تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

از آنجایی که داستان فرمانروایی رومولوس در تاریخ روم اهمیت بسیار زیادی دارد این مطلب را نیز به ادامه ماجرای تجاوز به زنان سابین اختصاص می دهم و از مطلب بعدی جمهوری روم را بررسی خواهم کرد. پس از آنکه رومولوس زنان و دختران سابین را به اسارت گرفت ٬ سابینها سعی کردند با مذاکره مسئله را خاتمه دهند و صلح را بین دو ملت برقرار کنند اما رومولوس که به جمعیت مونث در رم نیاز بسیاری داشت مخالفت کرد. بنابراین سابینها خود را آماده جنگ کرده و به رم حمله ور شدند. نبرد سنگینی بین رومیها و سابینها درگرفت و کشته های بسیاری برجای گذاشت اما نتیجه قطعی حاصل نشد. بنابراین دو ارتش خود را برای نبرد جدید آماده می کردند. اما ناگهان حادثه ای اتفاق افتاد. زنان سابین که به اسارت گرفته شده بودند در حالی که بعضی از آنها کودکانی را در آغوش داشتند از رم خارج شده و با گذشتن از روی اجساد سربازان خود را به محل نبرد رساندند. صحنه آنقدر تاثر انگیز بود که دو سپاه به آنها  راه دادند تا در خط حائل میان رومیها و سابینها قرار بگیرند. آنها از همسران رومی و برادران و پدران سابین خود درخواست کردند که با هم صلح کرده و دست از خونریزی بردارند. درخواست آنها آنقدر تاثیر گذار بود که فرماندهان رومی و سابینها با هم مذاکره کردند و تصمیم بر این شد که رومیها و سابینها به هم بپیوندند و یک ملت را تشکیل دهند. حکومت مشترک بین دو شاه ٬رومولوس و پادشاه سابینها شکل گرفت. فرهنگ آنها با یکدیگر ادغام شد و لشگر بزرگی تشکیل دادند. تصویر زیر ماجرای مداخله زنان سابین را جریان جنگ نشان می دهد. به کودکان در صحنه جنگ توجه کنید.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 16:52 |

در مطلب پیش تا آنجایی جلو رفتم که رومولوس و رموس  (Romulus and Remus ) بر نومیتور (Numitor ) پیروز شدند اما حاضر نشدند تا پادشاهی آلبا لونگا (Alba Longa ) را بپذیرند. آنها به همراه مردمان خود کوچ کردند تا شهر جدیدی را پایه گذاری کنند. اما در مورد محل شهر جدید بین دو برادر اختلاف ایجاد شد. برای حل این اختلاف قرار بر این شد تا با مراجعه به خواست خدایان عمل کنند. هرکدام از دو برادر بر روی یک بلندی قرار گرفتند. رومولوس ۱۲ کرکس (vultures ) را مشاهده کرد (پرنده مقدس) در حالی که رموس ۶ کرکس مشاهده کرد. بنابراین رومولوس برنده شد و شروع به ساختن دیوار شهر کرد. رموس که از این مسئله خشمگین شده بود از دیوار تازه احداث شده عبور کرد تا نشان دهد که این شهر تسخیر پذیر است. بین دو برادر نزاع در گرفت و در این نبرد رموس کشته شد. رومولوس پادشاهی را متعلق به خود اعلام کرد و شهر را بر اساس نام خود رم نامید. پس از پایان احداث شهر ٬ او صد نفر از اشراف را که فرزند پدران قانونی خود بودند بعنوان اعضای سنای روم (council the Roman Senate) انتخاب کرد که پاتریشین ها (Patricians ) را تشکیل می دادند و بقیه را مردمان عادی یا پلبین (plebeian ) نامید. شهرت رم بعنوان شهری که پناهگاهی برای افراد مطرود مثل فراریان ٬ مجرمین ٬ برده ها و تبعید شدگاه تامین می کند در همه جا پیچید. جمعیت شهر به سرعت افزایش پیدا می کرد اما مشکل مهمی وجود داشت. تعداد زنان بسیار اندک بود. رومولوس برای حل کردن این مشکل دست به عملی زد که در تاریخ بسیار مشهور است. او در جریان فستیوال کنسولیا (Consualia ) ٬ قبیله همسایه خود ٬ سابینها (Sabines ) را دعوت کرد و آنها نیز به همراه دختران خود به فستیوال آمدند . رومولوس با یک شنل نارنجی رنگ در مراسم حضور یافت و قرار بر این شد که با باز و بسته کردن شنل خود زمان آغاز عملیات را اعلام کند. با علامت رومولوس رومیها به سابینها حمله کردند و دختران آنها را به اسارت گرفتند و مردها را فراری دادند. این واقعه در تاریخ با عنوان تجاوز به زنان سابین (The Rape of the Sabine Women) مشهور است. سه تصویر زیر همگی این واقعه را تصویر می کنند . به ترتیب مجسمه اثر جیامبولونا (Giambologna) در فلورانس (به تحرک بدن در مجسمه توجه کنید که نشان دهنده گسست از آثار میکلانژ است) نقاشی اثر نیکولاس پوسین (Nicolas Poussin ) (به تصویر رومولوس با شنل نارنجی رنگ در سمت چپ توجه کنید که در حال علامت دادن است) و سومین تصویر هم نقاشی اثر پیکاسو است (نگاه کنید که زنها چگونه بر زیر دست و پای مردان له می شوند).

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 3:30 |

امپراطوری روم یکی از مهمترین برهه های تاریخی غرب است و تاثیر آن در تمامی وجوه فرهنگی غرب به چشم می خورد. به همین جهت لازم است بدانیم این امپراطوری از کجا آغاز می شود. از آنجایی که پایه گذاری روم به ۹ قرن قبل از میلاد مسیح بازمی گردد به چیزی بیش از افسانه ها نمی توان اتکا کرد. بنابر افسانه های رومی نومیتور (Numitor ) پدربزرگ رومولوس و رموس و برادر او آمولیوس (Amulius ) که از نسل فراریان شهر تروا (Troy) بودند حکومت شهر آلبا لونگا (Alba Longa) را به ارث بردند. نومیتور سلطنت را به عهده گرفت و آمولیوس مسئول خزانه شد. از آنجایی که آمولیوس خزانه را دراختیار داشت قدرت بیشتر کسب کرد و توانست نومیتور را از سلطنت خلع کند و به جای او بنشیند. او برای اینکه از انتقام جویی فرزندان دختر نومیتور می ترسید او را مجبور کرد که راهبه شود و مجرد بماند. رئا (Rhea) دختر نومیتور که به زور راهبه شده بود بوسیله خدای جنگ مارس (Mars) حامله شد و دو پسر بسیار زیبا و قوی بنامهای رومولوس و رموس (Romulus and Remus) بدنیا آورد. آمولیوس دستور داد رئا را زنده زنده خاک کنند و فرزندان او را بکشند. اما زنی که مسئول کشتن فرزندان بود نتوانست اینکار را انجام دهد و آنها را برروی رودخانه رها کرد. آنها بوسیله یک گرگ ماده بزرگ شدند و چوپانی آنها را پیدا کرد. در طی جنگی که بین این دو برادر و آمولیوس در گرفت آنها بر او پیروز شدند و حکومت را به پدر بزرگ خود واگذار کردند. آنها فراریان و افرادی که سابقه درستی نداشتند را با خود بردند و در یک دشت شهر دیگری را بناکردند. در مشاجره ای که درمورد جایگاه شهر جدید درگرفت رومولوس برادر خود را به قتل رساند و خود را شاه معرفی کرد و نام شهر را نیز روم گذاشت.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 23:45 |

عبارت اکه اومو (Ecce Homo ) که به روایت عهدجدید از زبان پیلات (Pilate ) جاری شده است در زبان لاتین به معنای "نظاره کنید این مرد را!" (Behold the Man) است. این عبارت در فرهنگ مسیحی دارای اهمیت بسیاری است. در عهد جدید می خوانیم که روحانیون یهودی عیسی مسیح را دستگیر کرده و به نزد پیلات حاکم رومی بردند تا او را مجازات کند. گویا پیلات دلیل مناسبی برای به صلیب کشیدن عیسی مسیح نمی بیند و با درخواست یهودیان مخالفت می کند. اما زمانی که با اعتراض شدید مواجه می شود دستور می دهد تا مسیح را شکنجه دهند تا شاید خشم یهودیان کاهش پیدا کند و از به صلیب کشیدن او منصرف شوند. پس از شکنجه کردن مسیح و گذاشتن تاج خار (crown of thorns) بر سرش او را باز به حضور پیلات می آورند. وضعیت اسفناک مسیح باعث ناراحتی پیلات می شود و در مقابل جمعیت می گوید "نظاره کنید این مرد را!" . او سعی می کند تا ترحم مردم را برانگیزد تا جان مسیح را حفظ کند اما با سماجت جمعیت مجبور می شود تا با به صلیب کشیدن او موافقت کند. بنابر عهد جدید ٫ پیلات درخواست یک ظرف آب می کند و دستهای خود را در آن می شوید و می گوید "دستهای من از خون این مرد پاک است. خواهید دید." . دانته در کمدی الهی پیلات را در قعر جهنم تصویر کرده است. تمام نقاشیهایی که مسیح را با تاج خار به تصور کشیده اند با نام Ecce Homo شناخته می شوند. توجه کنید که روحانیون یهودی جرم مسیح را اینگونه عنوان می کنند که او ادعا کرده است پادشاه یهود است. برای همین شکنجه گران برای تمسخر او تاجی از خار را بر روی سرش قرار می دهند. مسیح خود در پاسخ پیلات می گوید که من پادشاهم اما سلطنت من در این جهان نیست.

ویتگنشتاین به دوستی گفته بود که "من انسان مذهبی نیستم اما نمی توانم مسائل را از دیدگاه دینی نگاه نکنم.".   همانطور که می دانیم ویتگنشتاین اعتقادات مذهبی نداشت اما بعضی او را بیش از یک فیلسوف ٬ عارف تلقی می کنند. سخنها و آموزه هایش بیشتر قالب الهام گونه دارند. اعضای حلقه وین که جلسات منظمی با ویتگنشتاین داشتند شرح داده اند که فرایند نظریه دادن برای او بیشتر مانند الهام بود تا فکر کردن. او مدتها به ذهن خود فشار می آورد و ناگهان با یک جمله الهام گونه همگان را متعجب می کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 3:31 |

تصویر خانه ویتگنشتاین(Wittgenstein House). سالهای ۱۹۲۶ تا ۱۹۲۸ لوودویگ ویتگنشتاین و پل آنگلمان (Paul Engelmann)خانه ای را در شهر وین برای خواهر ویتگنشتاین طراحی کرده اند که شاید یکی از مشهورترین بناهای تاریخ معماری مدرن باشد. البته بیشتر شهرت این بنا بدلیل شهرت ویتگنشتاین است اما نباید از خصوصیات منحصر به فرد آن غافل بود. نظم و وضوح غیر قابل تصور این بنا منعکس کننده بی قید و شرط فلسفه ویتگنشتاین در رساله منطقی-فلسفی (Tractatus Logicus-Philosophicus) است. ویتگشیتاین آنقدر در مورد ابعاد خانه تاکید داشت که یکی از مهندسین را مجبور که برای بالا بردن سقف تنها به اندازه چند میلیمتر تمام سقف را بازسازی کند.

ویتگنشتاین تاکید داشت که همه چیز را خود از ابتدا طراحی کند. طراحی دستگیره ها و رادیاتور هرکدام جداگانه یکسال طول کشید (تصویر رادیاتور را در سمت راست می بینید و دستگیره را در پایین آورده ام).

ویتگنشتاین تاکید داشت که رادیاتور و دستگیره درب ها بدون رنگ آمیزی رها شوند. در خانه فرش و پرده ای وجود نداشت و کف آنرا سنگهای صیقلی خاکستری رنگ می پوشاند. از لوستر خبری نیست و تنها لامپهای برهنه فضای خانه را روشن می کنند.  دربهای خانه بجای پرده از پرده های فلزی استفاده می کنند که تمامی آنها را خود ویتگنشتاین طراحی کرده است.

البته خانه ویتگنشتاین از نظر عملی یک شکست بود . زیرا خواهر ویتگنشتاین با اینکه انرا شدیدا تحسین می کرد حاضر نشد در آن زندگی کند و می گفت که این خانه بیشتر شایسته خدایان است تا انسان حقیری مثل او . درب خانه بیشتر از سه متر ارتفاع داشت. به نقشه خانه توجه کنید که چگونه می توان همه فضاها را به یکدیگر مرتبط ساخت.

توضیح : چند وقتی بود که غایب بودم و مطالب وبلاگ رو آپدیت نکرده ام. شاید یکمقداری استراحت برای من لازم بود. در عین حال این چند وقت آنچنان هم بیکار نبوده ام. چیزهای بسیاری آموخته ام و در عین حال مطالبی هم نوشته ام در مورد ویتگنشتاین که قرار است به طریقی آنها را در اینترنت قرار بدهم. چند وقت پیش به وبلاگ یکی از دوستان سر زدم و به این نتیجه رسیده که باید متنی به زبان مورد علاقه خودم یعنی همان فارسی پر تصنع بنویسم و نگران این نباشم که فلان کس که سالها در ایران نبوده است بسیاری از کلمات آنرا نمی فهمد.در عین حال این نثر را با تجربه بسیار جدید همراه کرده ام شایسته توضیح است.همانطور که می دانید ماکیاولی کتابی با عنوان شهریار دارد که در تاریخ فلسفه سیاست بسیار مشهور است. ماکیاول این کتاب را برای آموزش حکومت کردن به  یک شهریار نوشته است.  می گویند با اینکه همگان آموزه های آنرا تکذیب و تحقیر می کردند اما آنرا در خفا می خواندند و بسیار می آموختند. گفته های ماکیاول چنان تاثیر گذار و آموزنده است که بارها افسوس خوردم چرا کتابی در باره زندگی ننوشته است تا أنرا یکسره به کار ببندم. بنابراین تصمیم گرفتم کتابی با عنوان "انسان" بنویسم و آنرا بجای یک شهریار به تمامی انسانها تقدیم کنم و آنچه از زندگی می دانم را در آن بنویسم. آگر کتاب شهریار را در دسترس دارید آنرا همراه نوشته من بخوانید و با آن تطبیق بدهید تا ببینید چگونه من جمله های ماکیاولی را با توجه به موضوع مورد توجه خود تغییر داده ام و چگونه فصلهای آنرا مورد استفاده قرار داده ام.در واقع مدتی بود دست از نوشتن آن برداشته بودم ولی قسمتهای از آنرا برای یکی از دوستان خواندم و او آنرا بسیار پسندید. تصمیم گرفتم آنرا ادامه بدهم .بسیار مشتاقم نظر شما را درباره آن بدانم. ضمنا پاسخ کامنتهای قبلی را قسمت کامنتهای این مطلب گذاشته ام.

 یادداشتهای دفتر سفید : شماره سی و چهار

این دوران ِ ما دیگر باز نمی گردد ... این لحظه ها دارد بر باد می رود ... می بینی ثانیه ها را ؟ اینها دارد از دست می رود ... می شنوی صدای پای مرگ را ؟ ... دارد از راه می رسد ! می شنوی ! چرا نشسته ای ! این زانوی ِ غم را رها کن ... از جا بلند شو ... فریاد بکش ! شهر در انتظار توست ! ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 11:27 |

مجسمه ساوونارولا (Savonarola ) در شهر فلورانس ایتالیا. پیش از این در مطلبی که یکی از نقاشیهای بوتچلی (Sandro Botticelli ) را معرفی کرده بودم اشاره ای هم به ساوونارولا کردم .شهر  فلورانس در تمام دوران رنسانس مرکز و زادگاه نواندیشی بود. بویژه در دوران حکومت خاندان مدیچی(Medici) . پس از مرگ لورنزو دو میدچی (Lorenzo de' Medici ) محور تحولات رنسانس از فلورانس به رم منتقل شد. پس از مرگ لورنزو دو مدیچی حکومتی در فلورانس بر سر کار آمد که شاید سابقه ای تاریخ نداشته باشد. یک حکومت بنیادگرای مذهبی به رهبری یک کشیش تندرو بنام ساوونارولا. از قرار معلوم ساوونارولا بسیار کریه المنظر بوده است. او در دوران حکومت خود فلورانس را به یک جمهوری مذهبی کامل تبدیل کرد. در سال ۱۴۹۷ او و پیروانش یک آتش بزرگ در میدان پیازا دلا سینوریا (Piazza della Signoria ) بر افروختند که در آن تمامی چیزهایی که مظهر کفر و انحطاط شهر می دانست سوزانده شد. از جمله جواهرات ، آینه ها ٬ نقاشی های مشهوری مثل آثار بوتیچلی ، کتابها ، اشعار ٬ مجسمه ها و لباسهای فاخر. ساوونارولا تمامی تفریحات شهر را ممنوع کرد. قمار و بازی در شهر ممنوع بود. مسائلی مانند همجنس بازی که تا پیش از این تنها با جریمه مجازات میشد مجازات مرگ را به خود اختصاص داد. تندرویهای ساوونارولا و رقابتش با واتیکان باعث شد تا عاقبت مردم دست به شورش بزنند و برای اعتراض در وسط خیابان شرط بندی کنند و میخانه ها را بازگشائی کنند. ساوونارولا توسط پاپ از مقام خود عزل شد و بعنوان کافر زنده در همان میدان سوزانده شود. می گویند که جلاد در حال آتش زدن او می گریست و می گفت "کسی که می خواست مرا بسوزاند خود در حال سوختن است". ماکیاولی در سن ۲۹ سالگی شاهد این واقعه بود و در تاریخ فلورانس شرح آنرا آورده است. بسیاری از آثار هنری دوران رنسانس در طی حکومت بنیادگرای ساوونارولا از بین رفته است. از جمله مشهور است که بوتچلی شخصا نقاشیهایش را در آتش انداخت و دیگر تا پایان مرگ هیچ نقاشی نکشید(البته بعضی مورخین معتقدند که او بازهم نقاشیهایی کشید). از قرار معلوم او تا انتهای عمر تحت تاثیر ساوونارولا بود. نقاشی پایین از بوتیچلی است بنام پریماورا (Primavera) که در زبان ایتالیایی به معنای فرا رسیدن بهار است.  

 آقای مهدوی برای من پاسخی نوشته اند که می توانید در وبلاگ خودشان ببینید. من تصور نمی کنم کسی برای قضاوت بین ما احتیاجی به پاسخ من داشته باشد. اگر روند بحثهای ما را دنبال کنید به راحتی می توانید خودتان قضاوت کنید. من قصد ندارم مانند ایشان یکنفره به قاضی بروم و حق را به خودم بدهم. این عمل را هم نه برای رضای خدا می کنم و نه برای توجیه آن به آیه و حدیث متوسل می شوم .  امانوئل کانت گفته بود اگر اخلاقی هست باید که براساس چیزی فراتر از دین و ایمان باشد. و اگرنه هرگاه که ایمانمان سست شد اخلاقمان نیز بر باد خواهد رفت. اگر متعهد به اخلاقی هستم از برای آن است که از تمام معنای دنیا همین یک فضیلت برایم مانده است. می دانم که این فضیلت و اخلاق بلای جانم خواهد شد اما از دنیای بی معنا بیش از اینها می ترسم. بنابراین خودتان میان ما قضاوت کنید. مطلبی که در ادامه می بینید متن مقاله ای است که درباره ماکیاولی نوشته ام و به دانشگاه ارائه کرده ام. ترجمه آن شاید چندان روان نباشد اما برای کسانی که با کمبود منابع فارسی درمورد ماکیاولی مواجه هستند بسیار مفید است. ضمنا شما می توانید از طریق آن سبک نوشتن آکادمیک غربی را نیز یاد بگیرید. من مجبور شدم همین متن را ۱۰ بار از ابتدا بنویسم تا مورد قبول قرار بگیرد. تجربه بسیار تلخی است اما به اجبار باید یاد گرفت تا موفق شد. چه شبها که از ترس نخوابیدم که فردا چه می شود و هنوز چه شبها که از ترس بر می خیزم از خیال آنچه در پی خواهد آمد ... 

یادداشتهای دفتر سفید : شماره بیست

برای عبور از این شب باید چه دعایی بکنم ؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 20:20 |

ساختمان رایشتاگ (Reichstag ) محل مجلس پایین آلمان بوندستاگ (Bundestag). پیش از این مطلبی در مورد ساختمان گرکین (the Gherkin) اثر معمار مشهور اگلیسی ٬ نورمن فاستر (Norman Robert Foster) نوشته بودم. این بنا و بویژه گنبد شیشه ای آن نیز اثر همین معمار است. رایشتاگ از ۱۹۸۴تا ۱۹۳۳ که آدولف هیتلر و رایش سوم (Third Reich ) بر سر قدرت قرار گرفت محل پارلمان امپراطوری آلمان بود. اما پس از آتشسوزی مشهوری که در زمان هیتلر اتفاق افتاد دیگر مورد استفاده قرار نمی گرفت و در جریان جنگ جهانی هم صدمات بسیاری دید و از جمله گنبد (cupola) آن از بین رفت. پس از اتحاد آلمان غربی و شرقی قرار بر این شد که مجلس آلمان به این محل انتقال پیدا کند و بازسازی آن نیز به نورمن فاستر محول شد. سقف شیشه ای این بنا از مشهورترین کارهای نورمن فاستر بشمار می رود. برای بازسازی بنا تمامی محیط داخلی ساختمان تخریب شد. تنها بعضی قسمتهای داخلی بنا که در روی آنها دست نوشته ها و شعارهای سربازان شوروی در جریان اشغال برلین قرار داشت برای یادبود نگهداری شده است. اما مهمترین قسمت این بنا گنبد آن است. این گنبد از حس گرهای گرمایی تشکیل شده است که با توجه به حرکت خورشید جهت آینه های آنرا کنترل می کنند تا نور بصورت مستقیم در داخل صحن مجلس نتابد. در عین حال از بعد معنایی نیز این سقف اهمیت زیادی دارد. توجه کنید که در زمان امپراطوری آلمان این گنبد از فلزی بوده است. امروز همان گنبد وجود دارد اما تنها بصورت شیشه ای. این نشان دهنده ماهیت دموکراتیک و شفافیت فرایندهای پارلمانی است و در عین حال نشان می دهد که یک کشور کهن و تاریخی چگونه خود را به عصر مدرن پیوند زده است. هیچ چیز به اندازه معنا در معماری اهمیت ندارد. این آنچیزی است که ما را از یک معمار ساده به یک معمار تراز اول تبدیل می کند. پیش از آغاز بازسازی رایشتاگ ٬ همانطور که در تصویر آخر می بینید تمام بنا بوسیله کریستو و ژان کلود (Christo and Jeanne-Claude ) با پارچه پوشانده شد. این عمل هزاران نفر را برای تماشای جذب کرد. در مطلب دیگری توضیحات بیشتری در مورد کارهای این دو هنرمند خواهم داد. (از دوستانی که به حجم عکسها اعتراض کرده بودند معذرت خواهی می کنم اما چاره ای ندارم و اگرنه باید به کل از خیر این مطالب بگذرم.)

یک توضیح کوتاه : بالاخره کارهای دانشگاه من تمام شد و می توانم به وعده های عملی نشده ام وفا کنم. بعضی از دوستان به مطالب من در مورد معماری ایراد گرفته بودند (مرجان). فکر می کنم تا چند وقتی به مطالب معماری نپردازم چون تازگیها قصد دارم بیشتر به نقاشی بپردازم. البته باید اشاره کنم که همه اینها بستگی به علایق من هم دارد. یعنی ممکن است باز تصمیم بگیرم درمورد معماری بنویسم (در واقع قصد دارم مطلبی در مورد فرانکلین لوید رایت بنویسم اما تا اطلاع ثانوی خبری نیست). حال که این تابستان را قرار است به مطالعه ماکیاول و ویتگنشتاین بپردازم مطالبی در مورد آنها خواهم نوشت. از جمله قصد دارم آخرین مقاله خودم را در مورد ماکیاول که بعنوان کار دانشگاهی ارائه دادم ترجمه کنم و  در وبلاگ بگذارم تا شاید کمی از  خلاء موجود در مورد ماکیاول در متون فارسی را کاهش دهد. این مطلب پیش رو را قرار است در پاسخ به یکی از دوستان (!) بنویسم که به روش فلسفی من و کلا فلسفه غرب انتقاد کرده بودند. برای خواندن نقد ایشان به سایت خودشان مراجعه کنید. این مقاله را به دو بخش تقسیم کرده ام : یک بخش مربوط به مفهوم فلسفه از نظر ویتگنشتاین است که برای همه نوشته ام (اگر واقعا علاقه مند باشید) و بخش دوم جواب مستقیم من به نوشته آقای محمد جواد مهدوی است. 

 مطلب را تکمیل کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 21:9 |

 هرم موزه لوور(Louvre Pyramid) . این هرم به سفارش فرانسوا میتران (François Mitterrand) طولانی مدت ترین رئیس جمهور فرانسه (۱۹۸۱-۱۹۹۵) توسط ای.ام.پای (I. M. Pei) معمار آمریکایی - چینی ٬ برنده جایزه معماری پریتزکر (Pritzker Prize) و یکی از مشهورترین معمارهای سبک مدرنیسم ساخته شده است. میتران برطبق برنامه عظیمی که برای ساختن بناهای جدید در پاریس اجرا کرد قصد داشت محور تاریخی پاریس (Axe historique) را با هرم لوور ٬ دروازه پیروزی (Arc de Triomphe ) و دروازه بزرگ برادری (Grande Arche de la Fraternité) به هم متصل سازد. این بنا ورودی جدید موزه لوور را تشکیل می دهد. از زمان ساخته شدن این بنا انتقادهای فراوانی نسبت به آن صورت گرفته است. بعضی معماری مدرن این هرم را ناهماهنگ با معماری کلاسیک موزه تصور می کنند. در عین حال بعضی دیگر از منتقدین معتقدند این بنا می تواند تضاد بین معماری مدرن و کلاسیک را بخوبی نشان دهد. در ضمن شایعه جالبی در مورد تعداد شیشه های بکار رفته در این بنا وجود دارد. بعضی تعداد آنرا ۶۶۶ عدد (شماره شیطان) می دانند. منتقدین میتران معتقد بودند که فرانسوا میتران می خواسته است خود را ملقب به قدرت شیطانی معرفی کند. این شایعه در کتاب پرفروش دن براون (Dan Brown) بنام رمز داوینچی (The Da Vinci Code) نیز نقل شده است. اما در واقع به گفته ای.ام.پای و روابط عمومی موزه لوور تعدا واقعی این شیشه ها ۶۷۲ عدد است.

 

 

پلکهای خودم رو کم کم باز کردم و به ساعت بالای پنجره خیره شدم. ساعت حدود یازده بود. بلند شدم و صحبانه محبوب خودم رو حاضر کردم : یک لیوان بزرگ شیر و دوتا نون شکلاتی . صبحانه ام رو طبق معمول پای کامپیوتر روی مبل خوردم. امروز شنبه است. همه جا تعطیله. دلم سیگار می خواست. دیشب داشتم مثل معتادها که موادشون تموم شده در به در دنبال یک نخ سیگار تمام خونه رو زیر و رو می کردم. آخه ساعت حدود یازده شب بود و در پاریس همه جا ساعت 8 شب می بندن. یادش بخیر . ایران که بودیم هرشب ساعت دوازده شب یاشار از ماشین پیاده می شد تا بره سیگار بخره.

یه لباس سر سری پوشیدم. واسه کسی که مثل من خیلی وقت واسه لباس پوشیدنش تلف می کنه یه شلوار جین و تی شرت خیلی سرسری حساب میشه. Player iPod خودم رو توی جیبم گذاشتم و سمفونی "دریاچه قو" اثر چایکوفسکی رو گذاشتم و از در زدم بیرون. سوار آسانسور شدم و رفتم توی لابی ساختمون. چند نفر زن و شوهر که با بچه های بلوند خودشون از پیاده روی برگشته بودن منتظر آسانسور بودن. رفتم طرف صندوقهای پست. اینجا برعکس ایران پست خیلی اهمیت داره. همه خبرهای خوب و بد با پست میاد. کلید رو انداختم و در صندوق پستی خودم رو باز کردم. انتظار نامه نداشتم. اما ته صندوق یه نامه بود. روش یک تمبر قرمز چسبیده بود. بنظر آشنا می رسید. داشتن دستم رو می کردم داخل صندوق که دیدم روش با دست خط خودم اسم و آدرسم رو نوشته ! داشتم سکته می کردم ! این همون پاکتی بود که همراه پرونده خودم داده بودم به دانشگاه سوربن. امسال تصمیم گرفته بودم سال دیگه همزمان فوق لیسانس فلسفه هم بخونم. البته الان هم دارم فلسفه سیاسی می خونم . اما مدرسه ای که در اون درس می خونم توی ایران شناخته نیست. توی ایران کسی نمی دونه که EHESS بزرگترین مرکز تحقیقاتی علوم اجتماعی فرانسه و شاید یکی از بهترین های جهان محسوب میشه. همه خیال می کنن که سوربن خیلی جای خاصیه و بهترین دانشگاه فرانسه است. واسه همین من هم گفتم بجای اینکه برم یکجای خیلی خاص مثل اوکول نورمال فلسفه بخونم و پدر خودم رو دربیارم که دلم خوش باشه همونجایی درس می خونم که ژان پل سارتر درس خونده برم سوربن درس بخونم که حداقل اسمش واسه همه آشنا باشه ! جالب اینجاست که وقتی به دوستهای هم دانشگاهیم گفتم می خوام سوربن هم درس بخونم براشون عجیب بود ! بنظرشون اصلا قابل مقایسه نبود ! اما من وقت درس خوندن داشتم و خوب چرا که نه ! سوربن هم بدجایی نیست !

این نامه داخلش جواب دانشگاه بود. دست کردم و نامه رو در آوردم. وسط لابی وایساده بودم. جلوی من مسئول امنیت ساختمون پشت میزش داشت با یک زن فرانسوی حرف می زد. دستم می لرزید. واقعا نگران بودم. به سختی نامه رو باز کردم. دو تا ورق A4 تا شده توش بود. اولیش چاپی بود و اون یکی هم یکی از فرمهای پرونده ام بود که زیرش امضاء داشت. نامه رو باز کردم :

 

" پروفسور جورج ناوه مسئول فوق لیسانس دپارتمان فلسفه دانشگاه پاریس 4 - سوربن تایید می کند که : خانم ، دوشیزه ، آقای رسول نمازی شرایط لازم برای پذیرفته شدن در دوره تحصیلات عالی فلسفه را داراست. موضوع این نامه از پیش ثبت نام معاف است و می تواند خود را برای ثبت نام معرفی کند..."

 

مسئول امنیت ساختمون داشت به من نگاه می کرد. نمی دونم ... شاید خنده داشت از سر تا پای من فرو می ریخت...

 

                                                     ---

 

یادداشتهای دفتر سفید : شماره سی و سه

 

می دانی ؟ می دانی که می از فراز کوهها آمده ام ؟ از آنسوی امید ... از انتهای دنیا ... آنجایی که جای تو نیست ... و تو می دانی ؟ ... می دانی همسخن شدن با من چگونه است ؟ فراتر از بهشتی که تو برای خود ساخته ای ... آن جهنم ِ پوشالی ... آنجا که می اندیشی اگر مرا راه بدهی ویران خواهد شد ... اما تو نمی دانی ... تو بر سر در بهشت بودی ... و دیگر این پایان راه است ... من مانند پروردگار تو را از بهشت ِ خود تبعید کردم ... برو ... برو در دنیای پوشالی خود زندگی کن ... اینجا جای شیاطین نیست ... اینجا سرای ِ من است ... آغوش ِ من است ... تنها برای ِ من است ...

---

"نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد٬ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ٬بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !"

                                                                                                      -- علی شریعتی

 اگر کسی هبوط در کویر شریعتی رو آنلاین سراغ داره به من خبر بده ممنون می شوم.

حتما به وبلاگ علی رضا سر بزنید و مطلب جدیدش رو ببینید.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 23:8 |

موزه هنرهای مدرن تیت مدرن (Tate Modern) در شهر لندن . این موزه در سال ۲۰۰۰ بر روی عموم باز شده است و تبدیل به یکی از پر رفت و آمد ترین مکانهای تفریحی - فرهنگی لندن شده است. این ساختمان در اصل یک نیروگاه برق بوده است که در سال ۱۹۸۱ تعطیل شد. نیروگاه بوسیله هرتزوگ و دو مورون (Herzog & de Meuron ) به نمایشگاه هنرهای مدرن تبدیل شده است. معماری صنعتی این بنا از مشخصه های منحصر بفرد آن بشمار می رود. جالب اینجاست که یکی از بزرگترین بخشهای این گالری قسمتی است که سابقا در آن ژنراتور اصلی نیروگاه قرار داشته است. توجه کنید که عکس پایین قدیمی است . در حال حاضر پل هزاره لندن (London Millennium Footbridge) این نمایشگاه را به سمت دیگر رودخانه تیمز که در آن کلیسای جامع سنت پل (St Paul's Cathedral ) قرار دارد مرتبط می سازد که علاوه بر بعد کارکردی آن نشان دهنده پیوند دوران مدرن و کهن است. این پل نمونه بارزی است از نفوذ معنا در معماری.

استادیوم فوتبال آلیانز (Allianz Arena) در مونیخ آلمان. نام دیگر بنا کشتی باد شونده (Schlauchboot -Inflatable boat) است. این بنا نیز بوسیله هرتزوگ و دو مورون ساخته شده است. تیم بایرن مونیخ این ورزشگاه را در اختیار دارد. همانطور که در تصویر می بیند رنگ قسمت بیرونی این استادیوم قابل تغییر است و با توجه به تیمی که در آن بازی می کند تغییر می کند : قرمز برای بایرن مونیخ ٬ آبی برای ۱۸۶۰ و سفید برای تیم ملی آلمان. این استادیوم در جریان بازیهای جام جهانی ۲۰۰۶ هم مورد استفاده قرار می گیرد.

یک مقدمه کوتاه : برای من همیشه اندیشیدن ٬ اندیشیدن به کسی بوده است. به اصطلاح فنومنولوژیستها (phenomenologist) ٬ مقصودیت (Intentionality - Intentionalité ) من همواره انسانی بوده است. اگر به موضوعی فلسفی می اندیشم به یک فیلسوف می اندیشم. اگر به زبان و رابطه آن با واقعیت می اندیشم فکرم بدنبال ویتگنشتاین (Wittgenstein) است. و اگر به اخلاق می اندیشم فکرم با ماکیاولی (Machiavelli) هم سخن است.  این نوشته نیز از همین نوع است ;حاصل تفکر کوتاهی که میان دو مسیر قطار شهری پاریس (RER) از ذهنم گذشت. داشتم به جایگاه معماری در ساختار اندیشه انسانی می اندیشیدم و حاصل آن این شد که می بینید. یک تأمل کوتاه بر فلسفه معماری (A Short Reflection On Philosophy of Architecture) . البته اذعان می کنم که من یک معمار نیستم . بنابراین من از دیدگاه روش شناسی علوم که می توان گفت از جمله علایق اصلی من است به این مسئله می پردازم. اما این آموزه سقراط را از خاطر نمی برم : آنکس که با فضیلت است می اندیشد. من اگر با فضیلتم می اندیشم. من اگر می اندیشم با فضیلتم (I Think , Therefore I am Virtuous -- Je pense Donc Je suis vertueux). این نوشته را تقدیم می کنم به دوستانم . تقدیم به دوستانی که قدر آنها ندانستم ٬ به این غربت آمدم و طعمه نامردمان شدم. افسوس...

 

براستی جایگاه معماری کجاست ؟ آیا معماری یک هنر است ؟ برای اینکه به این سئوال پاسخی درخور بدهم شما را به سفری کوتاه در روش شناسی علم سیاست می برم . سئوال خود را بگونه دیگری مطرح می کنم. براستی جایگاه فلسفه سیاست کجاست ؟ آیا فلسفه سیاست همان فلسفه است ؟

باید میان فلسفه ٬ فلسفه سیاست و علم سیاست تفکیک قائل شویم. فلسفه دانشی است برای شک کردن . در فلسفه هیچ چیز قطعی نیست. تا آنجا که به وجود خودمان هم می توانیم شک کنیم. در فلسفه سیاست به همه چیز شک نمی کنیم . وجود انسان ٬ دولت ٬ اینکه ما نفس می کشیم و آدم می کشیم موضوع شک نیست. ما به ارزشها شک می کنیم. اگر سئوال اصلی فلسفه این باشد که وجود (Being) چیست ٬ شناخت (Knowledge) چیست٬ سئوال اصلی فلسفه سیاست این است که سیاست عادلانه چیست ٬ ذات انسان خودخواه است یا دگر خواه. اما علم سیاست موضوع شک نیست. موضوع عمل است. ما در سیاست می خواهیم عمل کنیم. در علم سیاست ارزش راه ندارد. در علم سیاست از این گفتگو نمی کنیم که بهتر است آدم بکشیم یا جان انسانها را حفظ کنیم. ما از این سئوال می کنیم که آدم کشی برای رسیدن به هدف ما مفیدتر است یا حفظ جان انسانها. کسی که دانشمند علم سیاست است از پیش می داند چه می خواهد. تنها دغدغه او این است که چگونه اهداف خود را عملی کند. پس موضوع اصلی علم سیاست کارکرد (Function) است.

فلسفه     /     فلسفه سیاست     /     علم سیاست

حال بازگردیم به سئوال ابتدای خود. جایگاه معماری کجاست ؟ نسبت آن با هنر چیست ؟ در اینجا هم ما باید میان هنر ٬ معماری و مهندسی ساختمان تفاوت قائل شویم. موضوع هنر زیبایی است. هنر می خواهد به زیبایی دست پیدا کند. حتی هنر بازنمایانه (representative) پیشا مدرن که سعی در نشان دادن هرچه واقعی تر دنیا داشت هم زیبایی را مدنظر قرار می داد. نقاشی مونالیزا (Mona Lisa) اثر داوینچی (Leonardo da Vinci ) طرحی است از زیباترین لبخند. مرموز ترین لبخند : لبخند ژوکوند(La Joconde) . اما موضوع مهندسی ساختمان زیبایی نیست. یک مهندس ساختمان تعریف پیشینی (A Priori) از زیبایی در ذهن دارد که می تواند از نمای شیشه ای تا یک تقلید ساده از معماری کلاسیک متغیر باشد. او تنها می خواهد این طرح را عملی سازد. کار او مانند یک دانشمند سیاست است. او به کارکرد روشهای خود می اندیشد. برای او مقاومت بنا ٬ چگونگی قرار گرفتن اتصالات بنا اهمیت دارد. برای مثال دروازه بزرگ برادری (Grande Arche de la Fraternité) در پاریس را در ذهن بیاورید. این بنا از نظر مهندسی یکی از شاهکارهای معاصر است. چگونگی قرار گرفتن سقف عظیم آن بوسیله کابلهای داخلی از برجسته ترین روشهای مهندسی است. اما معماری چه ؟ معماری باید تفاوتی با مهندسی داشته باشد. برای معمار هدف زیبایی نیست. معمار سعی دارد تلفیقی میان دغدغه هنری یک هنرمند و دغدغه های کارکردی یک مهندس ساختمان ایجاد کند. برای مثال طرحهای معماری زاحا حدید (Zaha Hadid) برای المپیک ۲۰۱۲ لندن را در نظر بگیرید. زاحا حدید برنده جایزه معماری پریتزکر سال 2004 (2004 Pritzker Prize) است. او در این بناها سعی داشته است ترکیبی از زیبایی مدرن و آینده گرایی (Futurism) خود را با کارکردهای ورزشی ترکیب کند. این بناها مانند مجسمه آزادی (Statue of Liberty) تنها برای زیبایی خلق نشده اند. آنها کاملا کاربردی هستند. اما در عین حال نمی توان گفت که آنها زیبا نیستند. و البته هر معماری اینگونه نیست. ویتگنشتاین در جایی گفته بود که "تفاوت یک معمار خوب با یک معمار بد در اینجاست که معمار بد به هر وسوسه ای سر می سپارد اما یک معمار خوب در مقابل آنها مقاومت می کند" (The difference between a good and a poor architect is that the poor architect succumbs to every temptation and the good one resists it) . معمار خوب سعی دارد از کارکردگرایی خالص دوری کند. او نمی خواهد چهاردیواریهایی بسازد که انسانها را در خود جای می دهند. او چهاردیواریهای زیبایی می سازد تا انسانها در آن بصورت انسانی زندگی کنند . پس معماری رشته ای میان هنر و مهندسی ساختمان است. 

هنر     /     معماری     /     مهندسی ساختمان

می توان گفت که معماری شباهت زیادی با فلسفه سیاست دارد. معماری هم یک خط رابط است میان هنر و مهندسی . همانگونه که فلسفه سیاست خط رابطی است میان فلسفه و علم سیاست.

---

یادداشتهای دفتر سفید : شمار بیست و هفت 

ابتدای دفتر شعرم نوشته ام "تقدیم به آنکس که هنوز ندیده ام" . می ترسم در عاقبت بنویسم "تقدیم به آنکس که هرگز ندیدمش".

 

                                                 آهنگ دیار -- سعید محمدی

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 0:29 |