تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

                    

                               نقاشی مام میهن اثر ویلیام ژوزف بوگرو

توضیح : از این پس قصد دارم یکسری نوشته در مورد مفاهیم بنیادین فلسفه سیاست را جهت کمک به روشن شدن گفتگوی میان روشنفکران ایرانی مطرح کنم.همواره این سخن لودویگ ویتگنشتاین که بسیاری از مشکلات نظری ناشی از سردرگمی در مورد معنای کلمات است همنظر بودهم ام و این نوشته ها نیز مبتنی بر همین نظر هستند. در عین حال دلیل اصلی نگارش متن زیر، نقد نگرشهای «ملی» گرایانه و جدایی طلبانه بعضی از قومیتهای موجود در ایران، مانند اقوام آذری، عرب، بلوچ و کرد است. استدلال اصلی گروههای استقلال طلبی که از آنها نام بردم اینگونه است «ملت x (آذری، عرب، بلوچ، کرد...) جزئی از ملت ایران که ملتی فارس است نیست و بنابراین باید از ایران جدا شده و دولتی مستقل را تشکیل دهد.» من در این متن سعی داشته ام نشان دهم که ریشه اصلی این مفهوم از ملت که مورد استفاده جدائی طلبان قرار گرفته است در کجاست و به چه نتایجی منتهی خواهد شد.

ملت (En,Fr: Nation, Gr: Nation, Staat, Volk) یکی از مفاهیم بنیادین فلسفه سیاست است. در عین حال این مفهوم در زبان روزمره و سیاسی ما نیز کاربرد وسیعی یافته است که یکی از دلایل آن بار ارزشی و احساسی است که آنرا برای اهداف سیاسی وسیله ای بسیار مناسب می سازد. اما ملت چیست؟ ما عموما ملت را به عنوان گروهی از افراد که دارای زبان ، فرهنگ و سابقه تاریخی مشترک هستند معرفی می کنیم و گاه وجود یک حکومت واحد را نیز به این عوامل اضافه می کنیم. این تعریف بدون توجه به سابقه تاریخی مفهوم ملت که ترجمه فارسی Nation در زبان فرانسه و انگلیسی است ارائه می شود. کلمه ملت از ریشه natio و natus در زبان لاتین گرفته شده است. این کلمه ریشه Naissance در زبان فرانسه که به معنی تولد و زایش است ( به renaissance رنسانس به معنی نوزایی توجه کنید) نیز می باشد و بعضی معادلهای این کلمه عبارتند از زاده شدن، فرزند، گونه، نژاد و قبیله. به عبارت دیگر، در زبان لاتین این کلمه به معنای اشتراک خونی و نژادی گروهی از افراد است. کلمه لاتین تقریبا معادل کلمه ethnos (eqnos) در زبان یونانی است که در عهد جدید به وفور به چشم می خورد و ریشه واژه امروزی قوم (ethnos  قومی (ethnic) و رشته قوم شناسی (ethnology) است. بنابراین دربنیاد میان این دو کلمه تفاوتی وجود نداشته است و هر دو به یک معنا به کار می رفته اند : یعنی به معنای گروهی از انسانها که دارای تبار و خویشاوندی نژادی هستند و از یک خانواده مشتق شده اند. اما مفهوم ملت در قرن 18 و همزمان با انقلاب فرانسه دچار تحول بنیادین می شود. با وقوع انقلاب فرانسه مفهوم امروزین دولت ـ ملت (En:Nation-State, Fr: Etat-Nation) متولد می شود. بدین معنا، یک پیکره سیاسی با مرزهای مشخص و حکومت واحد با یک ملت همراه می گردد. اما باید توجه کرد که در نگرش فلاسفه انقلاب فرانسه یا عصر روشنگری، این همراهی یک دولت، و یک ملت به معنای همراهی یک گروه دارای نژاد و قومیت یگانه با یک دولت نیست. به عبارت دیگر، فلاسفه روشنگری معتقد نبودند که یک دولت ـ  ملت باید دارای یک نژاد باشد. از تئوریسینهای اصلی این مفهوم مدرن ملت می توان از امانوئل ژوزف سیس (E.J. Sieyès) و ارنست رنان (Ernest Renan) نام برد. ارتباط مستقیمی میان این نگرش مدرن به ملت و نگرش قراردادگرایانه فلسفه سیاسی عصر روشنگری موجود است. فلاسفه مدرن سیاسی – هابز، لاک و روسو – پیکره سیاسی را ناشی از توافق و قرارداد آزادانه افراد می دانستند. در این نگرش، ملت نه به معنای یک گروه با نژاد، تاریخ و فرهنگ مشترک، بلکه به معنای گروهی از افراد است که آزادانه و به اراده خود در طی قراردادی ملت را تشکیل می دهند. به عبارت دیگر، عضوی از یک ملت بودن، در اندیشه متفکران عصر روشنگری، امر پیشینی نیست بلکه افراد به واسطه تصمیم خود جزئی از ملت می شوند و نه به دلیل نژاد و سابقه فرهنگی و تاریخی خود. این ایده ملت متضمن این است که افراد می توانند در زمانی به یک ملت بپیوندند و در زمانی دیگر از آن جدا شوند. آشکار است که میان این مفهوم ملت و اصل دیگری از اصول فلسفه سیاست مدرن، یعنی خودمداری (Autonomy) ارتباط مستقیمی برقرار است. به عبارت دیگر، تصمیم هر فرد باید ناشی از اراده آزاد او و نه تحت تأثیر عوامل خارجی، از جمله نژاد و قومیت او باشد.

اما پس از دوران روشنگری، صورت بندی دیگر از مفهوم ملت ارائه می شود که درست در مقابل مفهوم مدرن ملت قرار می گیرد. این مفهوم ملت در نزد فلاسفه رمانتیک آلمانی که نقادان اندیشه روشنگری محسوب می شوند، مانند نووالیس (Novalis)، هردر و شلگل (Schlegel) بچشم می خورد. فلاسفه رمانتیک آلمان در عکس العمل به جنبش عقلگرای روشنگری شروع به فعالیت کردند و سعی داشتند با تاکید بر عناصر غیر عقلانی حیات انسانی به انقاد از عقل گرایی انقلاب فرانسه بپردازند. باید توجه کرد که بعضی از فلاسفه رمانتیک مانند نووالیس اصولا با دموکراسی نیز مخالف بودند و آنرا حکومتی نامناسب تشخیص می دادند. این نقد دموکراسی مدرن عموما با نوعی بازگشت به مسیحیت و کاتولیسیسم، بویژه از سوی نووالیس و شلگل همراه است. در عین حال تأکید بر روح ملی، و خاص بودن هر گروه انسانی که در اینجا با مفهوم ملت همراه می شود، نقطه اتکای اندیشه رمانتیک را بر خلاف اندیشه روشنگری، نه بر عقلانیت بلکه بر احساس قرار می دهد. به همین دلیل فلاسفه رمانتیک با تاکید بر اهمیت هنر، ادبیات و زبان هر ملت، بر نوعی تکثر  فرمهای زندگی انگشت می گذارند. به در عین حال، فلاسفه سیاسی معاصر (مانند آیزایا برلین و چارلز تیلور) که بر اهمیت چند فرهنگی (Multiculturalism) و تکثرگرایی (Pluralism) تاکید می کنند ریشه های خود را در آثار فلاسفه رمانتیک می یابند. فلاسفه رمانتیک در مقابل جهانشولی (Universalism) روشنگری و عقلگرایی انقلاب فرانسه، نگرشی تفاوت گرایانه (Differentialism) پیشنهاد می کنند که به جای عناصر جهانشمولی مانند حقوق بشر، برابری و آزادی، بر تفاوت میان فرهنگهای گوناگون تاکید دارد. بنابراین، بجای مفهوم  انسان در نزد فلاسفه روشنگری، که در نزد فلاسفه رمانتیک نوعی امانیسم انتزاعی (Abstract Humanism) است، فلاسفه روشنگری مفهومی از انسان را پیشنهاد می کنند که هویت خویش را همواره با عضویت در یک اجتماع (Community)، فرهنگ و نژاد خاص می یابد .انسانیت انسان ناشی از ریشه های او در یک قوم، نژاد، فرهنگ، تاریخ و محصولات آن، مانند زبان، هنر و ادبیات است. این تاکید بر عناصر غیر ارادی هویت انسانی ما را به آنچیزی هدایت می کند که می توان از آن به عنوان مفهوم رمانتیک ملت نام برد. مفهوم رمانتیک ملت، عضویت انسان در ملت را بر اساس هویت تاریخی، فرهنگی و نژادی آن می داند و نه در اراده خودمدار (autonomous will) فرد برای عضویت در یک سازمان سیاسی.

در واقع، در حالیکه نگرش مدرن، نشأت گرفته از انقلاب فرانسه، تفکیکی میان قوم (Ethnic Group) و ملت قائل می شود ـ قوم به معنای گروهی از افراد که دارای ریشه های تاریخی و نژادی یکسانی هستند و ملت به معنای گروهی از افراد که به واسطه اراده آزاد خود در این گروه عضویت یافته اند ـ نگرش رمانتیک ملت را با قومیت یکسانی می داند و هر دو را نشأت گرفته از عوامل تاریخی، نژادی، فرهنگی و در نتیجه غیرارادی می داند. بنابراین، در نگرش مدرن، شهروندان یک دولت ـ ملت لزوما نیازمند هم نژادی و اشتراک فرهنگ و تاریخ مشترک نیستند و آنچه آنها را واجد صفت دولت ـ ملت می سازد تنها اراده آزاد آنها برای همزیستی است. در مقابل ،نگرش رمانتیک دولت ـ ملت را چیزی جز دولتی که بر یک ملت واحد حکومت می کند نمی داند. بنابراین، تنها آنچیزی یک دولت ـ ملت است که شامل یک دولت و یک ملت باشد. نتایج این مفهوم رمانتیک از ملت آنچنان دور از ذهن نیست. در حالیکه مفهوم مدرن ملت به سادگی چندفرهنگی و تکثرگرا است، و سیستمی باز بشمار می رود که افراد تنها با قبول اصول همزیستی متقابل در ذیل یک سازمان سیاسی (یعنی قانون اساسی) می توانند به عضویت آن در آیند، مفهوم رمانتیک ملت تنها گروهی از انسانهای متحد الشکل و دارای اشتراکات نژادی، فرهنگی و زبانی را قابل قبول می داند و در نتیجه ذاتا سیستمی بسته بشمار می رود.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:29 |

 

یکماه از مرگ فرج الله زمانی می گذرد. نمی خواهم پس و پیش اسمش لقب بگذارم، دوست و عزیز و مانند اینها. نمی خواهم مرگش را هم با درگذشت و فوت و پرواز و اینها بپوشانم. با خود به اندازه کافی کلنجار رفتم تا این را بنویسم. امروز از خواب ِ خسته (عنوانی که به این خوابهای ناآرام و بی حاصل خود گذاشته ام) برخواستم، آهنگی از فریبرز لاچینی، همان خوابهای طلایی، به یاد روزهای از دست رفته باز گرداندم به همان لحظه ای که بر دور میز دانشگاه نشسته بودم و با فرج بحث می کردیم. همان بحثها که خاطره تک تک آنها بر روی جانم مانده است. همانها که بر سر آنها دعوا می کردیم و داد و فریادمان همه را جلب می کرد. به یاد دارم فرج داشت در مورد چیزی بحث می کرد. نمی دانم موضوع چه بود. فقط یک تک جمله از آن در یادم مانده است. نه اینگونه نیست، در یادم نیست، در ذهنم تکرار می شود. درست مثل نوارهایی که در دستگاه گیر می کنند و دنبال هم تکرار می شوند : «انسان وقتی می میرد... هیچ ماورایی نیست، پوف... دود می شود و از میان می رود...». نمی دانم داشت از چه صحبت می کرد اما این جمله را در میان پرانتز گفت. چند شب پیش انقدر دلم گرفته بود که نیمه های شب یکی از دوستان اجنبی را بیدار کردم و نشستم این داستان را برایش می گفتم و قطره های اشک از گونه هایم سرازیر می شد. اما نمی دانم چرا انگار ماجرا را درک نمی کرد. هزار داستان بافتم از اینکه در یک جامعه مذهبی، چنین سخنی سنگین است. باید مدتها با خودت کلنجار بروی که از دهانت تراوش کند. چه برسد که اینگونه در پرانتز آنرا بگویی. ابراز همدردی می کرد. نمی دانم برای فرج یا از لرزش صدای من. دیگر با کسی چیزی نگفتم. انگار به خاطره اش توهین می شد اگر با کسی چیزی می گفتم. مگر کسی می داند که چه رنجی بردیم؟ مگر می دانند همسخن از دست دادن یعنی چه؟ مدتها است فهمیده ام برای اکثر انسانها دوست و رفیق معنایی دارد که برای من غریب است. حرفهایشان را نمی فهمم. دوستهای کمی دارم. اکثرا تنها هستم. از گفتگو کمتر لذت می برم. فرج از آنها بود که مرگش کمرم را شکست.

 دلم برای فرج تنگ شده است. دلم بسیار تنگ شده است. ایکاش از اینجا می رفتیم. همه می رفتیم در همان دخمه هایی که اسمش را سلف سرویس دانشگاه گذاشته بودند می نشستیم و آن چایی های بی مزه را سر می کشیدیم و بر سر هم فریاد می کشیدیم. ایکاش هنوز می شد سر فرج داد زد. دوست داشتم باز هم می گفتم «تاریخی گرا»، «نسبی گرا»، «روشنفکر»، «چپ»، ... از همین فحشها که به هم می دادیم و بعدش قهقهه می زدیم. دوست داشتم بازهم از آن شوخیهای جلف و جنسی می کردیم و برای همه فلاسفه داستانهای مبتذل می ساختیم. دلم برای خیلی چیزهای تنگ شده است. به یاشار می گفتم که فرج امشب می داند که آیا انسان می میرد «پوف» می شود یا نه. نمی دانم چه شد اما برای ما پتکی بود که بر سرمان  فرود آمد. از آن وطنی که بوی مرگ گرفته است فرار کردیم، اما بوی مرگ انگار در روحمان خانه کرده است. دلم برای آغوش مادرم، برای سیگار کشیدنهای یاشار، برای حرفهای رکیک دوستانم، برای کوچه هایی که شبها می گذشتیم، دلم برای همه چیز آن خراب شده تنگ شده است. اینبار اگر بازگردم شبح فرج همه جا دنبالم می کند. یادش بخیر آنروز در پشت فرمان نشسته بودم و فرج با بقیه صندلی عقب بود. من هم بر روی منبر به جواد طباطبائی فحش می دادم. فرج حسابی دلخور شده بود. با خنده می گفتم «طباطبائی چی بدبخت». فحشهایمان همینها بود. چه لذتی داشت وقتی کسی می خواست خودش را از این «اتهام» متبری کند.

یادم می آید اولین بار در دانشگاه که فرج را دیدم حسابی از او متنفر شدم. از همان تنفرها که نشناخته به کسی احساس می کنم. نمی دانم از چه بدم آمد. از ژست دستهایش که حرف می زد و در هوا تکان می داد؟ نمی دانم. همان ها است که دلم برایش تنگ شده است. حتی یک عکس هم ندارم. نمی دانم چرا دلم می خواهد بنشینم زار زار گریه کنم. نمی دانم دلم برای خودم می سوزد یا برای فرج. در نامه هایم که می گردم پر است از درد دلها و گفتگوها. یاد خاطرات پارک خانه هنرمندان و حرفها و کتاب خوانی ها و خیلی چیزهای دیگر افتاده ام. نامه ای از فرج دارم که گفته بود «کریسمس بیا ایران، دلم برای صحبتهای خانه هنرمندان تنگ شده است». ایکاش رفته بودم...

 

                            یادداشتهای دفتر سفید : شماره صد و بیست و نه

 

One who does not believe in gods is the one who will drink with gods, the night of his death, until the morning of the judgment day.

 

In memory of a true friend, (Faraj Zamani, 10 Fravardin 1387)

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 23:15 |

پسیکه در حال ورود به باغ اروس (اثر جان ویلیام واتر هاوس)

چند وقتی به دادن عیدی به سنت هرسال فکر کردم اما چیزی بنظرم نرسید. اما امروز مثل یک معجزه متنی از نامه پل مقدس به قرنتیان خواندم که زیباترین عیدی امسال است :

"If I speak with the tongues of men and of angels, but have not love, I am become sounding brass, or a clanging cymbal. And if I have the gift of prophecy, and know all mysteries and all knowledge; and if I have all faith, so as to remove mountains, but have not love, I am nothing. And if I give all my goods to feed the poor, and if I give my body to be burned, but have not love, it profiteth me nothing. Love suffers long, and is full of goodness; love envieth not; love vaunteth not itself, is not puffed up, doth not behave itself unseemly, seeketh not its own, is not provoked, taketh not account of evil; rejoiceth not in unrighteousness, but rejoiceth with the truth;  beareth all things, believeth all things, hopeth all things, endureth all things. Love never fails: but whether there be prophecies, they shall be done away; whether there be tongues, they shall cease; whether there be knowledge, it shall be done away. For we know in part, and we prophesy in part; but when that which is perfect is come, that which is in part shall be done away. When I was a child, I spake as a child, I felt as a child, I thought as a child: now that I am become a man, I have put away childish things. For now we see in a mirror, darkly; but then face to face: now I know in part; but then shall I know fully even as also I was fully known. But now remains faith, hope, love, these three; and the greatest of these is love."

                                                                  -- Corinthians, 13: 1-13

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 4:52 |

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 19:35 |

                                                           

Diké : Le Portail de Philosophie Politique et Éthique

با تشکر از تمامی دوستانی که در این مدت غیبت طولانی احوال پرس بنده بودند. عاقبت کمی کارها منظم شد. در عوض خبرهای خوب و بدی دارم. خبر خوب اینکه عاقبت با همکاری دوستان در دانشگاههای مختلف، سایت و مجله اینترنتی فلسفه سیاست و اخلاق را با عنوان Diké راه اندازی کردیم. من به همراه دو تن از دوستان در دانشگاه سوربن و مدرسه مطالعات عالی مدیریت مجموعه را به عهده داریم و اساتید و محققین متعددی نیز با این مجله و سایت همکاری می کنند. قرار است در این سایت علاوه بر مقالات حوزه فلسفه سیاست، معرفی آخرین کتابها، گزارش سمینارها و نشستها، مجله سالیانه ای نیز راه اندازی شود. دانشگاههای متعددی مانند هاروارد، کمبریج، سوربن، EHESS و اوتاوا و مجلات معتبر فلسفی از این پروژه حمایت می کنند. 

اما خبر بد اینکه ظاهرا پروژه مجله فلسفه سیاست در ایران با مشکلاتی برخورد کرده است. متاسفانه تعداد نیروها و محققینی که تمایل به فعالیت در این حوزه را داشته باشند چندان نیست و بنابراین آینده مجله چندان اطمینان بخش بنظر نمی رسد. باید تا اطلاع ثانوی صبر کرد و دید تا ماجرا به کجا خواهد رسید.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 5:47 |

فراخوان همکاری

جهت انتشار مجله تحقیقاتی فرانسوی - ایرانی 

در حوزه فلسفه سیاست و فلسفه اخلاق

 

 

مجله ای به زبان فارسی در حوزه فلسفه سیاست و فلسفه اخلاق تحت مجوز دانشگاه پاریس سوربن و مرکز ملی تحقیقات علمی فرانسه  (CNRS) با همکاری من و بعضی از دوستان داخل و خارج کشور بزودی در فرانسه منتشر خواهد شد و مطالب آن از طریق اینترنت نیز در دسترس خواهد بود.

 بدینوسیله از تمام محققین ایرانی دعوت می کنیم در صورت تمایل به همکاری با من تماس حاصل کنند. آدرس پست الکترونیک من در سمت راست سایت موجود است.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 1:32 |

نقاشی "عاشقان" (The Lovers) اثر رنه ماگریت (René Magritte)

فلسفه سیاست چیست ؟ وافعیت پلورالیسم به چه معنا است ؟ ارتباط فلسفه سیاست با پلورالیسم معقول چیست ؟ اینها سئوالهایی است که این نوشته سعی دارد تا حد امکان به آنها پاسخ دهد. فلسفه سیاست در اینجا به معنای نوعی راه حل عملی برای سازمان دهی زیست سیاسی است. به عبارت دیگر، فلسفه سیاست سعی دارد پاسخی به این سئوال ارائه دهد که «بهترین یا عادلانه ترین نوع سازمان سیاسی باید چگونه باشد». در اینصورت می توان گفت که فلسفه سیاست بدین معنا واجد خاصیت هنجاری است، یعنی سعی دارد بگوید که چگونه «باید» زیست سیاسی انسانها را سازمان داد. حال باید پرسید که این پاسخ چیست ؟ زیست سیاسی انسانها را چگونه باید سازماندهی کرد تا با معیار عدالت همخوانی داشته باشد؟ می توان گفت به اندازه تعداد فلاسفه سیاسی پاسخهای متفاوتی به این سئوال داده شده است. بگذارید پیش از اینکه بیش از این به بررسی این مسئله بپردازیم موضوع دیگری را مطرح کنیم.

واقعیت پلورالیسم چیست ؟ عموما در ادبیات فلسفه سیاست و اخلاق، میان پلورالیسم اخلاقی و نسبی گرایی اخلاقی تفکیک قائل می شود. بصورت کلی  پلورالیسم اخلاقی به نگرشی اطلاق می شود که مبتنی بر آن ارزشها و یا سیستم های ارزشی متعددی ، متفاوت و گاه متضادی وجود دارند که نمی توان بر اساس هیچ معیاری میان آنها دست به انتخاب زد. به عبارت دیگر افرادی که یک ارزش یا یک سیستم ارزشی را به سایرین ترجیح می دهند هیچ معیاری برای انتخاب خود ندارند و تنها بر اساس انتخابهای خود که عموما انتخابهای تراژیک نامیده می شوند ارزشهای خود را برمی گزینند. اما با تمام این تعدد ارزشها و سیستمهای ارزشی، در پلورالیسم ارزشی، تعداد این ارزشها و سیستمهای ارزشی محدود است. آیزایا برلین که مشهورترین چهره این نگرش محسوب می شود در جایی (به مزاح یا به جد) گفته بود که تعداد آنها 12 یا 50 یا 172 است. بنظر می رسد که منظور آیزایا برلین این بوده است که تعداد آنها هرچه باشد اما بازهم آنها «محدود» هستند. در مقابل نسبی گرایان ارزشی معتقد هستند که این تکثر ارزشها و سیستمهای ارزشی بی نهایت است. در واقع تنها تفاوت بنیادین میان پلورالیسم و نسبی گرایی همین محدود و یا نامحدود بودن تعداد ارزشها است. از آنجایی که این تفاوت برای منظور حال حاضر ما اهمیتی ندارد در این نوشته تفکیکی میان نسبی گرایی و پلورالیسم قائل نشده ایم و خواننده می تواند جای هرکدام را با دیگری تعویض کند.

حال که از پلورالیسم ارزشی سخن گفتیم باید از «واقعیت پلورالیسم » سخن بگوییم. فهم واقعیت پلورالیسم برای انسان عصر حاضر آنچنان دشوار نیست. پلوارلیسم در دنیای امروز تنها یک ایده و یا یک نظریه نیست بلکه واقعیتی است که ما آن را در مقابل چشمان خویش مشاهده می کنیم. در دنیای امروز انسانهای متعدد با سیستمهای ارزشی گوناگون وجود دارند که این ارزشها نه تنها با یکدیگر متفاوت هستند بلکه در بسیاری از موارد با یکدیگر در تضاد قرار دارند. اعتقادات یک مسیحی سر سخت با یک مسلمان، با یک خواننده بی ایمان و با تمام آنهایی که ارزشهای مورد قبول او را نمی پذیرند متفاوت است و در عین حال با بسیاری از آنها در تضاد است. درک یک مسیحی کاتولیک با درک یک مسلمان از بهترین شکل زندگی یکسان نیست و چه بسا در تضاد کامل است. با اطمینان می توان گفت که می توان برای تمامی ارزشهای شناخته شده برای بشر معتقدینی یافت. افراد بسیاری به ارزشهای کمونیستی، اسلامی، مسیحی، یهودی، لائیک، بشر دوستانه، محیط زیستی و غیره معتقد هستند. بسیاری از این ارزشها با یکدیگر متفاوت هستند و حداقل بسیاری از آنها نیز با یکدیگر در تضاد هستند. بنابراین به سادگی می توان درک کرد که معنای واقعیت پلورالیسم به چه معناست. به زبان بسیار ساده، واقعیت پلورالیسم شرایط امروز بشر است.

اما واقعیت پلورالیسم از کجا ناشی می شود؟ چه چیز باعث می شود که انسانها به ارزشهای متفاوت اعتقاد داشته باشند ؟ همه ما دارای سیستمهای ارزشی هستیم و همه ما نیز برای خود استدلالهایی برای ترجیح ارزشهای خود بر سایر ارزشها در اختیار داریم. یک مسلمان برای ترجیح اسلام بر مسیحیت به معجزه بودن قرآن استناد می کند ؛ یک بی دین برای اعتقاد خود به عدم وجود خداوند و در نتیجه رد ادیان مختلف دارای استدلالهایی است. در عین حال هرکدام از معتقدین به یک نظام ارزشی خاص معتقد هستند که انتخاب آنها بر سایر انتخابها ارجحیت دارد و استدلال آنها قانع کننده تر از سایر استدلالها است. مطمئنا بسیاری از افراد استدلالهای مخالف خود را مطالعه کرده اند و با اینحال آنها را نپذیرفته اند. در اینجا می توان گفت که روزی خواهد رسید که استدلالهای یک گروه، گروههای دیگر را اقناع خواهد کرد و در نتیجه همگان به یک سیستم ارزشی خاص اعتقاد پیدا خواهند کرد. برای مثال می توان تصور کرد که روزی تمامی انسانها با اسلام خواهند گروید و مسلمان خواهند شد. اما در این لحظه واقعیت پلورالیسم در شرایط زندگی ما به خوبی مشاهده می شود و بر عکس هیچ شواهدی مبنی بر گرایش سایرین به پذیرش یک نظام ارزشی واحد وجود ندارد و بعید است که این حالت در آینده نیز  عملی شود.

با توجه به آنچه تااینجا آمد می توان گفت که ما در شرایطی بسر می بریم که افراد به سیستمهای ارزشی متفاوت معتقد هستند، هرکدام برای انتخابهای خود استدلالهایی در اختیار دارند و استدلال سایرین را مجاب کننده نمی یابند. حال می توانیم به بخش اول نوشته خود بازگردیم. در این شرایط فلسفه سیاست به این سئوال که «بهترین یا عادلانه ترین نوع سازمان سیاسی باید چگونه باشد» چه پاسخی ارائه می دهد ؟ بنظر می رسد که هر فیلسوف سیاست در این شرایط استدلالهایی را ارائه می دهد که از نظر او قابل قبول ترین پاسخ به سئوال پیش رو است.  به عبارت دیگر هر فیلسوف سیاست استلالهایی برای پذیرش یک نظام ارزشی خاص ارائه می دهد که از نظر او بسیار قانع کننده است. این استدلالها بسیار متعدد هستند. نظام سیاسی مطلوب افلاطون ، ارسطو، هابز، لاک، روسو و راولز با یکدیگر متفاوت هستند و هرکدام از این فلاسفه مدعی است که سایرین استدلالهای درستی ارائه نمی دهند و تنها استدلال خود او قابل قبول است. در عین حال تقریبا هیچکدام از فلاسفه نتوانسته است با استدلال خود کسی بجز تعدادی از پیروان خود را با خود مجاب سازد و سایر فلاسفه و پیروان آنها با او مخالف بوده اند. بنابراین کاملا منطقی است که از خود سئوال کنیم که آیا یک استدلال جدید می تواند همه بشریت و یا اکثریت انسانها را به پذیرش یک نظام ارزشی خاص مجاب سازد ؟ پاسخ مثبت بدین سئوال بدین معنا است که استدلالهای ارائه شده از سوی فلاسفه تا به امروز درست نبوده اند و ما باید بدنبال استدلالی باشیم که بتواند همه انسانها را مجاب سازد. پاسخ منفی بدین سئوال بدین معنا است که اصولا استدلال نمی تواند همه یا اکثریت انسانها را با یکدیگر هم عقیده سازد و یا اینکه اصولا استدلال صحیحی وجود ندارد.

 

                                                   ...

 

                                         یادداشتهای دفتر سفید

 

در شهر همه چشمهایشان را گم کرده اند و با خیالاتشان رنگها را نقاشی می کنند... تنها بینای ِ این شهر دلش از اینهمه بدرنگی روزگار گرفت... او را به جرم ِ بد سلیقگی اعدام کردند... این یک داستان نیست، واقعیت دنیایی است که در ژرفنا فرو می ریزد ...

      

        .Ce n'est pas une histoire, c'est la réalité du monde qui s'écroule dans l'abîme

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 17:17 |
                      

                                            نقاشی "فال حافظ" اثر ایمان ملکی

ساقیا آمدن عید مبارک بادتدر شگفتم که در این مدت ایام فراقبرسان بندگی دختر رز گو به درآیشادی مجلسیان در قدم و مقدم توستشکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافتچشم بد دور کز آن تفرقه​ات بازآوردحافظ از دست مده دولت این کشتی نوح وان مواعید که کردی مرواد از یادتبرگرفتی ز حریفان دل و دل می​دادتکه دم و همت ما کرد ز بند آزادتجای غم باد مر آن دل که نخواهد شادتبوستان سمن و سرو و گل و شمشادتطالع نامور و دولت مادرزادتور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

                                                             عیدت مبارک

یادداشتهای دفتر سفید : شماره صد و دوازده

 

گوش بسپار ... گوش بسپار به موسیقی لحظه ها ... به گذر ِ بی زمان ِ ثانیه ها ... می گذرند و انگار که نمی گذرند ... می گذریم و انگار که نمی گذریم ... این ثانیه ها با ما پا به پا می آیند ... مانند ِ مادری که فرزندش را راه رفتن می آموزاند ... و یکبار رهایش می کند... مرگ اینگونه فرا می رسد ... ثانیه ها می ایستند و ما می رویم در دنیای ِ بی زمان و بی مکان و شاید هیچ ... گوش بسپار ... گوش بسپار به این قدمها که مادر ِ زمان با تو می آید و هرلحظه به انتظار که رهایت کند...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 16:28 |

زنگها (L’Angelus) اثر ژان فرانسوا میله. دهقانان در حال دعا، هنگامی که زنگهای کلیسا به صدا در می آیند.

 

ای قاصدک ِ سالهای ِ خوشبختی

رویای ِ پرنشاط ِ خوابهای ِ تنهایی

شاهپرک ِ هفت دریای ِ بی امید

چه می کنی در این بیابانهای ِ بی حاصل؟

می دانی که هزار امید می دهی به این قلبهای ِ لب تشنه ؟

که جان می دهی به این روحهای ِ غم مرده ؟

نباشد آن روز که رخت بربندی از این جویبار

که بی تو می گندد هرچه رود ِ پرنشاط و جهان را می بلعد آن مرداب ِ پرتعفن ِ تنهایی

دربها را مبند بر این خستگان راه و ناامیدان پرامید 

ای منزلت گرم و چشمهایت پر عشق

ما در این شهرها غریبیم اما به منزل ِ تو به هزاران سال آشنا

لبهاسهای ِ قلبمان را کنده  و دلهایمان را در گوشه چشمهانت منزل داده ایم

مگیر از ما این سرزمین رویاها و هفت ملک‌ رویایی

 

                                                                        

                                                                       -- یادداشتهای دفتر سفید، شماره صد و شانزده

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 5:8 |
   

                                            نقاشی «چهره جنگ» (The Visage of War) اثر سالوادور دالی

"ایران در آینده نزدیک به کجا می رود ؟" شاید هر صاحب نظری به این سئوال با تردید نگاه کند، چون معمولا از پیش بینی و پیش گویی سابقه خوبی در یادها نمانده است. اما تصور می کنم با تمامی نقصهایی که می توان برای پیشگویی متذکر شد، یک تلاش برای عملی کردن آن چندان بی لطف هم نباشد. در عین حال همانطور که خواهیم دید، شرایط بگونه ای است که پیش بینی آینده نزدیک ایران چندان ناممکن نیست.

بنظر می رسد که همگان در این مورد متفق القول باشند که سرنوشت ایران در آینده نزدیک و شاید در آینده دور وابستگی کاملی به مسئله هسته ای دارد. نتیجه این «بحران» هسته ای هرچه باشد تاثیر کاملا تعیین کننده بر آینده ایران خواهد داشت. افراد بسیار با صلاحیت تری در مورد جزئیات موقعیت ایران سخن گفته اند، بنابراین من قصد ندارم در اینجا گفته شده ها را تکرار کنم. اما بنظر  خلاصه ای از این نوشته های بسیار مفید، اما طولانی و شاید دوپهلو لازم باشد. بصورت خلاصه می توان گفت که جمهوری اسلامی تصمیم قاطعی برای گسترش فعالیت های هسته ای خود گرفته است. با اطمینان بالا می توان گفت که این تصمیم قاطع با در نظر گرفتن تمامی هزینه های آن، یعنی تحریم کامل اقتصادی و حتی جنگ گرفته شده است. این گسترش فعالیت ها هرچه باشد (تولید سلاح هسته ای و یا دستیابی به تکنولوژی) تفاوتی در اصل ماجرا ندارد. در هر صورت این توسعه فعالیتها خلاف خواست قدرتهای عمده جهانی است. این قدرتهای جهانی محدود به اتحادیه اروپا و ایالات متحده نیز نمی شوند، بلکه مطمئنا روسیه و چین نیز تمایلی به گسترش فعالیتهای هسته ای ایران ندارند. در واقع آمریکا و سایر قدرتهای جهانی متفق القول هستند که ایران دارای تواناییهای گسترده هسته ای به هیچ وجه قابل تحمل نیست. دلیل این امر نیز چندان پیچیده نیست : گسترش تواناییهای هسته ای ایران شرایط سیاسی منطقه خاورمیانه را بصورت قابل بازگشتی تغییر می دهد و در عین حال به معنای مرگ پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای است. در صورت تداوم روند غنی سازی در ایران، سایر کشورها، از جمله ترکیه، عربستان، سوریه، مصر و بسیاری دیگر نیز بدنبال ایران حرکت خواهند کرد. جهانی که در آن دستیابی کشورهای متعدد به سلاح هسته ای "ممکن باشد" به هیچ وجه در جهت منافع کشورهای قدرتند جهان نیست. توازن نسبی قوا و توانایی بالای چانه زنی قدرتهای عمده جهانی ارتباط مستقیمی با محدودیت تواناییهای هسته ای کشورههای دیگر دارد. این توازن و شرایط نسبی ثبات سالها است که حفظ شده است، و تغییر آن "به هیچ وجه" برای آمریکا و سایرین قابل پذیرش نیست. لذا همانقدر که ایران در تصمیم خود برای توسعه تواناییهای هسته ای مصمم است و حاضر است برای دنبال کردن آن تا جنگ نیز پیش برود، کشورهای دیگر از جمله آمریکا و اسرائیل نیز حاضر هستند برای متوقف کردن ایران و بسته نگاه داشتن جعبه پاندورای تکنولوژی هسته ای در جهان به همه ابزارها از جمله جنگ متوسل شوند.

در عین حال بنظر می رسد تحریمهای بین المللی نخواهند توانست تلاش ایران برای گسترش تواناییهای خود را متوقف کند. مسئله به تاخیر افتادن صدور قطعنامه جدید شورای امنیت نیز اهمیت چندانی ندارد، زیرا ایران در بهترین شرایط تمامی اطلاعات هسته ای خود را در اختیار آژانس انرژی هسته ای قرار خواهد داد اما از متوقف کردن چرخه سوخت خودداری خواهد کرد، در حالی که خواسته اصلی شورای امنیت و آمریکا همین متوقف ساختن چرخه تولید سوخت هسته ای است و نه تداوم بازرسی ها. بنابراین انتظار می رود که با پایان مهلت شورای امنیت، رفتار ایران هرگونه که باشد، تحریم ها تشدید شود. اما همانطور که گفتیم ایران در تصمیم خود به اندازه ای مصمم است که با وجود تحریمهای بزرگتر نیز به فعالیتهای خود ادامه خواهد داد.

بعد از تشدید تحریمها و تداوم روند صدور قطعنامه های متعدد، جامعه بین المللی مطمئن خواهد شد که امکان متوقف کردن ایران از طریق تحریم ممکن نیست. این شرایط احتمالا تا ۶ ماه دیگر متحقق خواهد شد. پله بعد از تحریم های اقتصادی و سیاسی، بی شک حمله نظامی مشترک کشورهای شورای امنیت (مانند عراق در سال ۱۹۹۱) و یا حمله یک جانبه آمریکا و بعضی قدرتهای نزدیک به آن (اسرائیل، انگلستان و شاید حتی فرانسه) خواهد بود. به عبارت دیگر در ۶ تا ۱۲ ماه آینده شعله جنگ میان ایران و جامعه بین المللی برافروخته خواهد شد.

 روزنامه ای عربی نوشته بود : "تنها یک معجزه می تواند از جنگ جلوگیری کند". این نظر اگرچه در نگاه اول شاید بیش از همه ژورنالیستی باشد تا کارشناسانه، اما بنظر می رسد که کاملا با واقعیت منطبق است. در شرایطی که هر دو سوی بحران، ایران و قدرتهای بزرگ، در تصمیم خود قاطع هستند و آنرا تا جنگ نیز دنبال می کنند، هیچ چیز بجز یک معجزه نمی تواند از جنگ جلوگیری کند.  این معجزه نیز چیزی نیست بجز یک "امر غیر قابل پیش بینی" : برای مثال عقب نشینی ایران، تغییر سیاست گذاران پرونده هسته ای و یا تغییر استراتژی جهانی آمریکا. اینها احتمالاتی است که نمی توان بدون توسل به حدس و گمان از آنها سخن گفت، بنابراین باید به همان پیش بینی اولیه اکتفا کرد : « در ۶ تا ۱۲ ماه آینده شعله جنگ میان ایران و جامعه بین المللی برافروخته خواهد شد.»

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 23:49 |