که دانش من در حوزه دین و مذهب به میزانی نیست که از دیدگاه دینی بتوانم این سئوال را پاسخ دهم به همان سئوال اول می پردازم.
«آیا از نظر اخلاقی ما مجاز هستیم این فیلم را مشاهده کنیم ؟». به عبارت دیگر «آیا از نظر اخلاقی ما مجاز هستیم در مسائل شخصی افراد بدون اگاهی و رضایت آنها سرکشی کنیم؟». بگذارید یک نظریه رایج در فلسفه اخلاق که نظریه کانت است را در اینجا مورد استفاده قرار دهیم. کانت معتقد بود کاری اخلاقی است که رواج آن در میان تمام افراد تناقض منطقی ایجاد نکند. تصور کنید ما اینگونه تصمیم بگیریم که از حالا تمامی افراد مجاز باشند بدون اجازه دیگران در حوزه خصوصی آنها سرکشی کنند. اصولا در اینصورت حوزه خصوصی و شخصی معنایی خواهد داشت ؟ مگر نه اینکه حوزه خصوصی و شخصی ما به معنای جایی است که دیگری نمی تواند بدون اجازه در آن مداخله کند ؟ این عمل بنظر می رسد بیش از همه یک تناقض منطقی باشد. بنابراین مطمئنا اخلاق کانتی آنرا تایید نمی کند.
در عین حال نظریه دیگری بنام فایده گرایی وجود دارد . در دیدگاه فایده گرایانه عملی اخلاقی است که فایده اجتماع را افزایش دهد. اما آیا سرکشی در حوزه خصوصی افراد فایده ای برای اجتماع دارد ؟ می شود گفت که بله. فایده حداقل آن این است که افراد در حوزه خصوصی خود مرتکب اشتباهات کمتری می شوند. اما نباید تنها به فایده این مسئله نگاه کرد. محاسبه فایده و ضرر یک عمل در کنارهم اهمیت بسیار زیادی دارد. اما ضرر این عمل چیست ؟ آیا از فردا هرکسی نمی تواند به بهانه فایده اجتماعی ، یک دخالت در حوزه خصوصی افراد را اخلاقی و توجیه پذیر جلوه دهد ؟ در اینصورت معیار تشخیص فایده چه کسی است ؟ چه کسی می تواند دقیقا مرز بین مداخله بی دلیل و مداخله با دلیل را تعیین کند ؟ بعید می دانم پاسخی به این سئوالات وجود داشته باشد. در بهترین حالت عمل کردن به این اصل منجر به یک هرج و مرج بی انتهای اجتماعی می شود.
آیا نمی توان برای قضاوت درمورد این مسئله به شهود عمومی مراجعه کرد ؟ مثلا آیا نمی توان گفت که هرچه شهود عمومی دراینباره بگوید اخلاقی است ؟ شهود عمومی به ما چه می گوید ؟ تصور نمی کنم که یک نظر سنجی عمومی بغیر از مخالفت مردم از دخالت در حوزه خصوصی افراد نتیجه ای دربر داشته باشد. حتی قضاوت درایناره نیازمند تفکر عمیق و پیچیده ای نیست. هر انسان بافرهنگ و وظیفه شناسی تایید خواهد که ما نباید در حوزه خصوصی دیگران سرکشی کنیم. حتی اگر خود این افراد در زندگی دیگری سرکشی کنند و احتمالا جزو کسانی باشند که آن فیلم را مشاهده کرده اند بعید است که رفتار خود را اخلاقی محسوب کنند. ما در هر وضعیت بهترین قاضی هستیم حتی در صورتیکه خودمان گناهکار باشیم. به کلام افلاطون ، در دادگاه هیچگاه بحث از این نیست که آیا قتل خوب است یا بد. همواره بحث بر سر این است که آیا یکنفر مرتکب قتل شده است یا نه. بحث بر سر این نیست که آیا دخالت در حوزه خصوصی دیگران درست است یا غلط , بحث بر سر این است که آیا شما مرتکب این عمل شده اید یا خیر. گویی همه می دانند که تجسس در زندگی افراد عمل غیر اخلاقی است.
به کلام آخر بازهم تصمیم با شماست. این شما هستید که باید قانون گذار اخلاقی خود باشید. جوانب امر را بسنجید و تصمیم بگیرید که چگونه عمل کنید. باید مسئولیت عمل خود را خود به دوش بگیریم. مسئولیت اخلاقی خود را بپذیریم و عمل کنیم . کانت همه جا از عصر روشنگری و آرمانهای آن تجلیل می کرد. گویی سرزمین آمال و آرزوهای او همان تحقق آرمانهای روشنگری بود. به کلام خود او « روشنگری چیست ؟ خروج انسان از عدم بلوغ خود بگونه ای که خود او مسئول باشد».
پس نوشت :
آقای علی مسعودی عزیز نقدی درباره نوشته من نوشته اند که می توانید در اینجا بخوانید. در ادامه هم پاسخ من است. در ضمن قبل از من آقای سهراب هم مطلبی در همین ارتباط نوشته بودند که نظر من را هم می توانید در کامنتهای وبلاگشون بخوانید.
پاسخ من به آقای علی مسعودی :
آقای علی مسعودی عزیز
من خیلی خوشحالم که این گفتگو بین ما شکل گرفت تا بشود بعضی مسائل را روشنتر بیان کرد. در مورد متن شما هر قسمت را تحلیل می کنم :
1 و 2 و 3 فکر نمی کنم احتلاف نظری میان من و شما وجود داشته باشد بنابراین بنظرم مشکلی وجود داشته باشد. اگر من درست متوجه نشدم تصحیح بفرمایید.
4. در مورد همسو بودن عقل و دین باید بگویم که این مسئله از دو دیدگاه قابل بحث است اول از دیدگاه دین که اشاره کردم اصلی در فقه اسلامی وجود دارد که عقل و دین را با یکدیگر فاقد تناقض معرفی می کند. و البته کسانی مثل پاسکال و کالوین معتقد بودند که تناقضهایی بین عقل و دین وجود دارد که از ضعف عقل می آید. این از نظر مذهبی. اما در مورد دیدگاه فلسفی. عقل کانتی به وضوح به عقلانیت مذهبی صحه می گذارد. برای مثال کتاب دین در محدوده عقل تنها و یا بخشهای مهمی از نقد عقل نظری به تطبیق دین و عقل متعالی (trancendental reason) رای می دهد. از همه اینها مهمتر فلسفه اخلاق کانت است. کانت با اینکه به خودآیینی (autonomy) عقل عملی و اخلاق معتقد بود اما اعتقاد به خدا و معاد را از شروط اخلاق بشمار می آورد و در عین حال می گفت که عقل عملی در انتها به چیزی بجز اصول اخلاق مسیحی رای نمی دهد(مراجعه کنید به بحث قصاص و خودکشی).
اما در باره پوزیتویسم. همانطور که می دانید پوزیتویسم یک لفظ نسبتا کلی است که به اندیشه های مختلف و بعضا متضادی اشاره دارد. اگر منظور شما از پوزیتویسم حلقه وین باشد که آنها اصولا به معنی دار بودن گذاره های دینی و مابعدالطبیعه معتقد نبودند. بنابراین اصلا فهم خود مذهب از نظر آنها ممکن نبود.
اما اگر منظور شما از پوزیتویسم ویتگنشتاین دوره اول باشد مسئله بسیار جالب می شود. ویتگنشتاین دوره اول به وضوح به اهمیت گذاره های اخلاق و دین معترف بود. جالب اینجاست که او هر دو را در حوزه فرازبان قرار می داد و معتقد بود این گذاره ها مهمل است. توجه کنید که بین بی معنا (senseless) و مهمل (nonsense) تفاوت بسیار مهمی وجود دارد. جمله ای بی معنااست که از نظر دستور زبان و قواعد منطقی اشتباه باشد. برای مثل اینکه بگوییم کتاب در میز است بی معنا است زیرا اشتباه است. اما هنر منطق مذهب و اخلاق همه مهمل هستند نه بخاطر اینکه اشتباه هستند بلکه چون نمی توان درباره آنها صحبت کرد. در عین حال این قرار دادن مذهب و اخلاق در یک دسته بسیار با اهمیت است. زیرا می توان گفت که این گذاره ها اشتراک زیادی دارند. در مورد عقل سنتی دینی هم که اشاره کردم. دین سنتی معتقد است میان عقل و دین تضادی وجود ندارد. اما نظر خود من با اینها بسیار متفاوت است. اگر به اینها اشاره کردم برای این است که نشان دهم تطبیق بین اخلاق و دین در نزد بسیاری از فلاسفه مورد استناد شما و نمونه هایی که مورد سئوال قرار دادید وجود دارد. نظر خود من به نظر آیر و استیونسن و اصولا مکتب غیر شناختی (non cognitivism) نزدیک است . گذاره اخلاقی ، گذاره اخلاقی است یعنی اهمیتی ندارد بنیاد آن مذهبی باشد یا عقلانی در هر صورت امر به عمل می کند. البته توضیح آن بسیار مفصل است و در عین حال نظریه من قدری ساختار شکنانه است و به آن انتقادهای بسیاری می توان وارد کرد و اصولا کسی هم به این شکل این نظریه را قبول ندارد. اما شما می تواند نظر من را همان نظر آیر بدانید.
. معنی این قسمت زیاد برای من روشن نیست. اما اگر درست متوجه شدم می توانید پاسخ خود را در همان اشاره من در بالا بگیرید. اصلا بنیاد اخلاق اهمیتی ندارد که بر اساس دین یا عقل یا تربیت یا ناخودآگاه باشد. مهم این است که گذاره اخلاقی باشد. توجه کنید که نگفتم هر گذاره شبه اخلاقی در دین یا آموزش عمومی اخلاقی است. اخلاق باید به تعبیر کانت حتما امر مطلق باشد. یعنی فارغ از آنکه منبع آن چیست باید بصورت یک فرمان درک شود نه بصورت یک امر مشروط. البته توضیح در اینجا لازم است اما فکر می کنم منظور مرا درک کرده باشید.
6. در مورد شماره 6 ابتدای آن (حقوق بشر)که باز به همان مسئله بالا باز می گردد که منبع اخلاق مهم نیست. اما در انتهای آن نظریه نسبی گرایی اخلاق وجود دارد که اگر شما هم از آن همان منظوری را داشته باشید که من دارم باید بگویم مخالف صد در صد آن هستم. (فقط محض اشاره اینکه درست بود بجای لفظ نظریات مطلق گرا از نظریه های کلی گرا universal استفاده می کردید که داعیه جهان شمولی دارند). اینکه امور اخلاقی نسبی است یعنی به معنای وبری آن و آنچه در اخلاق معاصر مرسوم است به معنای این است که هیچ معیاری برای تشخیص اخلاقی بودن یک عمل وجود ندارد. یعنی اگر من بگویم آدم کشی غیر اخلاقی است هیچ دلیلی برای آن بجز انتخاب شخصی من وجود ندارد. فرمهای آنهم بسیار متعدد است که از انتخاب گرایی تا زمینه گرایی اخلاقی نوسان می کند. در نقد این دیدگاه سخن بسیار می توان گفت. نمونه بارز آنهم نظریات لوی اشتراوس است که در تحقیقات خود الگوهایی را تشخیص می دهد که در تمامی جوامع مشترک است. در عین حال این با شعور عمومی ما نیز در تضاد است (که بنیاد نگرش ویتگنشتاینی من را تشکیل می دهد). برای مثال اگر به کتاب درباب یقین مراجعه کنید ویتگنشتاین از امور یقینی صحبت می کند که بنیاد عمل ما را تشکیل می دهد و اصلا قابل استدلال نیست(به تعبیر من شهودی است). برای مثال اینکه من وجود دارم یا اینکه جهان بسیار کهن تر از عمر من است اصولا قابل استدلال منطقی و عقلی نیست. اینها در بنیاد عمل من قرار دارند. من این حوزه را کمی وسیعتر از ویتگنشتاین می گیرم تا آنرا در فلسفه اخلاق و سیاست هم استفاده کنم. (خود ویتگنشتاین فقط به مابعدالطبیعه اشاره می کند و من نمی دانم آیا اخلاق را هم مد نظر داشته است یا نه. یک مفسر اینگونه معتقد بود. ) اخلاق در بنیاد رفتار ما قرار دارد و تردید در آن مثل گذاره های بدیهی ممکن نیست و استدلال پذیر هم نیست. برای مثال ویتگنشتاین می گوید اگر من به شما بگویم این کوه تا 1 ساعت پیش وجود نداشته است شما ممکن است فکر کنید که شاید این کوه در این یک ساعت بر اثر یک واقعه آتشفشانی بوجود آمده است. بنابراین ممکن است راست بگویید. اما اگر شما به من بگویید این کوه یک دقیقه پیش وجود نداشت چه ؟ ویتگنشتاین می گفت اگر کسی این حرف را بزند ما سعی نمی کنیم درباره وجود کوه استدلال کنیم بلکه خیلی ساده در عقل طرف مقابل خود شک می کنیم. این گفته آنقدر غیر قابل تصور است که اصولا قابل بحث نیست. اینها حقایقی است که در دوران کودکی و بدون استدلال پذیرفته شده است. اگر کسی آنها را زیر سئوال ببرد و عملا بخواهد در مورد آنها شک کند قادر به ادامه حیات نیست.
اخلاق هم در نظر من از چنین جنسی است. مثلا همین شما که معتقد هستید اخلاق نسبی است و گذاره های آن حقیقت مطلق ندارد. فرض کنید من شما را ببینم و قصد جان شما را بکنم . شما نمی توانید مانع من شوید و در عین حال می دانید که من از مجازات عمل خود نمی ترسم و هیچ ضرری هم متوجه من نخواهد شد. بنابراین سعی می کنید من را به با استدلال اخلاقی مجاب کنید. امکان ندارد شما در چنین موقعیتی بگویید که این عمل نسبی است و از نظر اخلاقی مشکلی ندارد. اگر شما کسی را در حال قتل عام دیگران ببینید امکان ندارد بگویید این از نظر اخلاقی مشکلی ندارد. شما سریعا و بدون تامل آنرا محکوم می کنید. به کلام دیوید هیوم شک گرا ترین فلاسفه هم تنها در پشت میز کار خود شک گرا هستند. بیرون از اتاق ماجرا از قرار دیگری است. این همان چیزی است که من آنرا شعور عادی (Common sense) یا فلسفه اخلاق شهودی گذارده ام.
اگر طولانی شد معذرت می خواهم
موفق باشید














