عکسی به ابتکار سالوادور دالی از فیلیپ هالسمن(خواهش می کنم از بعد زیبایی شناسی آنرا نگاه کنید). نگاه کنید که چگونه اندام برهنه زنها نماد مرگ شده است! به استفاده از قسمتهای مختلف بدن زن برای تصویر کردن دندانها ٬ چشم و فک نگاه کنید. اگر نبوغ این نیست پس چیست !؟
تصویر دالی (به دلایل اخلاقی نمی توانم در وبلاگ بگذارم)
نوشته هایش سرشار از بی اخلاقی است. جهان بینی که در پشت نوشته هایش جا خوش کرده برای هر انسان مبادی آدابی آزار دهنده است. شاید بجز سایتهای سخیف جنسی در هیچ سایت دیگری اینهمه کلمات زشت و غیراخلاقی وجود نداشته باشد. بار اول که نوشته هایش را خواندم در ذهنم بجز یک انسان بسیار بی ادب و منحرف جنسی چیزی نقش نبست. اگر بخواهم اعتراف کنم برای انسان محافظه کاری مثل من نوشته هایش تکان دهنده بود. واقعا فکرم را مشغول کرد. از خودم درباره زندگی سئوال کردم. از اینکه آیا زندگی همانگونه ای است که او تصویر کرده؟ پاسخی نداشتم و هنوز هم ندارم. اما باز هم به وبلاگش باز گشتم. نوشته هایش را از ابتدا تا انتها خواندم. تنها پس از عادت به فضای فکری او بود که توانستم راحت بخندم. از آن روز وبلاگش شده است سرگرمی هر روزم . اما راستش نتوانستم وبلاگش را به کسی معرفی کنم : از ترس ایمانم آشکارش نکردم! اما لینک آن در نوار بالای صفحه جاخوش کرده است. تنها به نوشتن یک نظر در وبلاگش بسنده کردم. امروز که مطلب جدید را پست کردم سردرد عجیبی داشتم. خوابیدم. از خواب که بلند شدم ساعت حدود سه بعد از نیمه شب بود. سجاد برای من آفلاین گذاشته بوده. به وبلاگ رفتم و دیدم دو نظر جدید دارم. یکی از سجاد بود که یک شوخی سربسته کرده بود. اما دومی از خودش بود. انتظار داشتم یک شعر بی ربط و جنسی نوشته باشد. اما داشتم شاخ در می آوردم ! با اسم من یک شعر نوشته بود:
ای رفیق دیرینه و یا ابن الرسول
ای تخم تو زرینه و ای سیمین دوودوول
دوش در باره تو شیخ بیابانی گفت
Oh My dear Rasool ! He is so Coool
شعرش رو بارها خوندم و حسابی خندیدم. من خودم به طنز علاقه خاصی دارم. در عین حال شعر هم می نویسم. می دانم که نوشته های یکنفر چه ارزشی برایش دارد. تنها نوشته هایم را به دو نفر در زندگی تقدیم کرده ام . یکی مهجاد و دیگری کسی که شاید از جان بیشتر دوستش داشته باشم. اما حال می دیدم که یکنفر با زیباترین نوشته ای که تابحال دیده بودم درباره من نوشته است. تنها یکبار دیگر همچین احساسی کردم . روزی که مطلب مهجاد را درباره خودم خواندم. افتخاری است که دیگری درباره ات بنویسد. برای همین است که حتی فحش دادن دیگران را هم دوست دارم. راستش وقتی فهمیدم که وبلاگم سر زده است ناراحت شدم. دوست داشتم مطلب زیباتری در وبلاگم بود که خوشش آمده باشد. برای همین تصمیم گرفتم اینرا بنویسم و یک شعر خود را به او تقدیم کنم. شاید بتواند جای محبتی را که کرده است بگیرد. به شما پیشنهاد می کنم به وبلاگش سر بزنید و همه مطالبش را بخوانید. شاید بسیار غیر اخلاقی باشد. اما از جنس ادبیات پورنوگرافیک عادی نیست. و شاید من اینگونه می اندیشم. تسلطش بر نوشتن به اساتید ادبیات فارسی می ماند. درواقع اصلا نمی دانم این توانایی را از کجا آورده است. اما نبوغ نوشته هایش بی انتها است. اگرچه بازهم غیر اخلاقی است...
این آدرس را کپی کنید تا به وبلاگش سر بزنید.(نمی دانم اما جور دیگری ممکن نیست)
jroller.com/page/sheykh/weblog
چند عدد از یادداشتهای دفتر سفید تقدیم به شیخنا :
شماره پنج
تو می اندیشی که چقدر فاصله است تا لجنزارهای ذهن ِ من ؟
من از تو بیزارم ...
تو در عمق ِ آن گل و لای خانه داری ...
تو شبهایم را آلوده کردی ... تو پاکی شبهایم را با نامت لجن مال کردی ...
چه نام ِ کثیفی ... چه سنت ِ شومی ... چه آداب ِ شرم آوری میهمان ِ قلب ِ من شد ...
ایکاش می شد از تو گریخت ...
اما تو در بنیاد ِ جانم خانه داری ...
باید پیش از همه خود را دفن کنم ...
همانجا که نگاهم با تو تلاقی کرد ...
همانجا که نطفه این عشق ِ آلوده بسته شد ...
عشق ِ آلوده ... معشوق ِ آلوده ... عاشق ِ آلوده ... رویاهای ِ کثیف ...
شماره شش
تو هم تابحال دیده ای ؟ سیگار بر لب ِ خاکسترگاهش چند لحظه تا پایان فاصله دارد ... تو هم دیده ای ؟ رویت را که برگردانی تمام می شود ... انگار همین چندی پیش آنجا گذاشتی و رفتی تا برگردی ... اما حال انگار که سالهاست تمام شده ... تنها رد ِ خاکسترش بجا مانده ... تنها رد خاکسترش بجا مانده ...
شماره هفت
چه دروغها که نمی گوییم تا مبادا آشکار شویم ... چه بازیها نمی کنم تا مبادا خود را بنمایانیم ... به راستی چرا از خود می گریزیم ؟
چه سلامها را پاسخ نمی گوییم اگرچه خود به آن مشتاقتریم ... چه حرفها را بی پاسخ می گذاریم اگرچه کتابها سخن داریم ...
چه نگاهها که بی پاسخ گذاشتیم ... اگرچه به زیر چشمهامان هزار اشک جاری بود ...
چه دروغها که نمی گوییم ...
شماره هشت
نیندیشی که من اینجا در کنج غربت زانوی غم در بغل گرفتم ! من هزران بار پرامیدترم ... عاقبت از این کویر گیاهانی می روید ... من در انتظار آن نشسته ام ...
شماره نه
عشق زیباترین چیزی است که در ذهن می گنجد ... اما تقدیر اینگونه است که این زیباترین تنها در ذهن موجود باشد ...
شماره ده
آری . تو تنها کسی هستی که شایسته عشق ورزیدن است. زیرا که تنها باید به پوچی عشق ورزید ...
شماره یازده
سحرگاه ِ من پر است از سردردهای ِ مرگ آور ... بخدا که این سردردها همه از خوابهایم می آید ... خوابهایم باید جای ِ پای ِِ خود را در بیداریم نیز بگذارند ...
خوابهایم سراسر کابوس و زشتی ... این است سهم من از خواب ...
و سردردهایم سهم من از بیداری ... تنهایی سهم من از دنیا ...
آرزویم همه شده سخن گفتن ... اما نه آنکه سخن نمی گویم ... من همه روز با دیوارهای ِ این سکوت سخن می گویم ... سهم من از دنیا این بود ... جنون ِ تنهایی ... چه خدای ِ بی عدالتی اینگونه سهم ِ قسط می کرد ...
شماره دوازده
من خودم را جایی در میان ِ اندام تو جا گذاشتم ... جایی در میان ِ نگاهت ... شاید در میان ِ چینهای ِ لباست ... نمی دانم اما همانجاها ... همان نزدیکی ... تو ببین ... ببین کجا بر روی ِ اندامت قدم می زنم ... شاید همانجا باز همدیگر را دیدیم ...
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت
3:41 |