تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

صحنه ترور ژولیوس سزار در سنای روم. این روز با نام عید مارس مشهور است . تراژدی ژولیوس سزار اثر شکسپیر به داستان این واقعه می پردازد. جمله مشهور این تراژدی آنجایی است که یک پیشگو به سزار می گوید "از عید مارس بر حذر باش" . در قسمتی از این نمایشنامه روز عید مارس فرا می رسد و سزار همان پیشگو را در راه سنا می بیند و می گوید "عید مارس هم فرار رسید" و پیشگو پاسخ می دهم "آری سزار . اما هنوز پایان نپذیرفته است". می گویند که در صحن سنا آنقدر سزار را با چوب زدند تا کشته شد. گویا سزار در حال مقابله با حمله کنندگان بوده است که در میان آنها دوست صمیمی خود بروتوس را می بیند و می گوید "بروتوس ! تو هم ؟! پس بمیر ای سزار...".   

"Men at some time are masters of their fates: The fault, dear Brutus, is not in our stars, But in ourselves, that we are underlings.  "

                                                              -- William Shakespeare, Julius Caesar , 1.2.135  

 

" گاه انسانها حاکم سرنوشت خود هستند : برتوس عزیز ٬ خطا در ستارگان ما نیست ٬ بلکه در خود ماست زیرا که پست و حقیر هستیم. "

                                                                   -- ویلیام شکسپیر ٬ ژولیوس سزار ٬ ۱.۲.۱۳۵

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 18:28 |

نقاشی "تولد ونوس" اثر ساندرو بوتیچلی. در نقاشی الهه ونوس که در اسطوره های رومی نقش آفرودیت ٬ خدای زیبایی و عشق را بازی می کند از دریا زاده می شود. در سمت چپ زفیرس خدای باد و عشق روحانی است که او را به سمت ساحل هدایت می کند. در سمت راست اورس الهه فصلها به او ردایی گلگون تقدیم می کند. این نقاشی از آنجایی اهمیت زیادی دارد که گسست واضحی از واقعگرایی رافائل و داوینچی را در ترسیم بدن انسان نشان می دهد. گردن و شانه سمت راست ونوس با معیارهای طبیعی هماهنگ نیست. بسیاری از نقاشی های بوتیچلی در دوران حکومت ساوونارولا بر فلورانس به آتش کشیده شدند. ساوونارولا یک حکومت مذهبی در فلورانس تاسیس کرده بود و همه را به زندگی زاهدانه مجبور می کرد. او مانند دوران حکومت هیتلر در آلمان آتش بزرگی در میدان شهر برافروخت و آثار هنری ٬ شعرها ٬ کتابها ٬ لوازم آرایش و آینه ها را بعنوان ادوات ضد دینی آتش زد. عاقبت او دستگیر شد و  به همانگونه به آتش کشیده شد. ماکیاولی این واقعه را به چشم دیده و روایت کرده است. می گویند جلادی که آتش را روشن کرد در حال گریه کردن بود و می گفت "آنکس که می خواست مرا به آتش بسپارد خود اکنون در آتش است" .  

تصویر بزرگ نقاشی را با دنبال کردن این لینک ببینید.

سوفوکلس شاعر و حماسه سرای بزرگ یونان باستان می گوید "هرگز زاده نشدن بزرگترین خوشبختی است" . و چه حقیقت بزرگی در این جمله نهفته است. اما همان سوفوکلس هم می گوید "چه دردناک است دانستن حقیقتی که دانستن آن هیچ کمکی نمی کند".

برای تولد سجاد شعری از حافظ تقدیم می کنم که هم رفیق است و هم شفیق. و چه زیباست این غزل. ایکاش می شد یک دنیا از آن سخن گفت. و من به روزگاری چه حافظ می خواندم و چه رفیق شفیقی که سخنها نمی گفتیم. :

مقام امن و می بی‌غش و رفيق شفيق

گرت مدام ميسر شود زهی توفيق

جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است

هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق

دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم

که کيميای سعادت رفيق بود رفيق

به مامنی رو و فرصت شمر غنيمت وقت

که در کمينگه عمرند قاطعان طريق

بيا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکايتيست که عقلش نمی‌کند تصديق

اگر چه موی ميانت به چون منی نرسد

خوش است خاطرم از فکر اين خيال دقيق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عميق

اگر به رنگ عقيقی شد اشک من چه عجب

که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببين که تا به چه حدم همی‌کند تحميق

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 22:0 |

دو نقاشی از پابلو پیکاسو و هر دو با یک نام : "زن گل" (Femme Fleur) . برای کسی که به نقاشی مدرن عادت نکرده باشد این تنها یک تصویر بی معناست. چه چیز آن به گل و یا یک زن شبیه است !؟ اگر می خواهید این نقاشی را بفهمید باید از پل گوگن (Paul Gauguin )کمک بگیریم. او در جایی به نقاشان توصیه کرده بود تا در نقاشی کردن ِ آنچه می بینند تردید نکنند. اگر سر یکنفر مثل یک گل است چرا آنرا به شکل گل نکشیم. اگر پوستش به رنگ آبی می زند ٬ چرا آنرا آبی نقاشی نکنیم ؟ نباید از آنچه می اندیشیم فرار کنیم. نقاشی مدرن همین است. متجسم کردن آنچه حدس می زنیم. نقاشی مدرن مثل داوینچی و یا میکلانژ خود را درگیر نقاشی کردن بدن انسان یا طبیعت دقیقا به همان شکلی که هست نمی کند. یکبار از خواهر خود که من رو با نقاشی مدرن آشنا کرد سئوال کردم که آیا پیکاسو هم می توانسته مانند داوینچی انسان را به آن زیبایی نقاشی کند ؟ او پاسخ داد بله. اما پیکاسو و امثال پیکاسو نمی خواستند خلاقیت و توانایی های بی انتهای خود را خرج تصویر کردن واقعیتها کنند. اگر هدف تصویر کردن واقعیت باشد که عکس از همه چیز به واقعیت نزدیک تر است !

".Theories are lies that help us to see the truth"

Pablo Picasso --                                              

اگر پیکاسو در نقاشی یک نابغه بود کلمات او هم نبوغ آمیز است. این جمله را ببینید "نظریه ها دروغهایی هستند که ما را در دیدن واقعیت یاری می دهند" . مگر تمامی فلسفه مدرن این نیست ؟ ما نمی دانیم جهان دقیقا چگونه است. فقط می دانیم باید کمی به نظریه های ما شبیه باشد. اگر می گوییم که فلان معادله نجومی حرکت ماه را نشان می دهد بدین معنا نیست که ماه دقیقا بر اساس این معادله حرکت می کند. ماه حرکتی دارد که تا حدود زیادی به معادله مورد نظر ما شبیه است. اما همیشه اختلافهایی وجود دارد. مثلا طول نخ روی پیراهن من چقدر است ؟ ۴ سانتیمتر ؟ چیزی در همین حدود. اما دقیقا ۴ سانتیمتر نیست. شاید دقیقتر بگوییم که ۴.۲ . اما بازهم دقیقا همین نیست. اینها تمام دروغ هستند. چون واقعیت این نیست. اما همین دروغها باعث می شود ما بخشی از حقیقت را ببینیم .

پیکاسو جایی گفته بود : " مادرم به من گفت اگر سرباز بشوی در نهایت یک ژنرال خواهی شد. اگر راهبه بشوی سرانجام به مقام پاپ خواهی رسید. اما من در عوض نقاش شدم . و عاقبت پیکاسو از کار در آمدم."

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 3:44 |

نقاشی با نام "آزادی مردم را هدایت می کند" اثر اوژن دولاکروا . تصویر کلاسیکی از انقلاب فرانسه. زن نماد آزادی است و کشتگانی که در زیر دست و پا دیده می شوند نشانه هزینه های آزادی هستند. مردمانی که در پس زمینه قرار دارند تمامی طبقات اجتماع را تشکیل می دهند. بنظر می رسد که مرد با کلاه سیلندری تصویر خود دولاکروا باشد.

من امشب انگار از خواب برخواستم ... من بیدار شدم ... اگرچه فرصتهای زیادی از دست داده ام اما دیر برنخواستم ... من برخواستم ... صبح فردا آغاز دیگری خواهد بود ... خورشید ارمغان روز دیگری نیست ... خورشید فردا برای من ارمغان زندگی دیگر است ... زندگی جدید ... من دوباره زاده شدم ...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 1:59 |

این تصویری که در مطلب قبل گذاشتم خیلی من رو به فکر فرو برده ! فکر می کنید چرا این تصویر رو انتخاب کردم ؟ مطلبی که نوشتم مرتبط بوده یا قبلا قصد داشتم چیزی بنویسم ؟ نه ! من می خواستم یک تصویر از حورشید بگذارم. یک گشت و گذاری کردم اما چیز درست و حسابی دستگیرم نشد. تا اینکه یه نقاشی پیدا کردم دیدم زیرش نوشته "آفرینش خورشید" یکی از نقاشی های میکلانژ بود. داشتم اون رو نگاه می کردم که پایین صفحه این عکس رو دیدم. خوب نقاشی خیلی مشهوریه ! حتما همه شماها هم تاحالا دیدیدش . کنجکاو شدم که معنیش چیه. رفتم اینور و انور رو نگاه کردم و خلاصه از عکس خوشم اومد. این شد که ازش استفاده کردم !

می بینید !؟ چقدر شانسی ! چقدر شانس توی زندگی نقش داره ! اصلا من چرا باید این عکس رو بگذارم ؟ اینهمه عکس دیگه ! اما خوب شانس همینه. یه فیلم بسیار فوق العاده دیدم به نام Match Point که واقعا شاهکار بود. مخصوصا بازی اسکارلت جوهانسون که تازگی شده هنرپیشه مورد علاقه من و حالا در این فیلم هم طرف خوب و در عین حال بازنده فیلم بود. شاید یک موقع درباره این فیلم حسابی نوشتم . غیر از جمله سر در سایت که از فیلم قرض گرفتم تکه کلام هنرپیشه اصلی هم این بود :

The man who said I'd rather be lucky than good saw deeply into life. People are often afraid to realize how much of an impact luck plays. There are moments in a tennis match where the ball hits the top of the net, and for a split second, remains in mid-air. With a litte luck, the ball goes over, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

من عاشق دیالوگهای فیلم هستم . اکثرشون رو یکجایی می نویسم یا حفظ می کنم. اینها چندتا از قشنگهاش هستن :

Nola: Men seem to think I'd be somebody very special.

Wilton: And are you?

Nola: Well, no one's ever asked for their money back

----

Christopher "Chris" Wilton: It would be fitting if I were apprehended... and punished. At least there would be some small sign of justice - some small measure of hope for the possibility of meaning.
----

Nola Rice: [on the phone] Do you miss me?
Christopher "Chris" Wilton: Are you mad calling me here?

----

Nola Rice: I don't know what I'm doing with you, you're never going to leave Chloe!
Christopher "Chris" Wilton: Maybe I will.
Nola Rice: Stop playing games with me!
Christopher "Chris" Wilton: Keep your voice down.

----

Nola Rice: He saw me across the room and he homed in on me like a guided missile.

----

Christopher "Chris" Wilton: The innocent are sometimes slain to make way for grander schemes. You were collateral damage.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 4:10 |

تصویر خلقت انسان توسط خداوند. سقف کلیسای سیستین در واتیکان. اثر میکلانژ.

می اندیشیدم که من از شب می ترسم ... اما نمی دانستم که همه عمر در ظلمت بی انتها سر کرده ام ... من براستی باید از روز بترسم ... تا به حال روز را ندیده ام ... راستی ! تو می دانی روز چگونه است ؟ من نام خورشید را شنیده ام ... از سایه  ... بخار آبی که از زمین بر می خیزد ... من از سراب شنیده ام ... از گرمای کشنده ... تو اینها را می دانی ؟ ... برایم از آنها سخن بگو ... شاید هرگز ندیدم ...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 12:52 |

تصویری از فیلم ماه تلخ Bitter Moon اثر Roman Polansky . زنی که در تصویر دیده می شود امانوئل زاینر همسر پولانسکی است که مدل لباس مشهوری هم بشمار می رود.

امشب نمی خوام برای کسی چیزی بنویسم. احمقانه است نه ؟ وبلاگ جاییه که واسه بقیه می نویسی نه واسه خودت. واسه خودت باید توی یه دفترچه شخصی بنویسی. اما چه فرقی می کنه ! من می خوام اینجا بنویسم. باشه باشه یاسر. می دونم داری با خودت می گی فلسفه خونده ولی ببین چه اراجیفهایی که به هم نمی بافه ! اما خب خودت گفتی "اینها همه اش بخشی از فلسفه است" .

من شاید هفته ای چند تا فیلم ببینم . مثلا الان دارم Sinn city می بینم (پسر داشتم Sinn رو با یدونه Sمی نوشتم !) فیلم خیلی جالبی بود. مخصوصا بازی بروس ویلیس خیلی جذاب بود. اما خوب معنی زیاد عمیقی نداشت. اما من به بازی بازیگرها خیلی اهمیت می دم.

بگذارید چندتا از فیلمهایی که اخیرا دیدم رو نام ببرم : Sinn city - Ninth Gate - 2001 : space odysee - Birdy - Pi - Requiem for a Dream - Bitter Moon - three days of condor - The Island 

می خوام توی این مطلب درباره فیلم Bitter Moon صحبت کنم که یک تصویر هم دربالا ازش آوردم.

 اسم اصلی فیلم به زبان فرانسوی Lune de Fiel هست که چیزی مثل ماه زهر میشه که منظور یک ماه عسل خیلی بده. کارگردان فیلم هم Roman Polansky بود. نمی دونم چقدر رومان پولانسکی رو می شناسید ولی یکی از بهترین کارگردانهای حال حاضر سینماست. قبلا در آمریکا زندگی می کرد اما طی یک ماجرا که به یک دختر ۱۳ ساله تجاوز کرده بود به فرانسه فرار کرد تا از مجازات حبس ابد فرار کنه. از اونجایی که رابطه فرانسه - آمریکا خیلی خوبه ٬ دولت فرانسه مجرمین رو به دولت آمریکا تحویل نمی ده. بنابراین آقای پولانسکی راست راست داره اونجا می گرده و فیلم می سازه. البته بنظر من تجاوز به یک دختر بچه جرم بزرگیه ولی حیف بود واسه اش یک عمر بری زندان. اینه که زیاد هم بد نشد که فرار کرد. اون دختر الان بزرگ شده و توی یک مصاحبه گفته بود که "پولانسکی مجازات خودش رو کشیده" . و این واقعیته . دیگه لازم نیست به این مسئله اهمیت بدیم.

خلاصه این فیلم اینه که یک نویسنده ۴۰ ساله آمریکایی در پاریس زندگی می کنه و طی یک ماجرای عجیب توی اتوبوس عاشق یک دختر فرانسوی میشه. نقش دختر فرانسوی رو امانوئل زاینر بازی می کنه. امروز که داشتم توی راه فکر می کردم یادم اومد که همین بازیگر نقش فاحشه بابل رو در فیلم "دروازه نهم" رومن پولانسکی هم بازی می کنه.  تازه امروز فهمیدم که این خانم همسر رومان پولانسکی هم هست !

(اما این تنها عکس با حجابی بود که از این خانم در دسترس بود !) . بازی این هنرپیشه در هر دو فیلم فوق العاده است. بنابراین پیشنهاد می کنم این دوتا فیلم رو حتما ببینید. و در فیلم دروازه نهم به رنگ جورابهای اون هم دقت کنید که کلید اصلی فیلم است.

خلاصه اینکه این آقا چنان عاشق دختر میشه که هر روز توی خیابونها دنبالش می گرده . تا آخر سر هم اتفاقی پیداش می کنه. عشق عطشناک اونها حدود چندماهی ادامه پیدا می کنه تا اینکه بعد از یک مدت این آقا چنان از دختر خسته میشه که به هر ترفندی قصد داره خودش رو خلاص کنه. یک صحنه زیبا هم جاییه که دختر شب بقل در خونه عاشق سابقش خوابیده تا بیاد و چقدر التماس می کنه که حاضره با همه شرایطی باهاش بمونه. قضیه به اینجا میکشه که بعد از کلی رفتارهای وحشتناک دختر رو از سر خودش باز می کنه. طی یک تصادف پاش میشکنه و وقتی در بیمارستانه دختر به عیادتش میاد و اون رو از روی تحت به زمین میزنه و باعث میشه که از کمر به پایین فلج بشه. بعد از این ماجرا پرستاری این آقا رو دختر به عهده میگیره اما چنان رفتارهایی با اون می کنه که واقعا قابل تصور نیست. ماجرا هم پایانش اینجوریه که آقا اول دختر رو میکشه و بعد هم خودش رو.

بنظر من نکته اصلی فیلم اینه که این دو نفر علی رغم عشق زیادی که به هم دارن هیچ اشتراک دیگه ای با هم ندارن. یکی نویسنده و دیگری رقاص و گارسون رستوران. یک صحنه فیلم دختر در حال خوندن یادداشتهای نویسنده است . آقا ازش می پرسه که نظرت در مورد نوشته های من چیه. دختر جواب میده که نمی دونم چون من زیاد نمی فهمم. مرد بهش میگه پس چرا داری می خونی ؟! میگه چون دوستت دارم !

بنظر من عشقی که نه بر اساس شخصیت دو نفر بلکه بر اساس جذابیتهای جنسی اونها شکل گرفته باشه زود پایان پیدا می کنه. اما دونفر که عاشق شخصیت هم هستن رابطه جنسی براشون چیزی بجز یک فعالیت مشترک معمولی نیست.

اینهم چندتا از دیالوگهای فیلم :

Mimi: I want to marry you. I want to give you babies. I want to give you the rest of my life!
Oscar: I don't want the rest of your life. I want my own.

--
Oscar: Have you ever truly idolized a woman? Nothing can be obscene in such love. Everything that occurs in between it becomes a sacrament.
--
Oscar: Everyone has a sadistic streak, and nothing brings it out better than the knowledge you've got someone at your mercy.

ضمنا حتما برید این لینک رو ببینید تا بعضی از اشخاصی رو که توی مطلب موسیقی خیابانی ازشون صحبت کردم رو توی خیابون ولیعصر و پل پارک وی ببینید.

فیلم بی بی سی بعد از فوتبال

یاسر دو تا شعر خیلی زیبا نوشته . از شعر نوشتن خودم خجالت کشیدم ! چقدر سوژه های من پوچ و بی معنا شدند. یک موقعی چیزهای خوبی می نوشتم . اما الان همه اش شده عشق و درد و دل زدگی . شعرهاش رو بخونید (اعتراف می کنم که از ذهنم گذشت شعرهاش رو بدزدم و توی دفتر شعر خودم بنویسم !).

شعرهای یاسر

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 2:21 |

دوست نادیده من که بیشک پیشاپیش از بهترین دوستان من بشمار می رود به مناسبت تولد این حقیر مطلب بسیار زیبایی نوشته است که بزرگترین هدیه تولد عمرم است. به شما توصیه می کنم آنرا مطالعه کنید و با دقت بخوانید که شیخنا چگونه علی رغم ادبیات بظاهر جنسی خود از زندگی ما سخنهای عمیق گفته است. و البته این مطلب کوتاه من تنها برای نشان دادن سپاسگذاری خود است.

من در بستر صدای باران می شنوم و دلم نمی آید به نظاره ننشینم و در خواب غفلت بمانم. آخر می دانی ؟ صدای باران مانند لرزه های غمگین دل عاشق من است. من با باران سخنها گفته ام...

شیخنا اگرچه میان ما یک جهان فاصله است اما دل این حقیر بی شک با شماست.

و البته مشکل قدیمی پابرجا است. باید آدرس زیر را در اکسپلورر خود کپی کنید.

jroller.com/page/sheykh/weblog

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 5:43 |

تابلو "گوئرنیکا" اثر پابلو پیکاسو. این تابلو که نام آن از اسم یک شهر در باسک اسپانیا گرفته شده است مشهور ترین اثر پیکاسو بشمار میرود. تصویر شرح حمله هوایی آلمان به این شهر و کشته شدن هزاران نفر مردمان بی گناه است. وحشت و خشونت موجود در تصویر آنرا بعنوان مظهر جنبش ضد جنگ در آورده است. کپی این نقاشی در سالن شورای امنیت قرار دارد. جالب اینجاست که در روزی که کالین پاول در شورای امنیت سخنرانی کرد تا جنگ علیه عراق را توجیه کند این تابلو با پارچه آبی پوشانده شده بود تا تصویر برداران نتوانند پاول را در پس زمینه این تابلو در حال توجیه جنگ نشان دهند. این عمل با درخواست مقامات دولت بوش صورت پذیرفته بود.

می دانم مطلبی که در اینجا خواهم نوشت به مذاق خیلیها خوش نخواهد آمد. و شاید متهم به انواع و اقسام اتهامات اخلاقی هم بشوم. اما به گفته نیچه این فیلسوف پیشگوی ما "بگذار همه چیز ویران شود. خانه های بسیاری برای ساختن آماده اند." .

دوستی که علاقه بسیاری به موسیقی سنتی ایران و بویژه استاد شجریان دارد به من پیشنهاد کرده است که از روی لطف بی کران وبلاگ من را در وبلاگ بسیار عالی خود معرفی کند. اما از آنجایی که وبلاگ او کاملا بر روی موسیقی سنتی متمرکز است و وبلاگ من هم از همه چیز در آن سخن رفته الا موسیقی لذا قرار شد که مطلبی بنویسم و تا بهانه ای برای معرفی کردن این وبلاگ باشد. من هم هرچه در مخزن ناچیز اندیشه خود جستجو کردم بجز تفسیرهای عامیانه ای از سمفونیها و سناتهای موسیقی بتهوون چیزی پیدا نکردم. بنابراین تصمیم گرفتم به مطلبی بپردازم که کمی بیشتر سبقه اجتماعی و فلسفی داشته باشد. البته به واقع انتظار ندارم که این دوست عزیز چنین مطلب بی اخلاقی را معری کند. امیدوارم مطلب من را کمی با اغماض بخوانید تا شاید چند نکته قابل تامل در آن بیابید. البته بازهم تاکید می کنم که تمام مسئولیت آنچه نوشته ام بر عهده خود من است و هیچ کس در این عمل خلاف اخلاق شریک من نیست. بنابراین دوستانی که علاقه مند به مطالب اینچنینی نیستند ادامه مطلب را دنبال نکنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 20:42 |

 

امروز روز ِ میلاد ِ من است ... برایم گل نیاورید ... من از شما چیزی نمی خواهم ... من از مال ِ دنیا دیگر بریدم ... برایم خاک ِ مرگ بیاورید ...  آنرا خوشتر می دارم ...

شاید عاقبت از این دام رها شدم ... که می داند ؟ شاید تا رهایی چند قدم فاصله باشد ... اما اگر رها شدم دیگر سرایی ندارم ... به کجا سر بگذارم که من بی خانه شدم ...

 

 شیخنا غزلی گو شاید این غم دیرینه از دل برود

 شاید این طوفان عذاب با کهنه دعایی برود

 ما که ثابت قدمیم و می و باده به دست

 لیک شاید این درد عظیم از ثابت قدمی هم نرود

 

آنجا که دل دیوانه شد و با نامردمان هم قدم است

باید از درد گریست که براستی با دیو صفتان همنفس است

من اگر به مستی عاشق و دیوانه شدم از عقل نبود

که بخدا عقل من از باده و می بی خلل است

 

جام مرگم آن ساقی ِ بی صفت ِ گونه به خون سرشار بکرد

تو ببین روزگار از برای ِ من دیوانه چه تقدیر بکرد

من از تقدیر ننالم که چرا دل سرگشته شیطان ِ بلا شد

من از تقدیر بنالم که چرا من از باده رهانید و دیوانه بکرد

 

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 1:31 |

نقاشی مدرسه آتن (The school of Athens) اثر رافائل . این نقاشی در کاخ واتیکان ٬ محل اقامت پاپ قرار دارد. شیوه نقاشی فرسک (Fresco) نامیده می شود که بدلیل شیوه خاص اجرای آن به بخشی از دیوار تبدیل شده و برای مدتها باقی می ماند. این نقاشی جزو مجموعه ای است که به آنها اتاقهای رافائل گفته می شود. مطلب زیر را به شرح کوتاهی از این نقاشی اختصاص می دهم. برای دیدن تصویر بزرگتری از این نقاشی این لینک را دنبال کنید :

مدرسه آتن -- رافائل

در مرکز نقاشی افلاطون (سمت چپ) و ارسطو (سمت راست) قرار دارند. افلاطون با دست به بالا اشاره کرده است که کنایه ای است از تمایل او به امور فراتر از واقع و ایدئالها. در مقابل ارسطو با انگشت به پایین اشاره کرده است که نشان دهنده واقعگرایی او در فلسفه است. رافائل می خواهد شنان دهد که افلاطون بیش از همه به دنیای خیالی توجه داشته است و ارسطو به واقعیت و آنچه در اطراف او می گذرد. در دست افلاطون رساله منون قرار دارد. ارسطو کتاب اخلاق نیکوماخوسی را به دست گرفته است. چهره افلاطون به شکل داوینچی نقاشی شده است. در این نقاشی اصولا چهره شخصیتها به شکل شخصیتهای معاصر رافائل نقاشی شده است.

 سمت چپ افلاطون سقراط با چند تن از دوستان خود در حال انجام مباحثاتی است که در تاریخ فلسفه به گفتگوهای سقراطی مشهور است. نکته جالب توجه اینجاست که در سمت چپ یکی از شاگردان سقراط اسکندر مقدونی است. توجه کنید که اسکندر در تاریخ غرب مظهر حاکم با فضیلت است و رافائل با این عمل می خواهد نشان دهد که اسکندر مظهر پادشاه فلسفه دان است. در تاریخ اندیشه غرب اسکندر از آنجایی اهمیت دارد که ایده حکومت جهانی را اولین بار مطرح کرده است. او معتقد بود که تمامی افراد بشر با یکدیگر برابر هستند و بنابراین باید تحت یک حکومت زندگی کنند. او تنها پادشاه یونانی است که مذهب تمامی اقوام امپراطوری خود را احترام می گذاشت و یونانیها را برتر از دیگران تصور نمی کرد. ارسطو در کتاب سیاست خود می نویسد "تقدیر بر این است که یونانیها بر دیگر مردمان حکومت کنند" . اما اسکندر ملکه خود را از میان غیر یونانیها انتخاب کرد و مشهور است که این اقدام او به اعتراض یکی از فرماندهان سپاه او منتهی شد که اسکندر او را در حالت مستی کشت.

اقلیدس در تصویر دیده می شود. او را در حال حل یک مسئله ریاضی نشان داده اند. در تاریخ است که او کشف قانون رابطه اضلاع مثلث (a=b+c  همه به توان دو) را با قربانی کردن یک گوسفند جشن گرفت.

در تصویر پیامبر ایرانی زرتشت است که یک گوی آسمانی در دست گرفته است. در موج رنسانس زرتشت مظهر دانش کهن است که نشان دهنده دانش ارزشمند قدیمی است که عکس العملی در مقابل قرون وسطی بشمار می رود. برای همین هم نیچه کتاب مشهور خود "چنین گفت زرتشت" را از زبان زرتشت نوشته است. البته تعبیر دیگری هم وجود دارد. بعضی معتقدند مرد سفید پوش ابوعلی سینا است و نه زرتشت. البته در سمت چپ تابلو هم شخصیتی به چشم می خورد که از او با عنوان ابوعلی سینا یاد می کنند. توجه کنید که در سمت راست مردی که لباس سفید به تن دارد خود رافائل است.

در مرکز تصویر هم دیوژن قرار دارد که با بی خیالی روی پله ها نشسته است. دیوژن به مانند سگان زندگی می کرد. نقل است که او را از شهر بیرون کردند . شخصی از او پرسید که آیا مردمان او را از شهر بیرون کرده اند ؟ او پاسخ داد نه ! من آنها را در شهر تنها گذاشتم. داستان مشهور دیگر هم همان است که اسکندر از او می خواهد چیزی درخواست کند و او به سادگی از اسکندر درخواست می کند تا کنار برود تا آفتاب بتابد. نقل می کنند از تمام اموال دنیا تنها یک کاسه داشت که با آن آب می نوشید. لب چشمه بود که دید سگی با زبان خود آب می نوشد. کاسه را به دور انداخت و گفت "این هم لازم نیست".

 و برای اینکه شباهت وضعیت امروز ایران ما با نقاشی های رافائل را آشکار کرده باشیم تصویر زیر از برخورد وحشیانه پلیس در راهپیمائی حمایت از حقوق زنان در ایران است. به اندازه کافی درد در جانم افتاده است که نای نوشتن نمانده باشد. خودتان به سایر عکسها مراجعه کنید.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 21:29 |

نمایی از ساختمان "گرکین" (خیارشور) در شهر لندن. اگرچه نام رسمی آن St Mary Axe 30 یا برج سویس آر.ای است اما پس از آنکه یکی از نویسندگان روزنامه گاردین این برج را به یک خیارشور شهوانی تشبیه کرد این نام مستعار عمومی شد. این ساختمان طراحی آرشیتکت مشهور و برنده جایزه معماری پریتزکر ٬ نورمن فاستر است. دلیل اصلی طراحی غیر عادی هم  کاهش مقاومت آن در مقابل باد است که بواسطه یک شکل آیرودینامیک و گلوله ای شکل بدست آمده است. توجه کنید که آیرودینامیک ترین شکل ممکن مربوط به یک قطره آب است و شباهت این بنا به یک قطره آب از طراحی موثر آن پرده بر می دارد. طراحی این بنا جایزه معماری سالانه بریتانیا مشهور به RIBA را به خود اختصاص داده است. سیستم ذخیره انرژی در این برج بگونه ای عمل می کند که مصرف انرژی در آن به نصف حالت معمول رسیده است. طبقه چهلم این بنا به یک محوطه عمومی ختم می شود که نمای ۳۶۰ درجه از شهر لندن فراهم می کند. علی رغم شکل خمیده ٬ در این بنا تنها از یک تکه شیشه خمیده استفاده شده که آنهم کلاهک بالایی برج است. گرکین در سال ۲۰۰۵ جایزه محبوب ترین بنای مدرن جهان را از آن خود کرد و تنها در یک روز مردم پنج ساعت برای ورود به آن صف کشیدند.

هانا آرنت در جایی گفته بود که انسان تنها موجودی است که می تواند چیزی خلق کند که می داند پس از حیات ِ او به وجودش ادامه می دهد. او صندلی خلق می کند که پس از مرگش هنوز خسته ای را بر روی خود جای می دهد. خانه هایی می سازد که نسلها در آن زندگی می کنند. کلیساهایی می سازد که قرنها محل عبادت است. و معابدی که اگرچه دیگر محل عبادت نیست اما زیارت گاه معماران و ستایشگران ِ هنر است. انسان در آنچه خلق می کند زاده می شود . آنچه ما می سازیم تجسم تمام نمای شخصیت ماست. مثل آینه ای می ماند که خود را در آن می بینیم . دوستی عنوان وبلاگ خود را گذاشته است "من هستم پس می سازم". و البته این اشاره ای است به جمله مشهور دکارت "من می اندیشم پس هستم" (je pense donc je suis). دکارت از این جمله برای بنای ساختمانی فلسفی استفاده کرد که می اندیشید باید مبتنی بر یک اصل بدیهی و محکم باشد. و چه بنیادی بدیهی تر از اندیشیدن خود ِ او(البته باید اشاره کنم که این جمله دکارت دچار انتقادهای فراوانی نیز شده است).

اما جالب است که از تبدیل جمله دکارت به جمله دوستمان سخن بگوییم : از می اندیشم پس هستم به هستم پس می سازم . البته بد نیست دست به تصحیح جمله دوستمان هم بزنیم چه آنکه بهتر بود می گفت "من می سازم پس هستم" . دکارت از جمله خود برای اثبات نظرش درباره وجود جهان خارج استفاده کرد. اما دوست ِ ما از این جمله برای اثبات انسانیت خود استفاده کرده است. او می خواهد بگوید انسانیت او در گرو این است که بسازد. او خود را در ساختنش می یابد . در واقع او تنها در صورتی انسان است که چیزی بسازد . و محصول سازندگی او هم متجسم ترین نوع ِ ساختن است : ساختن بناها و ساختمانها. اما ساختن تنها ساختن یک ساختمان نیست. کسی که می نویسد و کسی که نقاشی خلق می کند هم در حال ساختن است.

اما این ساختن و آن ساختن چه تفاوت دارد ؟ هرکسی رساله فلسفی-منطقی ویتگنشتاین را که اوج دقت فلسفی است نمی خواند و تابلوی گوئرنیکای پیکاسو را که نماد وحشت از جنگ است به نظاره نمی نشیند. چه بسا اگر هم به این آثار خیره شود آنها را خالی از اهمیت بیابد. اما هیچکس در مقابل یک ساختمان احساس پوچی نمی کند. ساختمان زبانی جهانی است. فقیر و غنی ٬ با سواد و بی سواد و فیلسوف و نافیلسوف از آن فهمی کسب می کنند. همگان می توانند از پله های آن بالا بروند و از پنجره هایش خیابان را نظاره کنند. همه می توانند در اتاقهای آن بخواب بروند و از خواب برخیزند. و البته ساختمان می تواند معانی متفاوت داشته باشد. یک فرد معمولی می تواند برای یک کار اداری به برج تایپه 101 (Taipei 101) ٬ بلند ترین برج جهان مراجعه کند اما یک معمار نیز می تواند آنرا از بعد زیبایی شناختی ببیند و رگه های معماری سنتی چین را در آن بررسی کند و یک فیلسوف هم می تواند به این بیندیشد که چرا ما باید از شکل سنتی که دیگر کاربردهای قدیم خود را انجام نمی دهد برای یک بنای مدرن استفاده کنیم. شاید معماری عمومی ترین فلسفه باشد. فلسفه ای که هرکس می تواند تا اندازه ای از آن سردرآورد. برای همین است که ویتگشنتاین به معماری علاقه داشت و خانه ای طراحی کرد که شاید یکی از مشهورترین بناهای معماری جهان بشمار می رود. این اثر معماری تجلی عملی فلسفه ویتگنشتاین در رساله منطقی-فلسفی اوست. اوج نظم. اوج سادگی. اوج هماهنگی. آنقدر هماهنگ و ساده که شاید ذهن آزار بنظر آید. هرکسی نمی تواند رساله ویتگنشتاین را درک کند ولی هرکس می تواند از خانه او دیدن کند و نظم و سادگی موجود در آن را به چشم ببیند. به راستی که معماری همان فلسفه است اما مجسم شده آن. فلسفه ای که در خیابان ایستاده است و فیلسوفانی (آرشیتکتها) که بجای اندیشیدن می سازند ; مثل دوست ِ ما که تنها می خواهد بسازد. او به این وسیله می اندیشد...

-- تقدیم به مرسده 

ضمیمه : من پاسخ مرسده رو به این مطلب اضافه می کنم. مطلب بسیار خوبی نوشته و من فکر می کنم بسیار مفیده که اون رو مطالعه کنیم. من با بعضی از حرفهاش موافق نیستم ولی بعضی از اونها رو به نظر خودم ترجیح می دم. در هر صورت بهتره معماری رو از یک معمار یاد بگیریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 5:17 |

ما نویسنده ایم. همانها که می نویسند. همانها که صفحات روزنامه ها را پر می کنند. همانها که مقاله می نویسند. همانها که کلمات سخت سخت استفاده می کنند. همانها که هر سخنشان مزین به چند پانوشت است. ما نویسنده ایم . اما چقدر نویسنده ایم ؟

براستی که ما میان مایه ایم. مقاله های ۲۰ صفحه ای می نویسیم. اما نمی توانیم کتاب بنویسیم. ما نویسنده ایم. اما نمی توانیم در چند سطر بنویسیم. حرفهایمان بیشتر از اینهاست. برای همین است که وبلاگ نمی توانیم بنویسیم. چه کسی حوصله دارد ۲۰ صفحه در وبلاگ بخواند ؟ اگر حوصله داشت که کتاب می خواند.

پس ما چه کنیم ؟ حرفهایمان را کجا بنویسیم ؟ چگونه دیگران را ترغیب کنیم تا نوشته هایمان را بخوانند ؟ ما با وبلاگهایمان چه کنیم ؟

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 3:9 |

نقاشی "گالارینا" اثر سالواتور دالی. در این تصویر گالا نقاشی شده است. گالا معشوقه و همسر سالواتور دالی بود که به بیان خودش او را از دیوانگی و خودکشی رهانید. نام این نقاشی از آنجایی گالارینا است که دالی معتقد بود گالا برای او همان نقشی را بازی می کند که فلورینا معشوقه رافائل بازی می کرد. توجه کنید که بازهم تمامی عناصر نقاشی معنای خاص خود را دارند. مار بر دور مچ دست نشانه جاودانگی است. حالت دستهای گالا مانند یک سبد نان است که کنایه ای است از تغذیه روحی دالی از وجود گالا. سینه عریان قالب شکنی دالی است از شخصیت گالا. می خواهد بگوید که او در زیر چهره اش دنیایی دارد. در واقع او ما را دعوت می کند که از این ظاهر به باطن گالا حرکت کنیم.

تصویر گالارینا (بدلایل اخلاقی نمی توانم در وبلاگ بگذارم)

نقاشی "ماندگاری ِ خاطره" اثر سالواتور دالی. این نقاشی شاید مشهور ترین اثر دالی باشد. نقاشی با نامهای دیگری مثل "ساعتهای ذوب شونده" هم مشهور است. دالی یکی از مشهورترین نقاشان سبک سورئالیست است که در آثار خود مسائلی رویاگونه را تصویر می کند. در این نقاشی چهار ساعت دیده می شود. ساعتی که در روی آن مگس نشسته است نمادی از فرار بود زمان است. ساعتی که مورد هجوم مورچه ها است نشانه ویران شدن تدریجی است. این نقاشی کنایه ای است از فرار بودن زمان و تخریب تدریجی آن که در زندگی روزمره آنرا درک نمی کنیم. درواقع دالی می خواهد با وصف یک رویاء نشان دهد که زمان چگونه از دست ما می گریزد. و اما این خاطره است که می ماند . همان "تنها صداست که می ماند" به کلام فروغ فرخزاد. اصل نقاشی در موزه هنرهای زیبای نیویورک است. جایی که آرزوی دیدنش را دارم. نه برای آنکه می خواهم بناهایش را ببینم. می خواهم جریان زندگیش را در میان خیابان احساس کنم. مگر من از تمام پاریس به دیدن چه رفتم ؟ بجز کوچه های تنگ آن ...

"پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم ... تنها صداست که می ماند"

                                                                                    -- فروغ فرخزاد

 

توضیح : مطالب زیادی برای نوشتن دارم. مثل کارهای زیادی که برای انجام دادن در زندگی برایم مانده. اما بالاخره باید بالاخره از یک جایی شروع کرد. در برنامه های من یکی ترجمه فصل به فصل یک کتاب مونده که میگذارم برای تابستان. یکی پاسخ به انتقاد وبلاگ چالشها مانده که باید سروقت آنرا بنویسم. یکی قسمت دوم "چرا من فمینیست نیستم" مانده که آنهم سرموقع و البته مطلب بسیار مهمی است و شاید بنیاد همه زندگی من رو ساخته باشد. یکی هم چندتا جک برعلیه خانومها مونده که باید ترجمه کنم و البته اونهم حرفی ندارم سریع انجام بدهم اما باید از گذاشتن مطلب زیاد در وبلاگ خودداری کرد.  بنابراین می ماند مطلبی که بنظرم از همه ارجح تر و مفید تر است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 18:59 |

حکایتی و شرحی در دل دارم که در آن صد فایده باشد و هر فایده را خود هزار فایده . پس عزم بر آن کردم که این حکایت را بگویم تا مباد خلق خدا از موهباتش محروم بماناد .  

دوش وقت نماز پسین به سوی سرا می رفتیم که در راه یکی از اهل طریق و دوستان شفیق را سراسیمه دیدیم که سخت می دوید و بی دستار سر و آداب طریق سر در گریبان می رفت و تا مرا در میانه یافت فریاد بر آورد : "یا ابن الرسول ! بیا که آدینه ای است به جستجویت سعی عظیم کرده ام." من که سخت از این صحنه مبهوت و در کشف این ماجرا مشتاق گفتم بگو یا ابن الملک (شهریار) . تو را چه می شود ؟ سخن آرام بگو و دمی در کنار جوی بنشین که در روایات آمده است هر که نفس زیاد بکشد خداوند او را حوری بهشتی ملازم گرداند. اما عبدالملک گوش مسپارد و فریاد برآورد که "یا رسول ! بدان که هیچ جای تامل نیست. ماجرایی است سخت مظطر و اگر دیر عظم آن کنیم سخت خلاف است". من هم گفتم "هاان ! بگو !" . و ابن الملک اینگونه سخن گفت "یا ابن الرسول ! شیخی دیده ام بیابانی نام که خدایش نگاه دارد کمالاتی می پروراند که مگو و مپرس. از او معجز دیده ام که مگو و مپرس. هفت آسمان علم را طایر است و هفت دریای حکمت را غواص. بیا که تا سوی او شویم و در محضرش تلمذ کنیم و مرید شویم و همراه شویم و همراز او گردیم." . من لحظه ای تامل کردم و اندیشیدم و سخن خود در دهان گرداندم و استخاره ای کردم و تف بر زمین انداختم و لعنت بر آسمان و گفتم : "یا عبد الملک ! این چه سخن است که می گویی این چیست که می طلبی ! من خودم شیخم حال بیایم و مرید شوم ! به این شیخ بگو برود درش را بگذارد که بو می دهد و بویش گند است و ما را از آن نیازی نیست و خودمان Davidoff می زنیم و منت سگ نمی کشیم. تو هم برو و از من دور شو که مرید ِ شیطان گردیده ای . والسلام." به سوی سرا شدیم و در راه تا به خواهر اجداد شیخ هم فحش دادیم.

و اما بگویم که این پایان ماجرا نبود و to be continued . شب خوابیده بودیم که در خواب دیدیم بزرگی نورانی به سوی ما آمد و داشت که طی طریق می کرد. و من فریاد زدم "یا شیخ ! کیستی که می دانم اهل کمالی و باید که از اهل معرفت و سلوک باشی و من با تو سئوالات دارم و نیاز دارم و مرا به درگاه تو آرزو است."

و او فرمود : "شنیدم که دوش در کوی سب می کنی

                 و به خیال خود از کمالات شیخ کم می کنی

                 اگرچه این ظلمی است و خطایی است عظیم

                بدان که از برای ماتحت خود طلب هسته رطب می کنی"

و ما ناگهان از این خواب جستیم و خود را در اندرونی یافتیم و ایال را در بیرونی برای عادت همخوابگی با پسر همسایه تهرونی. آنگاه بود که به کمالات این شیخ بیابانی ایمان آوردیم و سراسیمه دستار بستیم و به برون آمدیم و قصد سرای عبدالملک کردیم و اما ... اما قبل از آن به سوی حمام شدیم تا گناه شبانگاه از خود بزداییم که الحق فشاری بود عظیم و ما را به بر و روی شیخ مشتاق. پس که در این حالیه سخن کوتاه کنیم که شیخنا شکسپیر ابن نبی می فرماید "کوتاه سخنی فضیلت ِ هوشیار باشد : Brevity is the soul of wit" ... پس ماجرا با همین تمام که مرید درگاه آن حضرت شدیم و  راهی طریق و محرم اسرار ، الخ ...

یکی از اهل ادب شیخ پور اسماعیل نبی که از بزرگان قوم فلاسفه ذهن است مطلبی در این باب تحریر کرده اند که آنرا نیز ضمیمه می کنیم تا شاید چراغی باشد بر راه گمراهان و راهی برای پویندگان راه و البته کمالات این سخن (copyright) از برای همان بزرگ است :

اندر حکایت شیخنا و مولانا رسول نمازی که اینک در بلاد کفر و فرنگ رحل اقامت برافروخته و پرچم مستقیم ایمان را در سوراخهای کفر فرونموده است، فوایدی است بس عظیم که اهل سلوک را راست آید فتأمل.

قوله: «دوش وقت نماز پسین» در این جمله اسراری است از لئالی درر و مقاصد غرر. نماز را باید پس از دوش در گرماب کرد زیرا از هر قطره غسلی ملکی مقرب درآید و نماز را ارج قرب برتر بود.

قوله: «هرکه نفس زیاد بکشد الخ» احوط آن باشد که نفس به همراه چیزی مانند تریاق و یا توتون باشد. علماء گفته اند اگر این دو را نیابد، تنباکوی طعم پرتقال نیز مجزی باشد. علی الاظهر دود سیگار در وصول به این مقام فایدتی به هم نرساند.

قوله: «حوری بهشتی» صفت بهشتی صفت توضیحی است و نه تقییدی. و احتمال دارد مراد از بهشتی، نام شخص خاصی باشد.

قوله مد ظله-: «در محضرش تلمذ کنیم اه» شایسته است از شرایط استاد و مراد و پیر طریقت در اینجا یادی کرده شود تا گمراهان را چراغی و شوربختان را بلاغی بود. بدان ایدک الله- که در پیر طریق دو قسم شرط لازم دانسته اند؛ شرط سلبی و شرط ایجابی. اما شرط سلبی پس عبارت است از اموری: اول آنکه از اهالی خطه دلیرپرور قزوین نبود؛ چرا که از شیخم شنیدم و او از شیخش و او هم از شیخش و او هم از شیخش و هلم جراً که گفت: روزی به استادی قزوینی برخوردم؛ قرصهایی با علامت منحوس صلیب مانندی بر سطح منقوش به من داد و از پس آن به هوش نبودم. آنگاه که هوش را بازیافتم دردی شدید در ما تحت مبارک احساس نمودم که هنوز پس از سالها recovery نشده است.

دویم از شروط سلبی آنکه مشاربش (سیبیلش) بلند نباشد. همان شیخ مذکور حکایت نمود به سند مزبور که همان داستان یادشده را با شخصی با مشارب ضخیم تجربتی تلخ نمود.

سیم از شروط سلبی آنکه اهل پارتی، اس ام اس، نظربازی و اموری از این دست نباشد.

و اما شروط ایجابی: در کتب فن مذکور و سعیشان مشکور است.

قوله: «داشت طی طریق می کرد» در برخی نسخ بنابر نقل برخی افاضل از معتمدین چنین آمده است: پلکان سلوک را طی می کشید». معنا بنا به هر دو نسخه یکی است فتدبر.

قوله: «پسر همسایه طهرونی» پسرهای طهرونی آنگونه که در اساطیر قوم آمده است دارای تیریپی خفن بوده و العیاذ بالله- با مؤنثین از اصدقای خود به باغهای موسوم به پارک می روند.

 

سخن شیخ الوبلاگ (همان است که در عرف گویند مدیریت وبلاگ): حال که اینگونه دریای رحمت بر ما باز شد شایسته آن است که شکری بجا آوریم و کامنتی گذاریم تا بهر خلق فایدتی باشد. انشاء الله...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 20:35 |

عکسی به ابتکار سالوادور دالی از فیلیپ هالسمن(خواهش می کنم از بعد زیبایی شناسی آنرا نگاه کنید). نگاه کنید که چگونه اندام برهنه زنها نماد مرگ شده است! به استفاده از قسمتهای مختلف بدن زن برای تصویر کردن دندانها ٬ چشم و فک نگاه کنید. اگر نبوغ این نیست پس چیست !؟

تصویر دالی (به دلایل اخلاقی نمی توانم در وبلاگ بگذارم)

نوشته هایش سرشار از بی اخلاقی است. جهان بینی که در پشت نوشته هایش جا خوش کرده برای هر انسان مبادی آدابی آزار دهنده است. شاید بجز سایتهای سخیف جنسی در هیچ سایت دیگری اینهمه کلمات زشت و غیراخلاقی وجود نداشته باشد. بار اول که نوشته هایش را خواندم در ذهنم بجز یک انسان بسیار بی ادب و منحرف جنسی چیزی نقش نبست. اگر بخواهم اعتراف کنم برای انسان محافظه کاری مثل من نوشته هایش تکان دهنده بود. واقعا فکرم را مشغول کرد. از خودم درباره زندگی سئوال کردم. از اینکه آیا زندگی همانگونه ای است که او تصویر کرده؟ پاسخی نداشتم و هنوز هم ندارم. اما باز هم به وبلاگش باز گشتم. نوشته هایش را از ابتدا تا انتها خواندم. تنها پس از عادت به فضای فکری او بود که توانستم راحت بخندم. از آن روز وبلاگش شده است سرگرمی هر روزم . اما راستش نتوانستم وبلاگش را به کسی معرفی کنم : از ترس ایمانم آشکارش نکردم! اما لینک آن در نوار بالای صفحه جاخوش کرده است. تنها به نوشتن یک نظر در وبلاگش بسنده کردم. امروز که مطلب جدید را پست کردم سردرد عجیبی داشتم. خوابیدم. از خواب که بلند شدم ساعت حدود سه بعد از نیمه شب بود. سجاد برای من آفلاین گذاشته بوده. به وبلاگ رفتم و دیدم دو نظر جدید دارم. یکی از سجاد بود که یک شوخی سربسته کرده بود. اما دومی از خودش بود. انتظار داشتم یک شعر بی ربط و جنسی نوشته باشد. اما داشتم شاخ در می آوردم ! با اسم من یک شعر نوشته بود:

ای رفیق دیرینه و یا ابن الرسول
ای تخم تو زرینه و ای سیمین دوودوول
دوش در باره تو شیخ بیابانی گفت
Oh My dear Rasool !
 He is so Coool

 شعرش رو بارها خوندم و حسابی خندیدم. من خودم به طنز علاقه خاصی دارم. در عین حال شعر هم می نویسم. می دانم که نوشته های یکنفر چه ارزشی برایش دارد. تنها نوشته هایم را به دو نفر در زندگی تقدیم کرده ام . یکی مهجاد و دیگری کسی که شاید از جان بیشتر دوستش داشته باشم. اما حال می دیدم که یکنفر با زیباترین نوشته ای که تابحال دیده بودم درباره من نوشته است. تنها یکبار دیگر همچین احساسی کردم . روزی که مطلب مهجاد را درباره خودم خواندم. افتخاری است که دیگری درباره ات بنویسد. برای همین است که حتی فحش دادن دیگران را هم دوست دارم. راستش وقتی فهمیدم که وبلاگم سر زده است ناراحت شدم. دوست داشتم مطلب زیباتری در وبلاگم بود که خوشش آمده باشد. برای همین تصمیم گرفتم اینرا بنویسم و یک شعر خود را به او تقدیم کنم. شاید بتواند جای محبتی را که کرده است بگیرد. به شما پیشنهاد می کنم به وبلاگش سر بزنید و همه مطالبش را بخوانید. شاید بسیار غیر اخلاقی باشد. اما از جنس ادبیات پورنوگرافیک عادی نیست. و شاید من اینگونه می اندیشم. تسلطش بر نوشتن به اساتید ادبیات فارسی می ماند. درواقع اصلا نمی دانم این توانایی را از کجا آورده است. اما نبوغ نوشته هایش بی انتها است. اگرچه بازهم غیر اخلاقی است...

این آدرس را کپی کنید تا به وبلاگش سر بزنید.(نمی دانم اما جور دیگری ممکن نیست)

jroller.com/page/sheykh/weblog

چند عدد از یادداشتهای دفتر سفید تقدیم به شیخنا :

شماره پنج

 

تو می اندیشی که چقدر فاصله است تا لجنزارهای ذهن ِ من ؟

من از تو بیزارم ...

تو در عمق ِ آن گل و لای خانه داری ...

تو شبهایم را آلوده کردی ... تو پاکی شبهایم را با نامت لجن مال کردی ...

چه نام ِ کثیفی ... چه سنت ِ شومی ... چه آداب ِ شرم آوری میهمان ِ قلب ِ من شد ...

ایکاش می شد از تو گریخت ...

اما تو در بنیاد ِ جانم خانه داری ...

باید پیش از همه خود را دفن کنم ...

همانجا که نگاهم با تو تلاقی کرد ...

همانجا که نطفه این عشق ِ آلوده بسته شد ...

عشق ِ آلوده ... معشوق ِ آلوده ... عاشق ِ آلوده ... رویاهای ِ کثیف ...

 

شماره شش

 

تو هم تابحال دیده ای ؟ سیگار بر لب ِ خاکسترگاهش چند لحظه تا پایان فاصله دارد ... تو هم دیده ای ؟ رویت را که برگردانی تمام می شود ... انگار همین چندی پیش آنجا گذاشتی و رفتی تا برگردی ... اما حال انگار که سالهاست تمام شده ... تنها رد ِ خاکسترش بجا مانده ... تنها رد خاکسترش بجا مانده ...

 

شماره هفت

 

چه دروغها که نمی گوییم تا مبادا آشکار شویم ... چه بازیها نمی کنم تا مبادا خود را بنمایانیم ... به راستی چرا از خود می گریزیم ؟

چه سلامها را پاسخ نمی گوییم اگرچه خود به آن مشتاقتریم ... چه حرفها را بی پاسخ می گذاریم اگرچه کتابها سخن داریم ...

چه نگاهها که بی پاسخ گذاشتیم ... اگرچه به زیر چشمهامان هزار اشک جاری بود ...

چه دروغها که نمی گوییم ...

 

شماره هشت

 

نیندیشی که من اینجا در کنج غربت زانوی غم در بغل گرفتم ! من هزران بار پرامیدترم ... عاقبت از این کویر گیاهانی می روید ... من در انتظار آن نشسته ام ...

 

شماره نه

 

عشق زیباترین چیزی است که در ذهن می گنجد ... اما تقدیر اینگونه است که این زیباترین تنها در ذهن موجود باشد ...

 

شماره ده

 

آری . تو تنها کسی هستی که شایسته عشق ورزیدن است. زیرا که تنها باید به پوچی عشق ورزید ...

 

شماره یازده

 

سحرگاه ِ من پر است از سردردهای ِ مرگ آور ... بخدا که این سردردها همه از خوابهایم می آید ... خوابهایم باید جای ِ پای ِِ خود را در بیداریم نیز بگذارند ...

خوابهایم سراسر کابوس و زشتی ... این است سهم من از خواب ...

و سردردهایم سهم من از بیداری ... تنهایی سهم من از دنیا ...

 آرزویم همه شده سخن گفتن ... اما نه آنکه سخن نمی گویم ... من همه روز با دیوارهای ِ این سکوت سخن می گویم ... سهم من از دنیا این بود ... جنون ِ تنهایی ... چه خدای ِ بی عدالتی اینگونه سهم ِ قسط می کرد ...

 

شماره دوازده

 

من خودم را جایی در میان ِ اندام تو جا گذاشتم ... جایی در میان ِ نگاهت ... شاید در میان ِ چینهای ِ لباست ... نمی دانم اما همانجاها ... همان نزدیکی ... تو ببین ... ببین کجا بر روی ِ اندامت قدم می زنم ... شاید همانجا باز همدیگر را دیدیم ...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 3:41 |

با ديدن اين نمودار به اين نتيجه مي رسيم که اگر به خانم ها ماموريتي داده شود که به فروشگاه گپ براي خريد يک شلوار بروند مدت زمان سه ساعت و 26 دقيقه به طول خواهد انجاميد و هزينه 876 دلار در بر خواهد داشت در صورتي که براي آقايون مدت زمان 6 دقيقه و هزينه 33 دلار در بر خواهد داشت.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 20:20 |

برای انتخاب علی کریمی بعنوان بهترین بازیکن به او رای بدهید.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 9:4 |

نقاشی "احمق" اثر یان ماتیکو

"آنکس که ادعای خود را مبتنی بر غوغا و فریاد می کند نشان می دهد که استدلالش ضعیف است."

-- میشل دو مونتن

یکی از آقایان که درجه اعتقاد ایشان به آرمان حقیقت و آزادی بیان از نحوه برخورد ایشان با نظریات خوانندگان وبلاگ و فیلتر و سانسور آنها آشکار است لطف کرده اند و در وبلاگ خود در طی مطلبی مشعشع تمام تاریخ فلسفه غرب و فلاسفه تاسف برانگیزی مثل لودویگ ویتگنشتاین و سنت فلسفی ضعیفی مثل فلسفه تحلیلی را کاملا رد کرده اند و باعث تاسف است که این حقیر را نیز در سنج پیروان چنین فیسوفان سخیفی قرار داده اند. اگرچه قصد ندارم وبلاگ خود را تبدیل به پاسخ و جواب هایی اینچنینی تبدیل کنم اما بنظر مودبانه نمی رسد که چنین مطلب قابل تحسینی را بی پاسخ بگذاریم.

اگرچه ایشان در وبلاگشان اشاره کرده اند که "دانشجوی فنی" هستند و بقول خودشان از سنخ "شب امتحانی" ٬ اما بنظر نمی رسد که برای هیچ دانشجویی قابل قبول باشد از الفاظ محترمانه ای که مختص ادبیات جاهلی و کوچه و بازاری است مثل "کلاس وبلاگ رو کمی تا قسمتی افتانیده اند"(منظور پایین آوردن کیفیت مطالب وبلاگ است) ٬ "نقدید" (منظور نقد کردن است) ٬ "ویتگنشتاینی که دوتا کتاب خفن مینویسه که خودش هم بسختی ازش سر درمیاره "(منظور دو کتاب ویتگنشتاین رساله و تحقیقات است) ٬ "بر و بچ حلقه وین "(منظور فلاسفه حلقه وین مثل ردولف کارناپ است) ٬ "بزنیم تو کار بحث تا ببینیم چی میشه" (یعنی بحث را با هم آغاز کنیم تا نتیجه را دریابیم) ٬ "مرام بذاره " (یعنی لطف کند) ٬"کلاسه که از این وبلاگ چکه میکنه" (که البته تا دیشب بود "شره می کنه" که احتمالا منظور این است که سطح وبلاگ ایشان قابل توجه است) و "ابصار خود را دست ویتگنشتاین بدهند" (که البته تا دیشب بود اما امروز آنرا برداشته اید و احتمالا منظور شما گرایش روش شناسی آنها به ویتگنشتاین بوده است)استفاده کند. اگرچه من شاید بر خطا هستم و منظور ایشان از دانشجوی فنی همان کارآموزی در کارگاه آهنگری یا تراشکاری است و البته این قابل تحسین است که اقشار زحمت کش جامعه ما با وسیله ای مانند اینترنت و وبلاگ (که البته با حول و قوه الهی و طناب معرفت لایتناهی و فلسفه اسلامی قابل دستیابی نبود) آشنایی پیدا کنند اما بد نیست که ادبیات مناسب همچین محیطهایی را نیز بیاموزند.

پیش از همه بگویم که من یک دانشجو هستم و لذا نباید از من انتظار داشته باشید بتوانم مانند شما درمورد چنین مسائلی اظهار نظر کنم اما سعی خود را خواهم کرد تا حد ممکن مسائلی را مورد اشاره قرار دهم. جمله شما "کسی که می خواد در باره هستی اظهار نظرهای فلسفی کنه(بفلسفه)...اگه به منبعی ماورائی و لایتناهی مثل دین وصل نباشه...گره ای که باز نمی کنه هیچ کلی گره و سئوال بی جواب بعد از خودش باقی می ذاره" من رو یاد گفته لئو اشتراوس یکی از بزرگترین تاریخ نگاران اندیشه در قرن بیستم (که البته قابل مقایسه با متفکرانی که شما از محضر آنها فیض می برید نیست. اگرچه از آنها نام نبرده اید اما من تصور می کنم یکی از این جنابان پرفسور ازغندی باشند) می گوید "فلسفه ای که بجز عقل انسان منبع معرفت دیگری را متصور باشد دیگر فلسفه نیست" . بنظر خود من هم اگر قرار بود به واسطه ای مثل طناب معرفت الهی و الهام و اتصال با منبع بی کران معرفت به دانش دست پیدا کرد دیگر چه نیازی به "دانشی" مثل فلسفه و اینهمه بحث و جدل و کتاب وجود داشت آنهم با این سابقه ۲۵ قرن ؟(البته تذکر بی دلیلی است اما بنظر نمی رسد که فلسفه بقول شما "علم" به معنی Science باشد. و البته شما به تفکیک میان علم و دانش نیک آگاه هستید).

من کاملا با شما موافق هستم که ویتگنشتاین در انتها خودش "رو هم به جایی نمی رسونه" و امروز تنها فلاسفه ای مثل تمام فلاسفه سنت تحلیلی و سنت اروپای قاره ای