هرم موزه لوور(Louvre Pyramid) . این هرم به سفارش فرانسوا میتران (François Mitterrand) طولانی مدت ترین رئیس جمهور فرانسه (۱۹۸۱-۱۹۹۵) توسط ای.ام.پای (I. M. Pei) معمار آمریکایی - چینی ٬ برنده جایزه معماری پریتزکر (Pritzker Prize) و یکی از مشهورترین معمارهای سبک مدرنیسم ساخته شده است. میتران برطبق برنامه عظیمی که برای ساختن بناهای جدید در پاریس اجرا کرد قصد داشت محور تاریخی پاریس (Axe historique) را با هرم لوور ٬ دروازه پیروزی (Arc de Triomphe ) و دروازه بزرگ برادری (Grande Arche de la Fraternité) به هم متصل سازد. این بنا ورودی جدید موزه لوور را تشکیل می دهد. از زمان ساخته شدن این بنا انتقادهای فراوانی نسبت به آن صورت گرفته است. بعضی معماری مدرن این هرم را ناهماهنگ با معماری کلاسیک موزه تصور می کنند. در عین حال بعضی دیگر از منتقدین معتقدند این بنا می تواند تضاد بین معماری مدرن و کلاسیک را بخوبی نشان دهد. در ضمن شایعه جالبی در مورد تعداد شیشه های بکار رفته در این بنا وجود دارد. بعضی تعداد آنرا ۶۶۶ عدد (شماره شیطان) می دانند. منتقدین میتران معتقد بودند که فرانسوا میتران می خواسته است خود را ملقب به قدرت شیطانی معرفی کند. این شایعه در کتاب پرفروش دن براون (Dan Brown) بنام رمز داوینچی (The Da Vinci Code) نیز نقل شده است. اما در واقع به گفته ای.ام.پای و روابط عمومی موزه لوور تعدا واقعی این شیشه ها ۶۷۲ عدد است.

پلکهای خودم رو کم کم باز کردم و به ساعت بالای پنجره خیره شدم. ساعت حدود یازده بود. بلند شدم و صحبانه محبوب خودم رو حاضر کردم : یک لیوان بزرگ شیر و دوتا نون شکلاتی . صبحانه ام رو طبق معمول پای کامپیوتر روی مبل خوردم. امروز شنبه است. همه جا تعطیله. دلم سیگار می خواست. دیشب داشتم مثل معتادها که موادشون تموم شده در به در دنبال یک نخ سیگار تمام خونه رو زیر و رو می کردم. آخه ساعت حدود یازده شب بود و در پاریس همه جا ساعت 8 شب می بندن. یادش بخیر . ایران که بودیم هرشب ساعت دوازده شب یاشار از ماشین پیاده می شد تا بره سیگار بخره.
یه لباس سر سری پوشیدم. واسه کسی که مثل من خیلی وقت واسه لباس پوشیدنش تلف می کنه یه شلوار جین و تی شرت خیلی سرسری حساب میشه. Player iPod خودم رو توی جیبم گذاشتم و سمفونی "دریاچه قو" اثر چایکوفسکی رو گذاشتم و از در زدم بیرون. سوار آسانسور شدم و رفتم توی لابی ساختمون. چند نفر زن و شوهر که با بچه های بلوند خودشون از پیاده روی برگشته بودن منتظر آسانسور بودن. رفتم طرف صندوقهای پست. اینجا برعکس ایران پست خیلی اهمیت داره. همه خبرهای خوب و بد با پست میاد. کلید رو انداختم و در صندوق پستی خودم رو باز کردم. انتظار نامه نداشتم. اما ته صندوق یه نامه بود. روش یک تمبر قرمز چسبیده بود. بنظر آشنا می رسید. داشتن دستم رو می کردم داخل صندوق که دیدم روش با دست خط خودم اسم و آدرسم رو نوشته ! داشتم سکته می کردم ! این همون پاکتی بود که همراه پرونده خودم داده بودم به دانشگاه سوربن. امسال تصمیم گرفته بودم سال دیگه همزمان فوق لیسانس فلسفه هم بخونم. البته الان هم دارم فلسفه سیاسی می خونم . اما مدرسه ای که در اون درس می خونم توی ایران شناخته نیست. توی ایران کسی نمی دونه که EHESS بزرگترین مرکز تحقیقاتی علوم اجتماعی فرانسه و شاید یکی از بهترین های جهان محسوب میشه. همه خیال می کنن که سوربن خیلی جای خاصیه و بهترین دانشگاه فرانسه است. واسه همین من هم گفتم بجای اینکه برم یکجای خیلی خاص مثل اوکول نورمال فلسفه بخونم و پدر خودم رو دربیارم که دلم خوش باشه همونجایی درس می خونم که ژان پل سارتر درس خونده برم سوربن درس بخونم که حداقل اسمش واسه همه آشنا باشه ! جالب اینجاست که وقتی به دوستهای هم دانشگاهیم گفتم می خوام سوربن هم درس بخونم براشون عجیب بود ! بنظرشون اصلا قابل مقایسه نبود ! اما من وقت درس خوندن داشتم و خوب چرا که نه ! سوربن هم بدجایی نیست !
این نامه داخلش جواب دانشگاه بود. دست کردم و نامه رو در آوردم. وسط لابی وایساده بودم. جلوی من مسئول امنیت ساختمون پشت میزش داشت با یک زن فرانسوی حرف می زد. دستم می لرزید. واقعا نگران بودم. به سختی نامه رو باز کردم. دو تا ورق A4 تا شده توش بود. اولیش چاپی بود و اون یکی هم یکی از فرمهای پرونده ام بود که زیرش امضاء داشت. نامه رو باز کردم :
" پروفسور جورج ناوه مسئول فوق لیسانس دپارتمان فلسفه دانشگاه پاریس 4 - سوربن تایید می کند که : خانم ، دوشیزه ، آقای رسول نمازی شرایط لازم برای پذیرفته شدن در دوره تحصیلات عالی فلسفه را داراست. موضوع این نامه از پیش ثبت نام معاف است و می تواند خود را برای ثبت نام معرفی کند..."
مسئول امنیت ساختمون داشت به من نگاه می کرد. نمی دونم ... شاید خنده داشت از سر تا پای من فرو می ریخت...
---
یادداشتهای دفتر سفید : شماره سی و سه
می دانی ؟ می دانی که می از فراز کوهها آمده ام ؟ از آنسوی امید ... از انتهای دنیا ... آنجایی که جای تو نیست ... و تو می دانی ؟ ... می دانی همسخن شدن با من چگونه است ؟ فراتر از بهشتی که تو برای خود ساخته ای ... آن جهنم ِ پوشالی ... آنجا که می اندیشی اگر مرا راه بدهی ویران خواهد شد ... اما تو نمی دانی ... تو بر سر در بهشت بودی ... و دیگر این پایان راه است ... من مانند پروردگار تو را از بهشت ِ خود تبعید کردم ... برو ... برو در دنیای پوشالی خود زندگی کن ... اینجا جای شیاطین نیست ... اینجا سرای ِ من است ... آغوش ِ من است ... تنها برای ِ من است ...
---
"نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد٬ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ٬بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !"
-- علی شریعتی
اگر کسی هبوط در کویر شریعتی رو آنلاین سراغ داره به من خبر بده ممنون می شوم.
حتما به وبلاگ علی رضا سر بزنید و مطلب جدیدش رو ببینید.
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت
23:8 |